Saturday, 6 September 2014

شقیقه‌ اش دو شقه می‌شود

هی میخوام زندگی حرفه‌ایم رو سرو سامون بدم٬ هی در قدم اول میرم سراغ لینکدین. هی می‌بینم بخش مهمی از کارهایی که تا حالا کردم + کاری که همین الان دارم می‌کنم رو جرئت ندارم بذارم توش. باز می‌بندمش میام بیرون. تو معلمی که ریده‌م٬ تو همون کاری که توش از خودم راضی‌ام هم چارستون بدنم می‌لرزه ازش و به خاطر همین ترس کذایی دیگه دارم نمی‌کنمش٬ همین کاری که الان دارم می‌کنم هم با هزار بار «اسمم جایی نباشه» و هزار تا جلسه‌ی «ریسک ماجرا رو چطور هندل کنیم» پیش میره.

این جور‌وقتاس که منتظرِ زندگی ِبیرون از ایرانم میشم. وقتی همه چیز رو باشه. وقتی رزومه‌ی فارسی‌م نصف رزومه‌ی انگلیسی‌م نباشه. اینا بشن دو تا پروژه‌ی گم وسط راهی که دارم می‌رم.
خواهرم میگه اگه ادمیشن جاهایی که می‌خوای رو نگرفتی هم به نظر من همون سال دیگه بیا شروع کن کار کردن که یه سرو سامونی بگیری. طرف منطقی ذهنم باهاش موافقه. طرف غیرمنطقی‌م ولی داره فک می‌کنه این چه دنیاییه آخه که برای سروسامون گرفتن٬ باید بی سروسامون کنم خودمو.

همه چی از سروسامون دادن زندگی حرفه‌ای میاد. از راضی نبودن از آینده‌ی حرفه‌ایم تو ایران. بی‌عرضگی خودمه ها. ملت معلم میشن و خوب هم معلم می‌شن. کم کم یاد میگیرن. هرسال بهتر از سال قبل می‌شن. من ولی یه پروگرم دو ساله‌ی تیچر پریپریشن لازم دارم برا همین. یکی‌بیاد کلاسمو آبزرو کنه. یکی بیاد فیدبک بده. اه. ملت از هیچ برا خودشون حال و آینده می‌سازن. من از همونی که داشتم هم بلد نیستم یه چیزی بکشم بیرون. منِ خرم که برا عوض کردن لایف استایلم یه همچین تغییر بیرونی گنده‌ای لازم دارم. -دوسال میگذره از وقتی هربار سفرِ آمریکا به یه صفحه نوشتن ِتغییرهایی که میخوام بکنم ختم شده و باز تا رسیدم تهران خزیده‌م به روزمرگی خودم-

نخی که همه‌ی اینا رو به هم وصل می‌کنه٬ اینه که هیچی‌به اندازه‌ی این رفتن برام خوب نیست و هیچی‌ به اندازه‌ی این رفتن برام بد نیست. به این رفتن نیاز دارم و عصبانی‌ام از هر عامل بیرونی و درونی که این نیاز رو تولید می‌کنه. چه خودم و شل و ولیِ تنیده تو لایف استایلم باشه٬ چه شریعتمداری باشه و مقاله‌ی مزخرفش تو کیهان.

پ.ن: بله خاک بر سر ناشکرم کنن و اینهمه آدم دربه‌در دنبالِ داشتن این موقعیت‌ن و فلان. خسته‌م کردن ملت با تکرارِ این حرفا. بابا به خدا بهتر بودنِ زندگی در آمریکا از زندگی در ایران یک فکت نیست. آسایش برای آدمها تعاریف مختلف داره. یکی شاید زبان درس دادن تو کرانه‌ی باختری رو به کار کردن تو یه سازمان ناسودبر بین‌المللی تو دی‌سی ترجیح بده. حداقل مطمئنی مالیاتی که میدی اسلحه نمی‌شه برا اسرائیل. اه. این غرغرا پست جدا می‌خواد. شب بخیر.

Friday, 29 August 2014

عسلِ نارنگی

که یعنی

مربای پرتقال

پسرک رفته مهدکودک و من نشستم تنهایی به همین چهار کلمه هارهار می‌خندم.

