Showing posts with label روانکاوی،. Show all posts
Showing posts with label روانکاوی،. Show all posts

Tuesday, 28 April 2015

خانوم روانکاو برام شقایق تجویز کردن.

دونه دونه مطمئن می‌شم که راجب آدم‌های مهم زندگیم آن دِ سِیم پیج هستیم. خوبه.

Tuesday, 10 March 2015

«آره خب، تو آدم تجربه‌گرایی هستی»
نمی‌دونم ترجیح می‌دادم بگه اینو یا نه. برای من مدت‌هاست صورت‌بندی‌ش این شده که «هر چیزی رو باید تجربه کنی حالا؟ وقتی از الان می‌دونی و همه هم می‌گن که گندش در میاد تهش، وقتی می‌دونی یه وقتی عقب رو نگاه می‌کنی و می‌گی به تجربه کردنش نمی‌ارزید، باید حتما با کله بری توش تا حاضر شی بپذیری `فهمیدی‌`ش؟ »
مدت‌هاست دارم سعی باطل می‌کنم که کوتاه بیام. که یه چیزهایی رو، یه آدم‌هایی رو، یه جاهایی رو، پیش از تجربه کردنشون بی‌خیال شم.
بعد یه طور بدیهی این رو گفت، و من یادم اومد که چقدر دوست داشتم این طور بودن رو. و اینکه پیش خودم بهم می‌بالیدم.
خودم می‌دونم که وسط داره و «همه» و «هیچ» نیست.
خودم می‌دونم که یه سری چیزها حقیقتاً به تجربه کردنش نمی‌ارزه. لیست طولانی‌ای دارم ازشون. دم دست هم هست.
خودم این ها رو می‌دونم..
یه چیزایی اما، وقتی داری خودت رو از اول می‌شناسی، باید که قاطع باشن. باید «همه» باشن یا «هیچ» باشن.

هی فکر می‌کنم که نکنه آخرش بعد از اینهمه، برگردم همون جایی که بودم؟
بعد فکر می‌کنم که بهتر اصلاً. مگه همه‌ش نگران این نبودم که روانکاوی، با ساده‌سازی‌ها و تعمیم‌هایی که رو روان آدمی می‌ده، آخرش کاری کنه از خودم کوتاه بیام و یه زندگیِ بی دردسر رو انتخاب کنم؟ مگه هربار از یه دیوانگی‌ای عقب کشیدم، از ته صدای کف و سوتی که تو سرم میومد، یه فریاد خفه‌ای نبود که "آخرش راه راحتِ بی آسیب رو انتخاب کردی"؟ مگه همه‌ش نمی‌ترسیدم که اسمِ نیمی از پست و بلند‌های دوست‌داشتنی و نفسگیر زندگی‌م بشه "آسیب"؟
خب نشده دیگه. اگه الان میگه تو آدم تجربه‌گرایی هستی و تهش بدون بحث و سوالی به این ختم میشه که "حالا شایدم تجربه‌ش کردم. شایدم نکردم. الان جوابمو پیدا کردم و حداقل فعلا بهش احتیاجی ندارم"، اگه این بار روی "شاید تجربه‌ش کردم یه وقتی" واینمیستین که برا چی و دنبال چی می گردی و چه کارکردی برات داره که می‌خوای این زخم رو به خودت بزنی، اگه بهش می‌گم "گفتم من فلان طور نمی‌تونم زندگی کنم" و بعد دوتایی می‌خندین و تصحیح می‌کنی که "خیله خب.. می‌تونم. روزمه‌ی خوبی هم دارم، اما نمی‌خوام"، و اون برات تاکید می‌کنه که "پس نگو نمی‌تونم چون می‌تونی. خودتو مجبور نشون نده پیش خودت"، یعنی اون اتفاق نیفتاده دیگه.

با خودم فکر می‌کنم که خوب کردم اعتماد کردم. خوب کردم گذاشتم با سوال‌هاش و با تعاریف عمومی و کلی‌ش من رو روی تمام اجزاء زندگی‌م به شک بندازه. خوب کردم چون می‌بینم وقتی راه راحت رو انتخاب می‌کنم خوشحال نمی‌شه و تشویق نمی‌کنه. اما وقتی می‌گم که "حواسم هست و از سختی‌ش در نمی‌رم و صد بار دیگه ام برگردم اینجا این انتخاب رو می‌کنم" خوشحال می‌شه. شانس آوردم. با اون حالِ آسیب پذیر و به هرچیز چنگ زننده ای که من بودم، با اون مدل اتفاقی‌ای که پیداش کردم و از سر استیصال رفتم پیشش و اعتماد کردم بهش، خیلی چیزها می‌تونست پیش بیاد. خیلی سقوط‌ها. 

