Friday, 15 August 2014

بار دیگر شهری که فلان :دی

دارم میرم نیویورک. آیا چرا من اینهمه این شهرو دوست دارم؟
خون تو رگهام سرعت می‌گیره از خوشی.

Thursday, 14 August 2014

پسرک موقع خواب به بابام گفته «خاله نا از مسافرت میاد٬ ما خوشال می‌شیم می‌خندیم»

دلم ریخت.
به این فکر می‌کنم که با خدافظی بعدی دیگه نمی‌تونم بگم «دو هفته دیگه برمی‌گردم می‌ریم مسافرت با هم»
با خدافظی بعدی مدت زمانی که باید برای دوباره دیدن هم صبر کنیم بیشتر از چیزیه که بتونه بفهمتش. با خدافظی بعدی اگه توبغلم بشینه و تکیه بده به دستام٬ بعد اونجوری سرشو کج کنه واسه اولین بار بگه «میخوام شب با تو بخوابم» به جای اینکه مامانم بخوابونتش٬ دیگه نمی‌تونم با یه مکثی لبخند بزنم و بگم «نمی‌شه خاله.. من باید برم سوار اتوبوس بشم». ایندفه دیگه گریه م می‌گیره از شدت زلالی‌ش.

طبق زمانبندی فعلی٬ وقتی که بالاخره تو یه شهر زندگی کنیم میشه حداقل ۶ سال دیگه. ۸ سالگیش.

دلم براش تنگ شده..

Tuesday, 12 August 2014

در‌سفر

کسی که تو این شهر پیشش می‌مونم٬ خونه‌ش طبقه‌ی چهلم‌ه و یه تراس داره رو به دریاچه و شهر.

فکر نمیکنم. نمیجورم بیخود. حالم خوبه.

Saturday, 9 August 2014

دارم هی تا ده می‌شمرم که عصبانیت و دلخوریم بخوابه٬ بیام از یه موضوعی بنویسم.
هی تو ذهنم می‌نویسمش٬ هی باز پر از طعنه ست. هی دوباره می‌شمرم. می‌ذارم برا بعد. هی باز پر از طعنه‌ست..

Friday, 8 August 2014

و این همه‌ی اعتراف‌هاست

ابروهام را که برداشتم٬ یادم آمد چطور گاهی از نگاه کردن به آینه خوشحال می‌شدم. یادم آمد که گاهی چهره‌ام را دوست داشتم و این دوست داشتن حالم را خوش می‌کرد. یادم آمد زمان‌هایی بوده که از هر سطح صیقلی‌ای برای نگاه کردن به خودم٬ گیرم برای کسری از ثانیه٬ استفاده می‌کردم. یادم آمد روزهای زیادی است که بعد از دست و رو شستن صبحگاهی٬ عینکم را تا وقتی به اندازه‌ی کافی از آینه دور نشده باشم نمی‌زنم.

یادم آمد اصلا زیبا بودن را. زیبا شدن را.

حالا هی دست و پا بزنم که توضیح بیشتر بنویسم. کلمه ندارد.

من زیبا بودن را فراموش کرده بودم.

Tuesday, 5 August 2014

دارم برنامه می‌ریزم برا سفر آمریکا. اولش قرار بود سفر دو تیکه باشه. تیکه ی اولش برم سمت غرب و کالیفرنیا که تا حالا نرفتم٬ بعدش شرق طرف نیویورک و پنسیلوانیا. هدف هم اینه که با استادا و پروگرم چِر های مختلف حرف بزنم و لینک بسازم و باهاشون مشورت کنم  که با این تجربه‌ها و این تصمیم فعلی‌ای که برا آینده‌م دارم٬ چه پروگرمی به دردم می‌خوره بیشتر.
تو رزومه‌م معدل لیسانسم رو ننوشتم.در نتیجه رزومه‌ی درخشانی دارم در کارهای مربوط آموزش. خیلی با اعتماد به نفس به دانشگاهای رنک یه رقمی هم ایمیل زدم.
غربیا کلاً جوابمو ندادن اما طرف شرقش خوب شد. در این نقطه غرب رو بی خیال شدم و اون چند روز رو تصمیم گرفتم برم پیش یکی از دوستام.
دیشب الف اومد خفتم کرد که بابا چه کاریه.اینهمه وقت داری ایالت های دیگه ایمیل بزن.
این شد که برنامه‌ی فرضی فعلی شد یک سفر سه هفته‌ای دیوانه٬ که از شیکاگو شروع می‌شه و بعد میره ایندیانا و بعد نیویورک و بعد پنسیلوانیا و بعد اگه شد حتی دی‌سی دوباره. بعد حالا میگم «پنسیلوانیا» خودش یعنی سه روز فیلادلفیا و سه روز کالج پارک.
هنوز هم همه جواب ایمیلم رو ندادن درنتیجه ممکنه ترتیب سفرهای توی یک ایالت اصلا بهینه نشه. نمی‌تونی به رئیس یه پروگرم تو یه دانشگاه آی‌وی لیگ ایمیل بزنی که لطفا در دقیقاً فلان روز به من وقت بده.

