ماجرا رو برا خودم به یه نقطهی قابل قبولی رسوندم و بالاخره الان زنگ زدم برا فردا وقت گرفتم.
سوپرمن هستم، بیست و سه ساله از تهران، که قدرتهای قهرمانیم البته برای بیرون اومدن از تخت کافی نیستن.
Sunday, 12 April 2015
Friday, 10 April 2015
دیگه بسه.
امشب مث آدم میخوابم و فردا صبح بیدار میشم به کارام میرسم.
ایمیلهای کاری، فیدبک دادن رو متنها، صفحهبندی نهایی نشریه، ایمیل انتقاد به روند پروژه.
کافه. سلام خوش اومدین. منو. انتخاب کردین؟ باشه چشم. چیدن سرویس غذاها. فرانسه رو تو کدوم فنجون میزدیم؟ یه شکلات یه دستمال؟ ردیفه. کوبیدن تفالهی قهوه، پر کردن زیرسیگاریها. تمیز کردن میز.
کتاب خوندن. بسیار زیاد و دقیق کتاب خوندن. لغت. ریویو. طرح درسا. شعر انگلیسی.
زندگی رو زمین نجاتم خواهد داد، مثل همیشه. شب بیدار نموندن هم. کمخوابی زیادی سوداییم میکنه. مث سگ اگه تو روز کار کنم و شب نای بیدار موندن نداشته باشم، بیقراری هم کم کم میره..
الان فقط باید بخوابم..
Thursday, 9 April 2015
صدای گنجشکها میاد.
و صدای خروپف دوستپسر. (کاش یه کلمهی نایس به جای «خر و پف» داشتیم. من صداشو دوست دارم..)
نخوابیدم.
سرم درد میکنه و حجم اتفاقا و حسهای این روزها کلافهم کرده.
دلم میخواد همینو پاشم برم کوه. نمیرم که. میخوابم همینجا تا صب شه، بعد پیشونیشو بوس میکنم و میرم سوار ماشینم میشم که برم خونه. تو راه هم برا مامانم گل میخرم برا روزمادر. سیگار میکشم و تو مدرس دستمو از پنجره میارم بیرون تا یخ بزنه.
مهسا وحدت میذارم و باهاش میخونم که «چه میشد ابری از آغوش بودم...»
و شاید وقتیمیرسم خونه بهتر باشم.
ولی فعلا، فقط میخوابم اینجا و به صدای هیاهوی گنجشکا گوش میدم و کمی گریه میکنم ...
پ.ن: لای خطهای این پست بیسروته باز دارم سانسور میکنم خودمو. کجا برم؟
Wednesday, 8 April 2015
Sunday, 5 April 2015
انگار جهان وامیسته و، ما رو تماشا میکنه
آغوشش
صدای قلبش
دستهامان
گرمی نفسهاش
بوسیدنش، طوری که انگار هیچ چیز غیر از این بوسه در جهان وجود ندارد. حتی ما.
مهربانی دستهاش
مرا بلد بودنش
تکیه دادن به سینه اش
قرص کامل ماه، از پنجرهی ماشین
داشتنش.
کهربای آرزو
Wednesday, 1 April 2015
یه وقتی هست یکی آدمو نمیفهمه، میشینی حرف میزنی خودتو میفهمونی.
یه وقتی هست که یهو میبینی یکی فاندمنتالی نفهمیدهتت. بخوای بفهمه باید هزار قدم بری عقب، از اول. باید بشینی بدیهیترین مسائل ذهنت رو توضیح بدی. حالا من بشینم چیزایی که تو ۱۶ سالگی تو سرم بستم تموم شد رو برات بگم؟
نه دیگه. میرم زیر دوش گریه میکنم به جاش.