Tuesday, 8 December 2015

هوا مه‌گرفته. خسته و گشنه‌م. اومدم والمارت خرید سر راه خونه. که بعد برم تا صب کار کنم باز.

هوا که تاریک باشه و مه بگیره حالم عجیب میشه. انگار قایم شده باشم از دنیا. تلگرامو باز می‌کنم، تمام شعرایی که برام خونده بود رو گوش می‌کنم. روزیر و بم صداش دقیق می‌شم و فک می‌کنم که آخه چطور ممکنه. چطور این صدا داره از اون آدم غریبه با شعر درمیاد؟
دلتنگی تو مه رقیق میشه. اتوبوس میاد. می‌بندمش و وانمود می‌کنم هیچی نشده و گوش ندادم اصن صداشو باز.

"به شور گذشته که می‌نگرم
خود را کوری می‌بینم
که از تاریکی هراسی ندارد"

توی تاکسی سیدخندان به انقلاب بودم که دفعه‌ی اول گوش دادم آهنگه رو. پای تلفن برام گذاشت. یادم نیست کانتکست چی بود اما دقیق یادمه تصویرمو از ثانیه های اول آهنگ. راننده که سوار شد٬ آفتابی که می خورد تو چشمم٬ سردرد محوی که داشتم. تا پیچیدن ماشین تو سهروردی رو هم یادمه. بعد ولی دیگه آهنگ تمام حواسم رو با خودش برد. 
همون بار اول که شنیدمش توی ذهنم تشبیه شد به چیزی بین من و اون که الان دیگه جزو چیزهای منشن‌نکردنیه. از اون چیزهایی که توی یه نقطه‌ای برای ابد تصمیم می‌گیری وانمود کنی اتفاق نیفتادن هیچ وقت. حتی وقتی می‌خوای بهش آدرس بدی که اون آهنگه رو می‌خوام. و می‌دونی که گفتن اون توصیف قطعاْ یادش میاره که داری کدوم آهنگو میگی. و می دونی که اون توصیف هم حتی دیگه بی معنیه. دیگه زنگی رو به صدا در نمیاره. اما نمی‌گیش. چیزهای دیگه می‌گی.

بعد از منهدم شدن ماجرا زیاد گوش دادمش. و وقتی آب‌ها از آسیاب افتاد. و بعدتر توی پریشونی‌های بعد از اون. انقدر گوش دادمش که خالی شد ازش. جنسش اما عوض نشد. شبیه اینکه در آغوش گرفتن یک آدم با رفتن اون آدم تموم میشه٬ اما کانسپت در آغوش گرفتن هیچ وقت توی بازوها و سینه‌ی آدم تموم نمیشه. اون کانسپت توی این آهنگ موند. از توی فلدر اون درش آوردم گذاشتمش رو دسکتاپ. و به گوش دادنش بدون یادآوری اون ادامه دادم. تا این که لپ تاپم مرد و راهی برای پیدا کردنش نداشتم. و کم کم فراموش شد. 

امشب دوباره از خودش گرفتمش. حالا اسمشو می‌دونم. دوباره دارم گوش می دمش. بدون اون رمزآلودگی دیگه به اون خوبی نیست. دیگه اون جنس رو نداره. آهنگ قشنگیه فقط. 

این که اومدم اینو اینجا می نویسم٬ نصفش برا اینه که از زیر نوشتن کیس‌استادی‌م در برم. اما نصف دیگه‌ش هم برا اینه که یادم بمونه چطور حس ویژه‌ی بعضی پدیده‌ها به تف بنده. چطور دونستن اسم یک آهنگ تمام احساسی که ازش بهم منتقل می شد رو چندین مرحله پایین آورد. 
چطور چیزها تموم می‌شن. چیزها واقعا واقعا تموم می‌شن. و من مدام سعی دارم به این اصل نخ‌نما وصل بمونم که نه. هیچی هیچ وقت تموم تموم نمی‌شه. و بعد توجیه کنم خودم رو که عکس دو نفره‌م با آ رو گذاشته م وال‌پیپر گوشی‌م. و توجیه کنم حال خرابی‌هام رو از ندونستن. 

واقعیت اینه که چیزها تا آخرین قطره تموم می‌شن٬ اگه بذاری. فقط کافیه بذاری...

تو آفیس اینترنا داشتم زیرلب غر می‌زدم به خودم، هیچ کی هم نمی‌شنید، یهو دیدم دارم انگلیسی غر می‌زنم. یهو گفتم «شت. بچه ها من با خودم هم انگلیسی حرف می‌زنم»
جسی گفت «خواب انگلیسی هم که ببینی اون وقت دیگه می‌فهمی که تو ماچ شده»
گفتم تو ماچ شده یا درست شده؟
گفت درست چیه؟ نمی‌دونم. برا احساس خودت میگم.
بعد مری‌بت گفت باز خوبه همخونه‌ت ایرانیه که فارسی‌حرف بزنی در طول روز. می‌تونم تصور کنم چقد فراستریتینگ می‌شد اگه همه دوروبرت انگلیسی بودن.

