مامانم میگه ولی هنوز خوب نشدیها.
میگم خوب نشدم مامان. خوب نمیشم دیگه.
Tuesday, 2 May 2017
I'm misrebly failing in letting my people know what "caring" means in my world.
What I really want to say is that my people are painfully failing in understanding me.
What I really think is that caring with the meaning it bears in my world is a delusion.
Then how do I do it? How is it that I keep caring in the way that I understand it?
Well, look at you. All wounded, panting, ready to burst. That's what building a life on a delusion looks like. Tell me about your definition of "impossible" again...
Sunday, 9 April 2017
If I just lay here
Would you lie with me
And just forget the word?
I need your grace
To remind me
To find my own
If I just lay here
If I just lay here
If I lay here
If I just lay here
Thursday, 30 March 2017
شاید move on کردن هم اینطور پروسهای باشه. وقتی شعر حولش انقد شکل بگیره که دیگه احتیاجی بهش نداشته باشه.
Friday, 24 February 2017
"I can't find you a job but I can be there when you're looking for one."
Strangely sounds like "I can't stop you from commiting suicide but I can be there when you open your eyes in the ambulance"
I guess this is the beginning of the realization that there are times when "being there" means absolutely nothing .
Thursday, 23 February 2017
قوت غالبم سیگار و قهوه و آدامسه. اکثر روزها فقط صبحونه میخورم.
رضا یزدانیهای تاریک گوش میکنم.
تا حد قابل قبولی با درسهام کیپآپ میکنم. از خوندنیها خیلی عقبم اما اساینمنتها رو سابمیت میکنم. دیروز یه قورباغه قورت دادم و یه درسی رو از لب دره نجات دادم. با توجه به سطح انگزایتی روزانه، شاخ غول شیکوندم واقعا.
سیاه میپوشم، موهامو صاف میکنم، رژ تیره میزنم، و بوت پاشنه بلندامو میپوشم. آرایشم رو مدام تو دستشویی تجدید میکنم.
از پسرها فاصله میگیرم. تلگرام جواب نمیدم.
به خواهرم گفتم عید نمیرم پیشش. همخونه هام هم نیستن. میخوام عید تنها باشم.
قیافهی اخمو و مصممی دارم و طوری راه میرم انگار تمام جهان داره نگام میکنه. انگار قطعیترین مقصد روبرومه. در اوج سرگردونی.
زیر همهی اینها، به خودکشی فکر میکنم. نه این که میخوام خودمو بکشم یا چی. من هستم همینجا. به مفهوم خودکشی فکر میکنم. مدام.
Wednesday, 22 February 2017
به دادم برس بهترین نارفیق
هنوزم به دستای تو قانعم
هنوز عاشقم با یه زخم عمیق
تو این روزهای سیاه و کسل
دلم خیسه از حس بارون شدن
تو رو جون هرکی که بش مومنی
فقط امشبو حرف رفتن نزن
تو این روزهای سیاه و کسل
دلم خیسه از حس بارون شدن
تو رو جون هرکی که بش مومنی
Sunday, 19 February 2017
Saturday, 18 February 2017
hitting rock bottom -- Fall risk
پنجره رو باز کردم که باد بخوره تو صورتم.
با یکی از دوستام حرف میزدم. گفتم This is not normal. Something is so fucking wrong. . حالا مچبند اونجا آویزونه که جلوی چشمم باشه. که تا کجا هل دادم خودمو. که تا کجا میشه رفت. که تنهایی هم میتونه درون تو باشه. میتونه اون عنکبوتی باشه که پاهای درازش رو میذاره رو قلبت و تارشو دورش میتنه و دست هیچ کس دیگه به قلبت و احساس تنهایی لعنتیش نمیرسه. که دست بردار از این طلب سنگینی که از دنیا داری انگار.