Friday, 1 May 2015

زمان متوقف شده

نمی‌تونم کار کنم، نمی‌تونم فکر کنم، نمی‌تونم ایمیلای مهم م رو بزنم. نمی‌تونم. کلاً‌ نمی‌تونم.
بعد اونم منتظره من بهتر شم. هی میگه تو خوب باش.
همه منتظرن من بهتر شم.
قدم‌هام به سوی بهتر شدن خیلی‌ کوچیکه.
پریروز بالاخره گریه کردم. تو بغل خودش. از سه شنبه دیوانگی خاصی نکردم. اما فرارهای ریزم رو ادامه دادم. اون روز تو ماشین یه کم حرف زدم. گذاشتم دردش از ته و توی مچاله‌ی قلبم پخش شه بیاد بیرون. که گریه شد. و آیرونیک‌لی تو بغلش آروم شدم و باز غم دست و پاشو جمع کرد.

کی جرئت تنها شدن با غم‌م رو پیدا می‌کنم؟

« یادت می‌آید رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بیاوری؟ »

Tuesday, 28 April 2015


آخرین ضربه رو محکم‌تر بزن.

خانوم روانکاو برام شقایق تجویز کردن.

دونه دونه مطمئن می‌شم که راجب آدم‌های مهم زندگیم آن دِ سِیم پیج هستیم. خوبه.

Saturday, 25 April 2015

هروقت اینجا ازش نوشتم، یعنی گذاشتم این غم بیاد ازم عبور کنه. یعنی از کارهای احمقانه کردن برا فرار ازش دست کشیدم. یعنی پوست انداختم.
این غم خیــــلی از ظرفم گنده تره.

Monday, 20 April 2015

تو آشپزخونه قایم شده بودم. گفت چی میخوای؟ گفتم هیچی. هیچ کدوم از جاهای دیگه نمیخوام باشم. تو هم می‌تونی وانمود کنی اینجا نیستم. گفت چرا نمی‌ری پیش اون؟ مکث کردم، اشکی که تو چشمام جمع شد رو به زور برگردوندم سرجاش، و گفتم «دارن حرف کاری می‌زنن حوصله ندارم» در لحظه چیزی که تو ماهیتابه بود رو انداخت تو پیش دستی داد دستم. برا خودش درست کرده بود فک کنم. یه کمی راجب امریکا رفتن من حرف زدیم و احتمال برگشتنم.
آدم کم حرف و خلاصه ای که اونه، بهتربن هم صحبت برا وقتی بود که اعصاب باز کردن دهنم رو هم نداشتم. پی سوالهای بی جواب مونده ش رو نمی‌گرفت حتی.

تکیه داده بودم به دیوار، رو مرز بین آشپزخونه و بار، هرازگاهی خودآزارانه سرمو به چپ خم میکردم و می‌دیدمش که نشسته با همون قیافه‌ی داغون پنج‌شنبه صبح باهاش بحث می‌کنه. دفعه‌ی بعد که می‌دیدمش می‌خندید، و فقط من می‌فهمم چیا بود پشت اون خنده. هی و هی سرمو کج میکردم و یه قاب نصفه ازش می‌دیدم. عصبانی، خسته، خندون، بی حوصله، بی خیال، ...
سیگار تو دستم نکشیده می سوخت و تموم می‌شد. من به خودآزاریم ادامه میدادم.

I miss being heard, being listened to.
I desperately miss being openly listened to.

Tuesday, 14 April 2015

شیطونه میگه آدرس اینجا رو بزنم سردر توییترم تموم کنم این مسخره بازی رو.
چرا نمی زنم؟
چه میدونم.

"Show me slowly what I only know the limits of..."
داشتیم برگر می‌خوردیم که پلی شد. ناگهان، ۱۶ ساله‌ام. دارم با خودنویس سبز توی‌ دفتر کوچکی برای دوست‌پسرم از هوس‌ها و ترس‌ها و شجاعت‌هایم می‌نویسم. دارم از بی‌مرزیِ توی سرم می‌نویسم و از سایه‌ی مرز‌های بیرونی روی حس‌هایم. از اسپیکر کامپیوتر که در اتاق خواهرم است صدای کوهن می‌آید. پای کامپیوتر بوده‌م. این یک جمله را که کوهن خوانده بود پریده بودم سراغ دفتر کوچکمان.
دو-سه هفته بعد، توی حیاط مدرسه، به یا که با لیوان چای همیشگی‌اش روی پله‌های دم پیلوت ایستاده بود گفتم «دارم به سمت قله‌ای می‌رم که از دامنه‌هاش هم منع شده‌م» یا توی چشمهایم نگاه کرد و بعد از کمی مکث چیزی پرسید با این مضمون که آگاهی‌های لازم را دارم یا نه. گفتم دارم و رفتم. نداشتم. از تنم فقط مرزهایش را می‌شناختم.


"Show me slowly what I only know the limits of..."
۲۳ ساله‌م. پریشانم. شخم می‌زنم. و زیر انبوه چارچوب‌های باسمه‌ای‌ام، خودم را پیدا می‌کنم. اینجای زندگی که ایستاده‌ام، از خودم فقط مرزهایش را می‌شناسم.

Sunday, 12 April 2015

تو راهه. دلم میخواد همینطوری گوله زیر پتو بمونم. خودش بیاد کلید داشته باشه. تو خواب و بیداری صدای باز شدن درو بشنوم، لبخند بزنم. پله‌هایی که میاد بالا رو‌بشنوم. دم در اتاق حسش کنم. چشامو باز نکنم. اون چند ثانیه‌ای که وایمیسته نگاهم می‌کنه رو بنوشم. بعد بیاد طرف تخت و من چشامو باز کنم و تی‌شرتش رو دربیاره بخزه زیر پتو.  بعد همونو تو بغلش بخوابم. بلکه دو قطره خواب آروم داشته باشم بعد از یک ماه.

یه کم دیگه می‌رسه. می‌رم پایین درو باز می‌کنم. وقتی رسیدیم زیر پتو، چشامو می‌بندم و وانمود می‌کنم این تخت خونه‌ی منه. با اون نور عزیزی که صبحا میفتاد روش. با سکوتش. با خلوتی‌ش. چشمامو می‌بندم و شلوغ پلوغی این اتاق و پرده‌های قرمز آزارنده‌ش رو فراموش می‌کنم.

نآرزوی باهاش موو این کردن رو به گور می‌برم آخرسر؟