نمی‌دونم ولی چه مرگمه که از کل هیجان اینطور سفری٬ فقط استرس‌ش مونده.
این رو می‌فهمم و به خودم حق می‌دم که تمام کارهای مربوط به اپلای ازم دوبرابرِ قبلاً انرژی می‌گیره. می‌فهمم که رو تصویر درخشان کلمبیا یونیورسیتی و تیچرز کالجِ معروفش یه گَردِ کدری نشسته باشه.
اما منِ اینهمه تشنه‌ی سفر٬ چرا فقط نگرانِ دیوانگی‌های جاده‌ایم می‌شم؟ چرا هی روز می‌شمرم که نکنه پی‌ام‌اس بیفته رو یه اتوبوس سواریِ طولانی تو جاده. چرا هی با کلافگی گوگل مپ رو می‌بندم به جای اینکه با شوق جاده‌ها رو نگا کنم؟ چرا فکرِ موندن پیش آدمایی که نمی‌شناسمشون و دوست ِدوستامن تو شیکاگو و فیلادلفیا فقط استرسی‌م می‌کنه؟

سِیف زُن‌های اصلی زندگیم تلنگر خوردن و حالا از این سِیف زُن‌های دیگه نمیخوام بیام بیرون. از خونه‌ی خواهرم٬ از خونه‌ی دوستم تو یه شهر کوچیک تو ایندیانا٬ از نیویورک که می‌شناسمش یه کم..

کاش مثل همیشه٬ تنها سفر کردن منو یه آدم دیگه کنه. کاش اون لحظه‌ای که می‌رم تو اتوبوس دچار خودم نباشم. کاش همون سبکی و اعتماد به نفسِ تنها تو آمریکا سفرکردن که گاهی تو آخرین لحظه پیداش میشه٬ این بار هم بیاد...

Saturday, 2 August 2014

هربار یه وبلاگ تازه می‌سازم٬ آدرسشو به یه آدمایی می‌دم٬ بعد یهو می‌رسه به یه نقطه‌ای که دلم می‌خواد تمام دیوونگی‌هامو بلند بلند بنویسم. بعد می‌بینم نمیشه. هربار بالاخره یکی هست که از «تمام دیوونگی‌های من» ناراحت بشه. برنجه. اذیت بشه.
می‌رسه به یه جایی که حتی تو درفت‌ها هم نمی‌تونم بنویسم.
از اون نقطه به بعد دیگه اون وبلاگ تا حد خوبی غریبه‌ست. و من تا حد خوبی دروغ‌گو٬ یا در بهترین حالت پنهان‌کار.
منظورم هم دقیقاً دیوانگی‌های این روزها و دقیقاً همین وبلاگه.

Monday, 28 July 2014

می‌دوم دنبال پسرک و از هیجانِ تعقیب شدن بلند بلند می‌خنده. می‌رسم بهش. بلندش می‌کنم و تو هوا جیغ و داد می‌کنه و می‌خنده. "بذار پایین منو" با اون "ز"هاش که می‌زنه هنوز و دل آدمو می‌بره. با اون لبخند ناب و اون برق تو چشماش. یه لحظه‌ای هست که نمی‌دونم چی میشه. اما یهو شل میشه و سرش رو روی شونه‌م ول می‌کنه. دست کوچولوش روی اتصال گردن و شونه‌مه. یه ذره اینطوری باهم راه می‌ریم و من کیف می‌کنم و قربون صدقه می‌رم، تا یهو دوباره سرشو بلند کنه و "بذار پایین منو"
بعضی‌ وقتا که زیادی بغل و بوسش کنی یهو شاکی می‌شه٬ میگه «آیم نات بیبی» . بعضی‌وقتا هم میگه «بیبی شدم» و باید افقی بغلش کنی و به جای حرف زدن صدای گربه میده.
یه لحنی داره برای وقتی میدونه قرار نیست اجازه بدن بهش. «میشه این کارو بکنم؟» با یه اینتونِیشنِ زیادی رو به بالا. سرشم به یه طرف کج میکنه تا گوشش برسه به شونه‌ش. بعد یکی بهش میگه نه. به سرعت میگه «باشه» و سرشو به اون یکی طرف کج میکنه.