من آدم‌هایی رو دیدم که بعد از روانکاوی آدمِ دیگه‌ای شده‌ن. آدم‌هایی رو دیدم که زندگی‌شون رو بعد از کلی تجربه‌های ارزشمند ساده کردن به آنچه که آسیبی بهشون نزنه. آدم‌هایی که رسیدن به سبک زندگی‌ای که دربرابر هر سوالی یه توضیح شسته رفته داره. آدم‌هایی که از کارخانه‌ی انسان‌سازی فروید، به عنوان یک انسان روان‌کاوی شده درومدن و به ساده‌ترین تعاریف قانع شدن. من اما احساس می‌کنم که -تا اینجا حداقل- دم به این تله نداده‌م. 

جلسه‌ی پیش جلسه‌ی آسونی نبود. هفته‌ی پیش هفته‌ی بی‌نهایت سختی بود. انقدر که اگر "مشاوره اورژانسی" توی سیستم درمانی روانکاوم وجود داشت از پنج شنبه شب تا دوشنبه صبر نمی‌کردم. انقدر انرژی ازم می‌رفت که از بعضی از آدم‌های عزیز اطرافم به طور ضمنی یا به طور خیلی صریح خدافظی کردم و گفتم وقتی خوب شدم میام. اما وقتی جلسه تموم شد و در رو پشت سرم بستم، با اینکه کلی از حرفام رو نشد بزنم بس که خسته شده بودم از گفتن اون اصلی ها، آروم بودم. 

من شاید برگردم همونجایی که بودم. اما این مسیر، این دوری که از بالا زدم رو اتفاق‌ها و واکنش‌هام از 11 سالگی به این ور، چیز مهمی بهم داده. برمی‌گردم همونجایی که بودم و این بار می‌فهممش. این بار مستآصل نمی‌شم و خودم رو به در و دیوار نمی‌کوبم. این بار شاید نترسم وبرای هر انتخابی یه دور تمام زندگیم رو دوره نکنم.

در خرمن صد زاهد عاقل زند آتش
این داغ که ما بر دل دیوانه نهادیم
و این بیت، دیگه تفسیر شکست‌های من نیست. این بیت منم و تمام انتخاب‌های زندگیم، وقتی سرِ دوراهیِ "تجربه‌ی جمعی بشری" و "تجربه‌ی شخصیِ من" قرار می‌گیرم.

Sunday, 2 November 2014

"خون زخم ما که بند آمد
از جای آن جراحت و زخم
رویا فوران کرد
من نمی توانستم این رویا را
مهار کنم
پس زخم و جراحت را
فراموش کردیم
فراموشی پس از زخم
زخم پس از فراموشی"


این بار یک چیزی فرق می‌کند با دفعه‌ی قبل. "این بار" و "دفعه ی قبل" هم درباره‌ی پیک‌های روانکاوی است.

خرداد و تیر هم درگیر یکی از همین پیک‌ها بودم. مسئله‌ی مهمی بود و فکر می‌کردم مهم‌ترین مسئله‌ی فعلی‌ام است. لابد شما یادتان هست و نک و ناله‌های اینجا را. آن افسردگی ناگهانی که زمینم زده بود و ماجرای مقاومتم در برابر دارودرمانی و بعد دوستانم که بعضی‌هاشان می‌فهمیدند و بعضی‌هاشان نه. و بعدتر حل شدنش و ناگهان سبک شدن و رهایی.