وایساده بودم وسط آفیس، یه این حجم همدلی درخواست نشده لبخند می‌زدم.

درواقع، به پاسخ آتنتیک‌شون به درخواست عمومی‌ای که هفته‌ی پیش کرده بودم زیرپوستی.

چشمامو باز کنم، اینا سعیشون اینه که با دوستی کنن. منم که ان بودم نمی‌دیدم.

Monday, 7 December 2015

هی ته حرفای بچگانه‌ای که می‌زنم، خودمو مسخره می‌کنم که «پنج ساله از تهران»
بعد هی اصلاح میکنم که «از استیت کالج»

لوکیشن تمام اپلیکیشن‌هامو خیلی وقته عوض کرده‌م. جا نیفتاده هنوز.

-ماه پنجم-

Will there be an end to the longing and yearning?


"I love this hour
When the tide is just turning
There will be an end
To the longing and yearning
If I can stand up
To angels and men
I'll never get swallowed
In darkness again"


Sunday, 6 December 2015

چارشنبه هم که بیاد و بره می‌شینم همه‌ی این هزارتا چیزی که از خودم فهمیدم این چند روز رو می‌نویسم. که چطور آشتی کردم با خودم و دنیا. و چطور شد که از «میخوام حالم بد باشه و همینه که هست و اصن میخوام تو حال بدم بمیرم» رسیدم به «از فردا روزی یه کار کوچیک خوشحال‌کننده می‌کنم. یا برای خودم یا برای یکی دیگه»

این ۹ روز باقی مونده بیاد و بره،
می‌دونم چی کار می‌کنم که این سنگینی بره از رو سینه‌م.

Friday, 4 December 2015

بابا عوض شده. یا شاید من عوض شدم. در واقع فک کنم درستش اینه که موقعیتم رو نسبت بهش عوض کردم و در نتیجه انتظاراتم رو.
دیشب ساعت ۹ رسیدن. با وجود دو تا خواهرزاده‌ی کوچک، اوضاع خیلی شلوغ پلوغ‌تر از اون بود که حرف خاصی بزنیم با هم. ۶.۵ صب که پاشدم، اونم پاشد باهام صبونه خورد (نه. بابا هم واقعا عوض شده)
و توی همین بازه‌های کوتاه، سه بار ازم پرسید که اوضاع زندگیم چطوره و به جوابای کوتاه سرسری‌م راضی نشد. دفعه‌ی سوم گفت «چرا پس وقتی میگی راضی‌ای اون ورو نگا می‌کنی؟» و من لال شده بودم از تعجب از اینهمه توجه‌ش به جزئیات رفتارم.  آخر سر تا کمی جزئیات نگفتم راضی نشد.
کاپشن می‌پوشیدم که بیام بیرون از خونه، با یه دست کارت معلمی‌م رو آویزون می‌کردم به گردنم و با یه دست اتوبوسو رو موبایلم چک می‌کردم، دیدم خیره شده بهم. گفتم چیه؟ لبخند زد گفت هیچی.
گفت میخوای برسونمت؟ گفتم نه‌. تمام سلول‌هام از درون فریاد می‌زدن که «وات د هل ایز گوینگ آن؟»

خیلی همه چی عجیبه. نه که متلک‌های همیشه‌شو نندازه و اینا. نه. اما، تعادل جهان خانوادگی‌م، که تازه پذیرفته بودمش و بهش عادت کرده بودم، داره به وضوح تغییر می‌کنه. خیلی فاکینگ عجیبه...

Wednesday, 2 December 2015

سردرد امونمو بریده بود تو کتابخونه. رفتم آب خریدم و بیسکوییت که شاید بهتر شه. حجم کاری که داشتم اجازه نمی‌داد رها کنم. نشستم رو مبل گوشه ی سالن٬ بطری آب به دست٬ و هی صبر کردم تا کوبش طبل توی سرم آروم بگیره و قفل فک‌م باز بشه. نمی شد. از لای چشمای نیمه بازم تکست دادم به روت‌ویج٬ که من دارم می رم خونه.
روت‌ویج تقریبا همسایه‌مونه. یه پسر هندی که اتفاقی باهاش آشنا شدیم و بعدم همخونه‌م باهاش دعواش شد و ارتباطمون هی کم شد. قرار بود کتابخونه با هم بشینیم کار کنیم. توی ذهن من ماجرا این شکلی بود که زشته یهو کلا قطع کنم ارتباطمو باهاش وقتی چارپنج ها کمک اساسی بهمون کرده اون اول‌ها. جواب تکست‌م رو داد که چرا؟ گفتم سردرد بدی دارم. نمی تونم بمونم. گفت انقد؟ گفتم یه جوری که اصن ترسیده م ازش. 
یه ساعت و نیم بعد که با سه تا ادویل و تاریک کردن خونه و فشردن کف دست رو پیشونی و کمی خواب حالم بهتر شده بود٬‌ زنگ زد که دارم میام سر بزنم بهت. اومد٬‌ من همینجور ولو٬ خودش رفت آب جوش گذاشت و گرین‌تی ای که آورده بود رو دم کرد داد بخورم. هربار هم خواستم پا شم گفت بگیر بخواب. یه کم نشست تا حالم جا اومد٬ بعدم فرندز دیدیم یه کم٬‌بعدم همخونه م اومد. روت‌ویج گفت خب تو که خوب شدی٬ آنا هم که اومده٬ من برم دیگه. جمع کرد رفت.

