Thursday, 31 October 2013

.

«مگه همینو نمی‌خواستی؟ پس چرا گاز می‌گیری؟»

هروقت این‌دیالوگ از دعواهای خودم با خودم حذف شد٬ یعنی که آدم شدم. تا اون موقع هر کی ازم رد می‌شه زخم و زیلیه و جای دندونای خودم هی رو دلم زیاد و‌ زیادتر می‌شه. عمیق و عمیق‌تر.

از تجربه‌های تازه

"دوستی" کردن با پسرهای مذهبی کتابخونه، وقتی هنوز - و همیشه-  بهشون می‌گی "آقای فلانی".
هیستوری پیدا کردن دوستی‌ها و تیکه‌های مشترک و شوخی خنده هایی که کس دیگه ای نمی‌فهمه چی می‌گین. اساساً این لایه‌ی زیرینِ صمیمیت برام جالبه.
‌ساعت‌های آخر کار نشریه که هزارتا کار مونده بود و داشت برا چاپ دیر میشد، بدو بدو اومده تو کتابخونه از سر کلاس، عجله‌ای به من می‌گه "خانم س، پاشین پاشین" من بلند شدم از پای کامپیوتر که "چی شده چه فازیه؟" می‌گه "آفرین. حالا برین بیرون یه دور بزنین بیاین" نیش باز منو باید یکی جمع می‌کرد از بس که می‌خواستم بپرم بغلش کنم.
یا این وقت‌های وسط جلسه که یکی از این بچه جدیدا یه چیزی می‌گه، بعد برمیگردیم همو نگا می‌کنیم بدون هیچ کلمه‌ای و می‌ترکیم.
 
دوستشون دارم، و "دوست" می‌دارمشون. تجربه‌ی جدیدیه برا من. این جور مرز داشتن شدید و از اون ور، زیر این لایه، "دوستی"
 
جلسه‌ی بعدی نشریه رو قراره کلکچال برگزار کنیم :)

 

Wednesday, 30 October 2013

باید با خودم آشتی کنم

باید شعر تازه بخونم.
باید شاهین نجفی گوش دادن رو بس کنم. باید علیزاده گوش کنم کمی.
همین الان یاد "جوی نقره‌ی مهتاب" افتادم. سی دی ش کجاست؟
باید رو موبایلم آهنگ بریزم و تو راه‌ها به جای (یا حداقل در حین) منیج کردن هزارباره‌ی تو-دو لیست‌هام آهنگ گوش بدم.
باید شعر تازه بخونم.
باید شعر ژاپنی بخونم.
باید این همه همشهری داستان رو که برام خریده دونه دونه بذارم تو کیفم برای وقت‌های مترو و تاکسی
باید خونه‌م رو تمیز کنم،
لباس‌هام رو از تو چمدون دربیارم،
میز تحریر بخرم،
پوستر کوه فوجی‌م رو بیارم بزنم به دیوار،
این نقاشیه که این زیره رو پرینت بگیرم برا بالای میز.
باید زیر گلدونی بگیرم برا این گلدونه تا نمرده،
باید باهاش دوست شم کم کم.
باید یه جایی بنویسم "گلدون ریحون"، که یادم نره دلم خواسته بود ریحون بکارم برا خودم.
باید شعر بخونم.
 
باید تائو بخونم.

باید برگردم.
 
 

Saturday, 26 October 2013

نوشتن ندارد. هی یادم می‌رود که چطور هی نوشتن از چاله‌ها وبلاگ آدم را به گه می‌کشد.
 
فقط همین که رابطه را می‌شود گاهی با یک شب مستیِ دیوانه از لب پرتگاه نجات داد و از شر سمباده‌ها خلاص شد.
با یه بطریِ عرق، که وقتی پاش بیفته یه کوکتل مولوتوفه. مثلا.
 
بروم پی کارم و نک و ناله را جمع کنم. هروقت فردا روز دیگری بود، از دیگر بودنش می‌نویسم.
 

Wednesday, 23 October 2013

هیولای درونم بیدار است.
هیولای درونم با زمین و زمان لج کرده.
هیولای درونم می‌خواهد ببیند تا کجا می‌شود رفت. افسارش دستم نیست. می‌خواهد ببیند تهش چه می‌شود که اینهمه می‌ترسد؟ برای هیولای درونم تمایزی بین "جبران پذیر" و "چبران ناپذیر" نمی بیند. می خواد بتازد. 
گیرم که من نخواهم. زورم نمی رسد.
هیولای درونم می خواد پا برهنه بدود روی لیوان ها بشکندشان بدود رویشان.
بعد هم برگردد یک طور لاتی ای بگوید "ها؟! مشکلی داری؟"

زر مفت. دارم با افسردگی می‌جنگم.

Monday, 21 October 2013

دلم به طور تحمل نکردنی ای سفر می‌خواد
آیا تا جنگل ابرِ پنجشنبه جمعه طاقت میارم؟

Thursday, 17 October 2013

پاییز می‌رسد که مرا مبتلا کند..

از خونه‌م اومدم بیرون.
تمام عصر دیروز رو کار کرده بودم. شب تا دیر و از صبح زود. با حضور نرم و گرم دوست پسر بیچاره. که هی رفت و اومد و چایی و میوه داد بهم و من هی کار. کار. کار. می‌خواستم تو تاکسی هم ادامه بدم خوندن و جمع‌بندی کردن رو.
فاصله‌ی ده دقیقه‌ای خونه تا ایستگاه تاکسی، با ذهن خالی از تمام مشغله‌های کاری و رابطه‌ای، انگار که تازه از یه خواب سنگین شبانه بیدار شده باشم.
انگار از تمام شب و خونه، فقط بوسه‌ی طولانی موقع خدافظی باهام اومده بود...

