Thursday, 7 May 2015

اندوه

«مگه میشه آخه حل بشه؟
نه
جزئی ازت می‌شه»

گوش ندادم که اون موقع...

اندوه

باید بنویسم.
اما نمی‌نویسم.

و این ابتدای ویرانی‌ست.

Monday, 4 May 2015

اندوه

«چطو دلت اومد دل منو بذاری ببازه
به جز تو این دیوونه با کی بسازه»

سلطان خالتورهای ایران،
امیرتتلو.

شبا با الیوت و سیلویا پلات و شکسپیر به گا می‌رم،
روزا با تتلو و سیجل و لیتو.

و این بین، مؤمنانه برای زندگی تلاش می‌کنم.

Saturday, 2 May 2015

اومدم آزمایش بدم. آقایی که نوبتش قبل من بود گفت «آزمایش‌  pt . وارفارین هم می‌خورم»

همونو وایسادم به گریه.

هر اندوه تازه‌ای، زخم اندوه‌های سرکوب شده‌ی قبلی رو باز می‌کنه انگار...

یکی دو هفته بعد از برک آپ قبلیم، رفته بودم قرمزی موهامو رنگ‌ساژ کنم صورتی شده بود. غرشو تو فیس‌بوک زده بودم. بعد برادرش، ۱۸ سالش بود اون موقع، اومده بود یه مسیج عصبانی طولانی زده بود با این مضمون که «تو برای دردی که برادر من داره می‌کشه مسئولی و باید توضیح بدی.» به کی؟ به ایشون، که دو تا دیالوگ جدی هم نداشتم باهاش تا اون‌موقع.
بعد در جواب مسیج من که آخه چی می‌دونی تو بچه؟ جواب داده بود «آخه دیدم دغدغه‌ت صورتی/قرمزی موهاته، نتونستم تحمل کنم برادرم انقدر درد بکشه و تو به فکر تناژ قرمز موهات باشی.»

هیچی دیگه.
یه چیزای ریزی می‌شه یاد اون داستان میفتم. یاد ساده‌انگاری آدم‌ها. یاد قضاوت‌گر بودنشون.

حالا این دفعه حال و روزم اصلا قابل مقایسه نیست بس که آدم فهیم دوروبرمه و دوستای باز و دیالوگ‌پذیر و ساپورتیو داریم. خداروشکر. ولی خب، چیزای ریز همیشه هستن دیگه. می‌گذره.

«حرفم حرفه. هرچی رو بکوبی می‌سازم»

توی این وانفسای پاچه گرفتن از عالم و آدم و این روزهای پر از بی‌اعتمادی، دوستی داشته باشی که این انگیزه‌ی دیوانه‌ی تخریب را توی چشم‌هایت، توی جمله‌های تندوتیزت، توی آمدن و رفتن‌هات ببیند، و خیالت را راحت کند.

«قراره من تارگتِ خشمت بشم؟ می‌شم. بریز بیرون.»

Friday, 1 May 2015

هیچی دیگه. از دست خودم خسته می‌شم به بالکن فرار می‌کنم سیگار می‌کشم، بعد از خودم انم می‌گیره به بغل مامانم فرار می‌کنم، میگه چه بوی گه سیگاری می‌دی. از بغل مامانم فرار می‌کنم می‌رم یه ماگ آب و یخ می‌ریزم برا خودم.

یادم باشه وقتی دخترم با اون حال اومد بغلم، بوی  تریاک هم می‌داد هیچی بهش نگم. 

اندوه

یادم نیست چطور زندگی می‌کردم.
مرکز ثقلم را از دست داده‌ام. سرگردانم.
دفترم را نگاه می‌کنم و یادم نمی آید از چی می‌نوشتم قبلاً. یادم نمی‌آید شب‌ها چطور می‌خوابیدم. قبل از خواب ‌به چی فکر می‌کردم. یادم نمی‌آید چطور از آینده خوشحال بودم. چطور برایش تلاش می‌کردم.
فردا امیدوارم کار کنم.
شاید بشود ادایش را دراورد، شبیهش را ساخت.

تصمیم گرفتم بنویسم. ننوشتن برای یکی مثل من کارکرد انکار را دارد. باید غمم را ریز ریز بنویسم.

زمان متوقف شده

نمی‌تونم کار کنم، نمی‌تونم فکر کنم، نمی‌تونم ایمیلای مهم م رو بزنم. نمی‌تونم. کلاً‌ نمی‌تونم.
بعد اونم منتظره من بهتر شم. هی میگه تو خوب باش.
همه منتظرن من بهتر شم.
قدم‌هام به سوی بهتر شدن خیلی‌ کوچیکه.
پریروز بالاخره گریه کردم. تو بغل خودش. از سه شنبه دیوانگی خاصی نکردم. اما فرارهای ریزم رو ادامه دادم. اون روز تو ماشین یه کم حرف زدم. گذاشتم دردش از ته و توی مچاله‌ی قلبم پخش شه بیاد بیرون. که گریه شد. و آیرونیک‌لی تو بغلش آروم شدم و باز غم دست و پاشو جمع کرد.

کی جرئت تنها شدن با غم‌م رو پیدا می‌کنم؟

« یادت می‌آید رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بیاوری؟ »