دو سه هفته پیش رسیدیم به جایی که دیگر می دانستم مهمترین مسئله همین است. فکر می‌کردم سخت‌ترین است. سوال مهم را پیدا کرده بود و پرسیده بود و من آچمز شده بودم.
-آچمز شدگی بهترین نشانه‌ایست که می‌توانید در اتاق روانکاوتان باهاش مواجه شوید. وقتی در جواب یک سوال مثل ماهی دهانتان را باز و بسته می‌کنید، نفس نفس می‌زنید، اشک می‌ریزید، عرق می‌کنید، ... یعنی همانجاست. پارک کن پیاده شو. همان سوال است که باید با تیغ جراحی بیفتید به  جانش. بتراشید و از خون ریزی نترسید و بدانید که گلوله لای زخم مانده که زخم جوش نخورده. گلوله را می‌کشید بیرون و بعد زخم یواش یواش جوش می خورد. درد هم، التبه که دارد-
می گفتم. آچمز شده بودم و تمام هفته‌ی بعد را به سوالش فکر کرده بودم و با جوابهای دم دستی‌ای که می‌دانستم به درد لای جرز هم نمی‌خورند رفتم تو. 
وسط همین جلسه بود که فهمیدیم این مسئله‌ی عمومی، ریشه‌ای خصوصی‌ دارد. ریشه‌اش یک مدل فکر کردن و یک روش تربیتی خانواده و این چیزهای انتزاعی نیست. یک واقعه است در هجده سالگی من، (کاش می‌شد اسم اینطور چیزها را حقیقتاً "واقعه" گذاشت. انگار که اجتناب‌ناپذیری‌ای در ماجرا بوده و انگار نه که تو بودی ایستاده در مرکز ماجرا، دست تو بود هرچیزی که پیش آمد و نیامد. کاش.) که با مهارت همه ی احساس‌های مربوط بهش را سرکوب کرده بودم در همه‌ی این سال‌ها. و البته که کمک‌های یک روانکاو احمق هم بی تاثیر نبود. من همان روزهای اول فهمیده بودم که زلزله شدیدتر از تحمل من است. خودم را به عنوان کیس "اورژانسی" رسانده بودم به مطب یک روانکاو و او فقط گفته بود "زندگی نونو شونده است دخترم... از سر بگیر زندگیتو.. فراموش کن..." و اینطور شد که من در هفته‌های آینده‌اش، سخت درگیر گورکندن بودم و دفن کردن. زنده به گور کردن.
حالا می‌دانم که این سخت‌ترین است. می‌ترسم هم. اما می‌رسیم به شروع همین پست.

این بار یک چیزی فرق می‌کند با دفعه‌ی قبل. می‌تواند به خاطر این باشد که یک بار یک پیک این چنینی را رد کرده ام. می‌تواند به خاطر این باشد که خانم روانکاو اعتمادم را جلب کرده. چندین آزمون را رد کرده و خیالم راحت است که باز کردنِ گذشته، دستکاری کردن گلوله و رها کردنش نیست. من این بار مطمئنم که این گلوگه از لای این زخم در میاید.
حالا به هر دلیلی، از آن اضطرابی که دفعه‌ی پیش بیچاره ام کرده بود و آن دلشوره‌هایی که هیچ جوره از پسشان بر نمی‌آمدم خبری نیست. نه که آرام باشم و خیلی باوقار و طمآنینه پیش بروم. خیر. اما آن حال گند مداوم، آن احساس ناامنی، آن "من هرلحظه ممکن است فروبپاشم"، آن ناتوانی در شروع کردنِ روز از ترسِ آنچه در ذهنم پیش خواهد آمد، هیچ کدام نیستند. شاید بیایند. شاید هنوز زود است. شاید هنوز آنقدر پیش نرفته ایم که چاقو به زخم برسد. نمی‌دانم.

من دلم روشن است و می‌دانم که اگر این گلوله دربیاید از لای این زخم، آدم دیگری می‌شوم. 

Monday, 20 October 2014

یک. منشی که تقه ی "وقت تموم شده" رو به در میزنه، انگار که فشار فروید ستیزیِ من از روش ورداشته شده باشه، همینطور حین امضا کردنِ آخرین یادداشت هاش تو پرونده م، برداشت های فرویدیش رو زمزمه میکنه. "خیلی جالبه برام.. انگار که دوست پسر قبلی ت خیلی شبیه مامانته. ولی دخترا معمولا دنبال یکی می گردن که شبیه پدرشون باشه.."