من از سبکی قدم‌هام  و از یخیِ دو بند اولِ انگشتام می‌فهمم که پاییز بالاخره بهم رسیده. از حس تازه‌ی پر آشتیِ آفتاب..
کدوم سال اوایل پاییز می‌دونستم حالم چطوره؟ هیچ وقت اوایل پاییز حالمو نمی‌دونم. لابد یه حکمتی داره که تمام طوفان‌هام اول پاییز شروع می‌شن.
 
-حالت چطوره؟
-پاییزمه
 
 

Wednesday, 16 October 2013

"خارج از منحنی"

همه ی استاندارد ها تو خونه‌ی ما غیر طبیعی‌ان. انتظار مامان من همیشه این بوده که ما از "آدمهای معمولی" بهتر، مهربون تر، فداکارتر، کوفت تر، زهرمارتر باشیم. مامان من گاهی تو دعوا ها و عصبانیت‌هاش (مثلاً وقتی من شبیه "معمولی"ها رفتار می‌کردم و فلان فداکاری رو نمی‌کردم برا فلان کس) با چنان تحقیری راجع به "معمولی"ها حرف می‌زد که هرچی با خودم کلنجار می‌رم روم نمی شه اینجا بنویسم.
خواهر من که نمونه‌ی موفق تربیت مامانمه (و دهنش هم سرویس شده در طول زمان) همیشه همه رو غافلگیر می‌کنه با "خوب" بودنش. کمک کردنش، بودنش برا آدما، مدل کار کردنش تو فضای حرفه‌ای، مدل درس خوندنش تو فضای آکادمیک، و "مهربون" بودنش تو تمام فضاهای شخصی و آکادمیک و حرفه‌ای. امیدوارم همین "مهربون بودن در فضای حرفه‌ای" کافی باشه برا توضیح همه‌ش.
من تا 17-18 سالگی دچارش بودم. بعد یهو رم کردم.

اما خب، مثل تمام چیزهای دیگه که از خانواده به آدم تزریق می‌شه، رم کردنت هیچ ربطی به رها شدن ازش نداره.
 
بیست و یک سالمه. سه ساله که برچسب "معمولی"ها رو با بدبختی از ذهنم پاک کردم. اما انتظاری که از خودم دارم، هیچ تغییری نکرده. حالا مامان من گیرش رو فداکاری و مهربونی بود، من همه جا این گندو با خودم می‌کشم. این که حداقل انتظارم از خودم اینه که غافلگیر کننده باشم.
 
دو هفته بعد از اینترنشیپ عالی تابستون، از خودم راضی نبودم چون نتونسته بودم کاری کنم که وقتی من برگشتم ایران اونا با خودشون بشینن فک کنن "اوه. چقد کار کرد این آدم تو این دوماه. اصلاً انتظار نداشتیم به همه ش برسه". و دقت کنین که این "حداقل" انتظارم از خودم بود. بعله. این حد از مریضی.
 
من الان تو یکی از سخت‌ترین لحظه‌های تا اینجای رابطه‌م هستم. دیشب فهمیدم بخشی از دردم از کجا میاد. "دلم می‌خواست بی نقص بمونیم". ای تو اون روح مریضت. دو سال سرو کله زدی با دوست پسر سابقت که بهش بفهمونی بین من و تو "رابطه"ست. نه یه چیز مقدس آسمانی. حالا همون. بی‌نقص آخه؟
بعد این هیچی، از خودم انتظار دارم که این موقعیت رو آروم‌تر از میانگین آدم‌ها (به نظر میاد "میانگین آدمها" عبارت تمیزشده ی "آدمهای معمولی"ه) هندل کنم. انتظار دارم یه‌طوری بگذرونمش که انگار قوی‌ترین موجود روی زمینم. انتظار دارم در تمام پروسه‌ی" انکار، فوران خشم، چانه زنی ،افسردگی، پذیرش" هیچ فشاری به اون وارد نکنم و ساپورتیو هم باشم که خودشو اذیت نکنه و فلان. و مثل روز روشنه که موفق نیستم. فوران خشم رو با گریه کردن و سلیطه بازی پای تلفن رد کردم و چانه زنی لابد الانه. دو دیقه راحتش نمی‌ذارم و تمام فکرای تکراریم رو بلند بلند می‌گم. می‌دونم راه سالمش همینه. اما اون هیولای درونم بیداره و تو تمام این مدت داره یادداشت می‌کنه تمام نشانه‌های معمولی بودن من رو. با تآسف سر تکون می‌ده و من رو لبریز می‌کنه از احساس ضعف...
 
وسط خستگی‌های ذهنی و فیزیکی این روزا، جونِ جنگیدن ندارم..

Tuesday, 15 October 2013

تو این لحظه‌ی خاص، می‌تونم بدون عذاب وجدان بشینم این وسط و بگم "همه چی بده"
شاید همه چی همه چی بد نباشه. اما احساس من همینه.
و این هم مثل خیانت دیدن می مونه. اسمش مهم نیست. احساس آدم مهمه.
 
سردمه.
 

Monday, 14 October 2013

بیاید "من هیچ‌وقت" بازی کنیم.
یه من هیچ‌وقتِ سنگین دارم برای برداشتن تیله. یا برای جابه‌جا شدن. یا برای نوشیدن یک جرعه. فرقی نمی‌کنه. برای آکوارد شدنِ فضا برای چند دقیقه.
احساس می‌کنم برای قورت دادنش به یه همچین چیزی احتیاج دارم.