دارم میرم ببینمش. هیچ توضیحی ندارم که چرا.
این قصه پایان نداره. در تمام ۶ سال گذشته توم تموم نشده. همیشه ردی ازش اون زیر میرها زنده بوده. و این آدم، با تاریکیهای فشردهش، بخشی از من رو بهم برمیگردونه انگار. بخشی که الا بیش از هروقت دیگه ای لازم دارم که فراموشش نکنم.
Showing posts with label آمده ز عمق فراموشی. Show all posts
Showing posts with label آمده ز عمق فراموشی. Show all posts
Monday, 17 July 2017
Friday, 23 September 2016
آرام و هراسان قدم برمی دارم. مدام میپرسم. مدام رم میکنم. مدام آرام است و لبخند میزند و مطمئن است.
«منم میترسم. ولی شجاعتشو دارم. به نظرم تو هم داری»
دارم؟
نگاهش میکنم. گوش میدهم. و به تکامل آن تودهی چگال و دردآلود فکر میکنم. به تاریکی فشرده و بیشکلی که بود. به این حجم شکل گرفته ی حالا، تاریک، با زخمهایی که نور از شکافهاشان بیرون میزند. با تاریخ رنجی که توی چشمهای سیاهش روایت میشود هنوز. و روشنی چشم هاش و دستهاش با هر نقاشی. و اخم مدام ابروهای پرپشتش، توی همهی عکسها.
به تماشا نشستهایم.
Subscribe to:
Posts (Atom)