دو. امروز رسیده بودیم به نزدیکِ نزدیکِ اون اصلی ترین گره. برای جواب دادن هر سوالش، برای گفتن هر جمله، نفس عمیق لازم داشتم و قلبم تا توی دهنم میومد. یهو یه چیزی پرسید راجب دوست پسرم و ارتباطش با موضوع. شروع کردم تعریف کردن از حالِ خوبِ عاشقی م. وسطش یهو دیدم فشار از روم برداشته شده. گفتم دیدی چی شد؟ دیدی چطوری دور زدم گره رو؟ گفت آره. تا شروع کردی از اون حرف زدن خوشحال شدی. گفتم کنترل زد نداره؟ می خوای برگردیم همون جا؟ گفت اشتباهِ من بود. می پذیرم که اشتباه کردم. اگه می تونی از همون نزدیک ادامه بدی بگو. 

سه. یه لحظه هایی هست که یهو از جریان جلسه میام بیرون و نقدش می کنم. گاهی فضا می ده و گاهی زود برمیگردیم به بحث اصلی. این وقتها رو دوست دارم. این وقتایی که جایگاهمون عوض میشه. برابرتر میشه. پشت صحنه همه جا خوبه اصن. از رابطه با دوست پسر گرفته تا روانکاو.

چهار. گفت نزدیکِ یکی از همون پیک ها هستیم. گفتم وقت ندارم سه هفته بیفتم دوباره. گفت تو شرایط کنترل شده ی درمان بیفتی بهتر از اینه که تو زندگی واقعی. گفتم به این گزاره شک دارم. گفت پس بعدا حرف میزنیم راجع بهش.

پنج. روانکاوی به نظر من باید آخرین گزینه باشه برای حل کردن مسائل آدم. اگه از همه ی مسیرها ناامید شدی بری سراغش. اما وقتی میفتی تو جریان ش هی جالب تر میشه. نفسگیره اما یه چیزی از جنسِ لذتِ کشف داره همراه خودش. تا اینجا راضی ام. 

Tuesday, 15 April 2014

خب. می‌پذیرم که یک روانکاو فرویدی هم حرف‌های زیادی داره که با زدنش من رو تو ماز درونم یه پیچ ببره جلو.
به هر حال پدر و مادرهای ما تو سال‌های طووولانی تربیت ما و زندگی با ما و بودن در زندگی ما، اونقدر گره به جونمون انداختن و انقد پیچیدگی به ناخودآگاهمون اضافه کردن که متریالِ حداقل ده جلسه‌ی چهل دقیقه‌ای رو ساپورت کنه. یعنی که "بنیادی ترین" گره درسته که لزوماً قدیمی‌ترین گره نیست. اما گره‌های پدر-مادری خیلی بنیادی‌ان.

دیروز متوجه شدیم (من و خانم روانکاو) یکی ا ز ویژگی‌های مامانم که به شدت نقدش می‌کنم و بارها سرش دعوا کردیم رو، تمام و کمال دارم تو رابطه‌م از خودم نشون می‌دم. یعنی اون بلایی که مامان من بیست سال سرم آورده رو، در شیش ماه گذشته سر دوست پسرم آوردم. کمی راجب جزئیاتش هم حرف زدیم. دنبال رد پای بابام هم گشتیم و -فعلا- نبود. 

فرایند روانکاوی فرایند به صلح رسیدنه. نه لزوما ًبا خودت و گره‌‍‌هات.
مثلاً همین دیشب، از اونجا که اومدم بیرون مامانم زنگ زد. من نمی‌تونستم جوابشو بدم چون ناراحت و عصبانی و اینا بودم. چون مامانم رو برای سختی‌هایی که این مدت دوست پسرم از دستم کشیده مقصر می‌دونستم. چون هی داشتم تو سرم تکرار می‌کردم که "پس من کی از شرِ این اخلاق تو خلاص می‌شم؟" چون هی احساس شکست می‌کردم. یعنی درواقع یکی از احساس پیروزی‌هام به احساس شکست تبدیل شده بود. من همیشه فک می‌کردم از این چیزهای رو اعصابِ خانواده‌م رها شدم. حالا باز سرشو بلند کرده بود پوزخند می‌زد بهم.  خلاصه. عصبانی بودم. تا یه ساعت بعد که ماجرا رو تو ذهنم می‌جویدم. و آروم آروم ازش رد شدم و زنگ بدم بهش که جانم؟ چی کار داشتی؟
می‌خوام بگم کنارِ اون به صلح رسیدنِ اصلی، هزاران هزار به صلح رسیدن کوچیک اتفاق میفته.