Wednesday, 27 August 2014

دامن دوست به صد خون دل افتاده به دست
به فسونی که کند خصم رها نتوان کرد

الان که این را می‌نویسم، صبح است. آفتابِ معجزه‌گرِ ده صبح از پنجره‌های بزرگ استارباکس می‌آید تو. دارم یکی یکی ایمیل‌های تو-دو لیست این روزهایم را می‌نویسم. دارم به هرکه این مدت دیده ام و با هم توافق کرده‌ایم که معلم ادبیات شدن اینجا زیادی سخت است ایمیل میزنم و ازشان می خواهم که دوباره به آپشن‌ها برش گردانیم. نظرشان چیست غیر از اینکه کار سختی است؟ واقع بینانه، کار پیدا می کنم؟ سیستم راهم میدهد؟  به طور فنی، چندتا کورس آندرگرد باید بگذرانم؟ چند ترم اضافه می‌شود؟ چقدر خرج؟ این جزئیاتِ فنی را بررسی کردن حالم را خوب می‌کند. یادم می‌آورد که چقدر نزدیکم.

الان که این را می‌نویسم، دیشب را گذرانده‌ام. ترس و احساس ضعف و "نمی‌توانم" و "نمی‌ارزد" و آخرسر هق هق گریه‌ام را با هزارنفر شریک شدم دیشب. هرکدام یک طوری برای آرام کردنم سعی کردند. تا آخرین لحظه‌ی به خواب رفتن شیر اشکم باز بود. اما خب. حالا صبح است. انگیزه و امید دوباره آمده‌اند. به این فکر می‌کنم که اینهمه آدم هستند که برای یک "ترسیده‌م" که میفرستم اینطور سیل مهر شان را به سویم روانه می‌کنند. به اینکه اگر اینهمه آدم قرار است بیایند فرودگاه برای بدرقه، باید شکر کنم به جای ترسیدن.

باید این گنج را کنج سینه‌ام حفظ کنم توی هر گردبار و سیل و طوفانی. باید یادم نرود هی نگاه کردن بهش و گرد و خاکش را گرفتن را. چرا نشود؟ کجای زندگی ام تا به حال، "میشود/نمیشود"های معمول جهان را جدی گرفته ام؟ خیلی‌هاش نشد آخرش. اما تعدادی هم بود که شد. و وقتی شد، چنان دستاورد عظیمی شد که تا سال‌ها می‌توانم ازش خرج کنم. اصلاً جهانی قد علم کنند روبروی من که نمی‌شود. یواش می‌گویم "باشه" و از کنارشان راهم را می‌کشم می‌روم با دو چمدان بیست و سه کیلویی لابد. می‌روم یک گوشه‌ای دور از هیاهو، صندوقچه ام را باز می‌کنم از درخشش آرام می‌شوم. خون جگر به چه درد دیگری می‌خورد جز لعل شدن سنگ؟ عمر من به چه درد دیگری می خورد جز اینکه خودم را برسانم به سپیده ای که جان آدمی هماره در هوای اوست و اینکه دوستانِ جانم را از لای تمام طوفان ها و گردباد ها با خودم ببرم هزار جای جهان اصلاً؟

حالا صبح است. لابد شب دوباره دیوانه می‌شوم. اما وبلاگ خوبی ش همین است. یک جایی ثبت می‌کنی که یک روزی زیر آفتاب داغِ ده صبح، فکر می‌کردی می‌شود. فکر می‌کردی می‌توانی. امیدوار بودی و خون به صورتت می‌دوید از فکرش.

پ.ن: جهان طوری اداره می شود که درست لحظه ی پابلیش کردنِ این پست، مشتی فرود بیاید و ببینی که دقیقا داری از چی حرف می زنی. 

Tuesday, 26 August 2014

یکی یه چیزی نوشته بود راجب رفتن دوستاش٬ یه اشاره‌ای کرده بود به فرودگاه و اینکه این شعره چقدر شبیه‌شه «هی پابه‌پا نکن که بگویم سفر بخیر/ مجبور نیستی که بمانی٬ ولی نرو»

همین شد که یه لحظه تصور کردم روز فرودگاهو. وقتی دارم هی پابه‌پا می‌کنم که بگن سفربخیر. وقتی بار تمام خدافظی‌ها افتاده تو‌ یه زمان و یه مکان.

خواهرم که داشت میرفت اِن نفر اومده بودن فرودگاه. بعد لحظه‌ی آخر یه حلقه‌ی گنده شده بودن آدما٬ که دونه دونه بغلشون میکرد و باهاش خدافظی میکرد. و هی گریه‌ش شدیدتر می‌شد.

شقایق رو تصور کردم. دیدم نمی‌تونم. خدافظی رو نمی‌تونم تصور کنم.