حالا ساعت یازده و بیست دقیقه ست. ۶ ساعت رو ازدست دادم. این دو ساعت آخر رو می شد به جای فرندز دیدن کار کنم چون حالم خوب شده بود دیگه. اما نمی دونم چرا نمی تونم از خودم عصبانی باشم. بیشتر از اون دارم شکر می کنم که آدم مهربون دور و برم هست. حالا به درک که حرف نمی تونم بزنم باهاشون. دو دقه لال شم هم هیچی نمی شه به خدا. 

می دونم که به زودی منگی سردرد و مسکن می پره و کار رو که شروع کنم و طول بکشه باز شروع می کنم به خودم فحش دادن. می دونم چیزی که الان لازم دارم تا حالم خوب شه مهربونی نیست و تموم کردن این کارهای تلنبار شده ست. می دونم که خیر سرم تو نیویورک نشسته م برنامه ریختم که این سه روز هیچ کاری غیر از کارهای درسام نمی کنم و فلان. می‌دونم این حرفا دور باطله. 

همینه که اینهمه احساس ناتوانی می‌کنم و دیگه تصمیمی برای تونستن هم نمی‌گیرم. انگار وا دادم تو جنگیدن با خودم. و این وا دادن هیچ صلحی رو با خودش نیاورده. بداندیشانه ست و حتی بی‌گناه باقی موندن هم نیست. بداندیشانه گناه‌کار موندنه. چی کار کنم ولی؟ خسته شدم از همیشه تلاش برای تونستن. می‌خوام نتونم. می‌خوام نتونم و همینه که هست و حالم‌ هم بده. چی بدهکارم به دنیا؟ چرا همیشه حس می کنم خوب بودن رو بدهکارم به دنیا و به خودم؟

حتی نوشتن همین که باز ۱۱:۲۰ رو کرد ۱۱:۳۰ و هی در رفتن از کار...

جهنم. بذا پن دقه به درد خودمون بمیریم بابا.

Tuesday, 1 December 2015

یه کورس آنلاین داشتم این ترم٬ که باید کارامون رو توی یه فرومی می ذاشتیم و رو کارای بقیه کامنت می دادیم. صدساله نکرده م کاراشو و حالا کورس داره هفت دسامبر بسته میشه. تمام انرژی م رو امروز باید بذارم روی اینکه کارای ملت رو نگاه کنم و ایده بگیرم و استرس نگیرم و کامنت بذارم. و کمی شب تر که یه تعدادی کامنت گذاشته بودم برم سراغ سمبل کردن همون کارا. پرفکشنیسم نکنم. خجالت نکشم. تمام آدمهای کورس رو ایگنور کنم که قراره کارم رو ببینن. و فقط و فقط به انجام شدنش فکر کنم. و به این که اون استاد ببینه که من یه کاری٬‌حالا هر کاری٬‌کردم. زیاد نیست برا یه روز؟ سایت رو باز کردم و یه نمونه دیدم و تپش قلب گرفتم. اومدم اینجا این حال انم رو تخلیه کنم و برم. 
که تمام این عقب انداختن این کورس و این طور توش ریدن فقط به خاطر همین بود که نمی خواستم به نظر احمق بیام. نمی خواستم "بقیه" ببینن که دارم دست و پا می زنم. در حالی که خودم می دونستم این کورس اولویت آخرمه و اگه اولویت آخرم نبود بیشتر وقت می ذاشتم و بهتر کار می کردم. مسخره ش اینجاس که هی فکر می کنم این آدما همه ی Aهایی که رو تکلیفای اون یکی کورسم گرفتم رو نمی بینن. این آدما نمی دونن چه جونی دارم می کنم. ولی خب. چه اهمیتی داره؟ چرا باید اینطور گیر قضاوت ملت باشم؟ کی از این رفتارهای تینیجری م دست برمی‌دارم پس؟

شعار امروز تا صبح فردا که قراره کار کنم: استرس نگیر٬ مقایسه نکن٬‌ قضاوت نکن٬ سمبل کن.