Saturday, 22 July 2017

من باید ول کنم برگردم ایران.

Thursday, 20 July 2017

"It is after all so easy to shatter a story. To break a chain of thought. To ruin a fragment of a dream being carried around carefully like a piece of procelain.
To let it be, to travel with it, as Velutha did, is much the harder thing to do."

Arundhati Roy, The God of Small Things

Wednesday, 19 July 2017

یه عالمه بادکنک سفید و بنفش از نمیدونم کجا ریخته بود کف خیابون ولی‌عصر. لابد تبلیغی چیزی. همون اول دم تجریش. با باد پخش و پلا می‌شدن و هر دو سه ثانیه یکی‌شون زیرچرخ یه ماشینی می‌ترکید.

تازه توجهم به این موضوع جلب شده که «کاشفان فروتن شوکران» همون «جویندگان شادی در مجری آتش‌فشان‌ها، شعبده‌بازان لبخند در شب‌کلاه درد»ن و همون کاشفان چشمه.

That explains a lot.

یه جوری با دنیا انم که انگار مثلا دوست پسرمه و ملاحظه‌های ویژه‌ی روزای پی‌ام‌اس‌م رو نکرده. نه انگار که اون غریبه‌ایه که سر تقاطع باهاش شاخ به شاخ میشی و گاهی راه میده، گاهی از اینکه راه می‌دی تشکر می‌کنه، گاهی هم گازشو می‌گیره یه جوری که بزنی رو ترمز و صدتا ماشین پشت سرت بوق و فحش روانه‌ت کنن.

پ.ن: گاهی ه تصادف میکنی از روت رد میشه. انکار نداره دیگه

یه جوری با دنیا انم که انگار مثلا دوست پسرمه و ملاحظه‌های ویژه‌ی روزای پی‌ام‌اس‌م رو نکرده. نه انگار که اون غریبه‌ایه که سر تقاطع باهاش شاخ به شاخ میشی و گاهی راه میده، گاهی از اینکه راه می‌دی تشکر می‌کنه، گاهی هم گازشو می‌گیره یه جوری که بزنی رو ترمز و صدتا ماشین پشت سرت بوق و فحش روانه‌ت کنن.

Monday, 17 July 2017

دارم می‌رم ببینمش. هیچ توضیحی ندارم که چرا.
این قصه پایان نداره. در تمام ۶ سال گذشته توم تموم نشده. همیشه ردی ازش اون زیر میرها زنده بوده. و این آدم، با تاریکی‌های فشرده‌ش، بخشی از من رو بهم برمیگردونه انگار. بخشی که الا بیش از هروقت دیگه ای لازم دارم که فراموشش نکنم.

Saturday, 15 July 2017

گردون نگری ز قد فرسوده‌ماست
جیحون اثری ز اشک پالوده‌ی ماست
دوزخ شرری ز رنج بیهوده‌ی ماست
فردوس دمی ز حال آسوده‌ی ماست

اگه خط خوش داشتم، این رو می‌نوشتم می‌زدم به دیوار اتاقم. که وقتی در دوزخ‌تر از دوزخِ رنج بیهوده‌م غرق می‌شم، یادم بیاد که این روی دیگه‌ی همون سکه‌س. سکه‌ای که اون ورش حال آسوده‌مونه که یک دمش بهشته.

به دلیری
با دردِ
      بلندِ
           شبچراغی‌اش

مامان گفت بیا برام شعر بخون.
گزیده‌ی شاملو رو آوردم، شروع کردم خوندن همون ها که دوست داریم. دراز کشیده بودم روی تخت توی هال. مامان نشسته بود رو کاناپه، سرش تو موبایلش، حواسش به من.
شاملو طور تازه‌ای زیر و رو م می‌کرد. مدتها بود دل نداده بودم به شعر. انگار حالا، از پس تاریکی‌ها و طوفان‌ها و از وسط سکون این روزا، طور دیگه‌ای می‌فهمیدم همه‌ی این سطرهای آشنا رو.
الان یادم نیست رو کدوم سطر کدوم شعر گریه‌م گرفت. اما وقتی رسیدم به «که شب را تحمل کرده‌ام بی آنکه به انتظار صبح مسلح بوده باشم» رزونانس حال درونم رو با شعر نتونستم تحمل کنم.
کتاب رو بستم. مامان نگاهم می‌کرد بی‌حرف.

فکر کردم شاید هیچ وقت به اندازه‌ی الآن با گیر و گره‌های اگزیستانسیالم در صلح نبودم. با این ترکیب پیچیده‌ی «زندگانی/ دوشادوش مرگ/ پیشاپیش مرگ». تنهایی و آزادی. و عشق. و زیبایی. و تباهی.

جریان باد را پذیرفتن
و عشق را
که خواهر مرگ است

Friday, 14 July 2017

«یادگار تیر خوب ۹۶
تهران»

لبخند یواش آرامی روی لب‌هام نشسته. چهره‌ی تازه‌ی تهرانم را با آدم‌های جدیدش دوست دارم. چطور ترسیده بودم زندگی ام در تهران با غیابم تمام شود؟ هزار باده‌ی ناخورده در رگ تاک است.