بغلشون کنم؟ چطوری از بغلشون بیام بیرون که برم؟ بغلشون نکنم؟ چطوری چشم ازشون بردارم؟ چطوری اون شیشه‌ی لعنتی رو رد کنم؟ اون پشت که رسیدم چی‌ کار کنم؟ چقدر باید بگذره که بتونم به آینده فک کنم حتی اگه کهربای آرزو باشه؟ تو هواپیما که کنده می‌شم از زمین؟ تو توقف؟ کی؟

یهو واقعی شد‌. یهو دیدم که واقعاً شاید نتونم.

پ.ن: مسخره‌س که از الان بهش فک میکنم.
می‌دونم.ولی وقتی اینجام٬ همه چی‌خیلی نزدیک‌تر به نظر می‌رسه. یه سال دیگه نیست. همین الانه. برگردم درست میشه
پ.پ.ن: اینجا که هستم٬ حتی لیست مهمون‌های گودبای پارتی زو هم تو ذهنم می‌نویسم.

Sunday, 24 August 2014

«هنوز آن بلند دور
آن سپیده
آن شکوفه‌زار انفجار نور
کهربای آروزست
سپیده‌ای که جان آدمی هماره در هوای اوست
به بوی‌ یک نفس در آن زلال دم زدن
سزد اگر هزار بار
بیفتی از نشیب راه و
باز
رونهی بدان فراز»

.

سوم شهریور نود و سه
بیست و چهار آگست دوهزاروچهارده
فیلادلفیا- پنسیلوانیا

Friday, 22 August 2014

آقای پروگرم کو اوردینیتور گفت «وای نات؟»

و من پرکشیدم به روزی که معلم ادبیات انگلیسی باشم و کلاس نهم باشن و درسمون برسه به پرسپولیس و مرجان ساتراپی.

آخ که چه دلم می‌خوادش.. چه خود همونیه که دلم می‌خوادش..

می‌نویسم بیشتر. باید هضم بشه اول‌. باید پروانه‌های توی دلم آروم بگیرن اول..

Tuesday, 19 August 2014

مانترا

کلید نکن... شل کن... پنیک نکن.. فریک نزن.. آروم... نپرس... کلید نکن... شل کن... صبر کن... شش... کلید نکن... الان زوم نکن... ذره بین رو بذار زمین.. یواش... گازشو برا چی میگیری میری؟... کلید نکن.. شل کن... معنی نده به معمولی ترین چیزا.. بزرگش نکن... شل کن.. یواش... خب بابا حالا تو ام... کلید نکن.. بزرگش نکن... صبر کن... صبر کن...  ششش... نمیخواد بفرستی اینو... کلید نکن... شل کن... آروم... فریک نزن... صبر کن... آروم... بزرگش نکن.. شل کن...  کلید نکن... شل کن.. شل کن... شل کن... شل کن...

بخش زیادی از انرژی و سی‌پی‌یو م رو صرف این میکنم که فکرهای پی‌ام‌اس‌گونه‌م رو استپ کنم. فک نکردن بهش به اندازه‌ی فک کردن بهش از خودم انرژی می‌گیره واقعاً. ولی پوینت اینه که ملت رو سرویس نکنی.

پ.ن: پی‌ام‌اس‌م واقعی نیست. ذهن من مدت‌هاست توی یک فضای هورمونی‌ای گیر کرده. دارم لگد بیرونش می‌کنم تقریبا

Monday, 18 August 2014

متشکرم رنه! برای سورئالیسم و برای خیلی چیزهای دیگه


توی شیکاگو یه نمایشگاه دیدم از نقاشی‌های رنه ماگریت. (همون که یه پیپ هم کشیده و زیرش نوشته این پیپ نیست)
برای اولین بار در زندگیم احساس کردم یه چیزی از جنس سورئالیسم داره روم تاثیر می‌ذاره. یعنی داره یه ورودی بهم می‌ده اصن.
درواقع اولین بار بود که درهام رو بهش باز کردم. در مواجهه باهاش ذهنم رو از چیزهای دیگه خالی کردم و سعی کردم معنی‌های شخصی خودم رو به زور نچپونم به نقاشی‌ها قبل از اینکه دریافت حسی‌ای ازشون داشته باشم. پررو بازی هم درنیاوردم و پذیرفتم که من این نوع هنر رو نمی‌فهمم تنهایی. و تمام توضیح‌های اثرهار رو خوندم. براش وقت و انرژی گذاشتم٬ و شد. در یک لحظه‌ی لذت‌بخش، دیدم مدتیه که دارم به یه تابلو نگا می‌کنم و دلم نمی‌خواد برم بعدی. دلم نمی‌خواد توضیح و اسمشو بخونم. 
le ciel meurtier                                             آسمان قاتل