کی پس؟ کی یه جا زندگی کنیم؟
کی «شب بریم خونه‌ی خاله نا»؟ کی خاله نا سوار هواپیما نشه برا اومدن؟ کی پسرک با هر خدافظی فک نکنه دارم میرم سوار هواپیما بشم؟




Saturday, 26 July 2014

چو تخته پاره بر موج

یک حال معلق و بی وزن عجیبی دارم. زمین و هوا.
سبک‌تر شده ام. این قطعاً حالم را بهتر می‌کند و اصلاً آدم بهتری می‌کند مرا. از زیر وزنِ یک چیز سنگینی انگار بیرون آمده باشم، روان‌تر خواهم بود و گیر نمی‌کنم به هر چاله‌ای و راحت‌تر می‌شود باهام کنار آمد، خوشحالی کرد، حرف زد، سکوت کرد، زندگی کرد.
اما سبکی هیچ وقت مفت به دست نمی‌آید. ناامن شده‌ام. دوباره به آینده که فکر می‌کنم سردم می‌شود. 

انگار جهان کمر بسته باشد که به من "let it go" یاد بدهد. که هرطور شده مجبورم کند مشت‌های محکمم را باز کنم. مجبورم کند با اینهمه "نمی‌دانم" کنار بیایم. کنار بیایم با اینهمه چیزهای خارج از کنترل من. مجبورم کند به زمان بسپرم.

راه دیگری ندارم. می‌سپرم. مشت‌هایم را باز می‌کنم و می‌گذارم برود. دست برمی‌دارم از این دائم دنبال اطمینان گشتن. دست بر می‌دارم از این دو قطبیِ دانستن و ناامید شدن. دست برمیدارم از وسواسم بر قرار نگرفتن در موقعیت تعلیق. از تصمیم گیری های زودهنگام، برای فرار از "شاید"ها. می‌گذارم این بار این تعلیق مرا بشورد با خودش ببرد. می‌گذارم موج بزند و بکوبدم به در و دیوارِ صخره‌هایی که زمانی جای پای محکم‌م بودند.
می‌گذارم موجش مرا با خودش ببرد و آدم دیگری بسازد از من. آدمی که دندان‌هایش را به هم نمی‌فشارد و دست‌هایش را در خواب مشت‌ نمی‌کند و از منتظر بودن تا حد مرگ کلافه نمی‌شود. آدمی که هی برای چیزهای خارج از کنترش تعیین تکلیف نمی‌کند. برای رابطه‌ها، آدم‌ها، احساس‌ها، موقعیت‌ها..
هزار خط هم که بنویسم، تهش می‌رسم به همین. آدمی که دست‌هایش را در خواب مشت نمی‌کند.
چیزهایی که بلد نیستی را اگر یاد نگیری جهان خودش میاید که یادت بدهد. جهان اما حالیش نمی‌شود که همه ی زندگی تو متریال آموزشی نیست. نمی‌فهمد که هر چیزی را نمی‌شود گذاشت به جای بهای آموختن. نمی‌فهمد این چیزها را یاد گرفتن نمی‌ارزد به ریسکِ از دست دادنِ .. از دست دادنِ چی؟ چطور بنویسم که اگر نشد چی از دست می‌رود؟

باید تمام آیدا در آینه را بنویسم و دوبار بنویسم که "در من زندانی ستمگری بود که به آواز زنجیرش خو نمی‌کرد"...
تهش هم اضافه کنم که کاپل‌های لانگ دیستنس دور و برمان یکی یکی شکست میخورند. و یادآوری کنم که من پاییز سال دیگر عازمم و نیامدن او قطعی.