جواب داد. و البته کلی انرژی گرفت. یعنی وقتی از نمایشگاه اومدم بیرون سرم درد می‌کرد و استراحت لازم داشتم. حتی اینکه برم یه جای دیگه ی موزه و مجسمه‌های بودا رو نگاه کنم زیادی‌م بود. فقط نشستم و به دیوار سفید خیره شدم. اما کیف داد. احساس 
می‌کنم راهم به یکی از بی‌نهایت جهان‌های موجود باز شده.
من همیشه برخوردم با هنرهای تجسمی اینطوری بوده که یا در لحظه‌ی اول باهاش ارتباط برقرار می‌کردم، یا دیگه تموم شده بود. یه برچسبی به خودم می‌دم شبیهِ همین "سورئال نفهم".
در واقع فکر می‌کنم فقط هم هنرهای تجسمی نبوده. اولش با هرچیزی غیر از ادبیات اینطوری بودم. دوست پسر قبلیم من رو به موسیقی باز کرد و با اون یادگرفتم چطور یه چیز کاملاً جدید رو بشنوم و کم کم دوست داشته باشم. بعد عکاسی. که دوست پسر جان به یه مدلی که همیشه بهش گارد داشتم بازم کرد و بعد به عکاسی مستند. یه دوستی هم یه جایی این وسط‌ها گاردم رو به "انفجار نور آبی در پس‌زمینه" نرم کرد. انفجار نور آبی در پس زمینه اصطلاح درون‌گروهی ماست راجع به عکاسی هنری و انتلکت طوری مثلاً (اه چقد برچسب. خداییش منظورم رو متوجهید دیگه. نه؟)
این بار اولین بار بود که تنهایی این کارو می‌کردم و به نظرم همیشه دفعه‌ی اول سخته. آدم یاد می‌گیره که چطور خودش رو به ترس‌هاش نزدیک کنه. یاد می‌گیره چطور به جهان‌های ناشناخته‌ش نزدیک بشه.

بعد اینکه، یه چیزی که بیرون ایران دوست دارم، این قاطی بودن هنر با زندگیه. که ناهارتو می ری تو یه پارکی می خوری که توش ارکستر سفمونی شیکاگو داره اجرا می‌کنه. نمی‌دونم شاید تو تهران هم بشه حداقل با هنرهای تجسمی همچین حالی داشت. بری گالری ببینی، موزه ببینی، این چیزا. یعنی می‌گم شاید لایف استایلِ تو خونه و کافه چپیده‌ی منه که نداره این چیزا رو. یه سال از خونه‌م تا هنرهای معاصر 10 دیقه پیاده بود ولی یه بار هم نرفتم. مجموعاً هم خودم، هم جمع دوستای اطرافم که می‎بینم روزمره‌هاشون رو، کم هنر داریم تو زندگیامون. کم چیز خوب می‌بینیم. کم چیز خوب می‌شنویم. چیز خوب، چیز تازه، چیز جالب..

همه‌ش به این فکر می‌کنم که این یکی از چیزهاییه که دلم می‌خواد با مهاجرت تو لایف استایلم تغییرش بدم. (چرا تو همون تهران تغییرش ندم؟ نمی‌دونم. شایدم بدم..)

پ.ن: قرار بود یه پست کوتاه راجع به سورئالیسم و مارگیت باشه. یهو همه‌ی اینا باهاش اومد. 
پ.ن: رنه ماگریت در ویکی‌پدیای فارسی و انگلیسی

Sunday, 17 August 2014

برنامه م این بود که تو سفر دیتا جمع کنم فقط. بعد برگردم سر خونه زندگیم٬ همه ش رو بذارم جلوم٬ اصن اگه لازم شد بنویسم همه چی رو روی یه کاغذ گنده٬ بهش فک کنم و تصمیم بگیرم. آدمهایی رو پیدا کنم که تو این شهرا و دانشگاها بوده‌ن و باهاشون حرف بزنم.‌

حالا ناگهان٬ یه طوری شده که انگار باید شهرِ دو سال از زندگیم رو هم انتخاب کنم تو همین دو هفته.ایالت رزیدنسی م رو عوض کنم اگه بشه٬ که خرج دانشگاه نصف بشه بعدا. سرم داره سوت می‌کشه.

این اتوبوس زودتر برسه و من بخوابم رو تخت هتل و نفس بکشم یه کم.