چارشنبه هم که بیاد و بره میشینم همهی این هزارتا چیزی که از خودم فهمیدم این چند روز رو مینویسم. که چطور آشتی کردم با خودم و دنیا. و چطور شد که از «میخوام حالم بد باشه و همینه که هست و اصن میخوام تو حال بدم بمیرم» رسیدم به «از فردا روزی یه کار کوچیک خوشحالکننده میکنم. یا برای خودم یا برای یکی دیگه»
Sunday, 6 December 2015
Friday, 4 December 2015
بابا عوض شده. یا شاید من عوض شدم. در واقع فک کنم درستش اینه که موقعیتم رو نسبت بهش عوض کردم و در نتیجه انتظاراتم رو.
دیشب ساعت ۹ رسیدن. با وجود دو تا خواهرزادهی کوچک، اوضاع خیلی شلوغ پلوغتر از اون بود که حرف خاصی بزنیم با هم. ۶.۵ صب که پاشدم، اونم پاشد باهام صبونه خورد (نه. بابا هم واقعا عوض شده)
و توی همین بازههای کوتاه، سه بار ازم پرسید که اوضاع زندگیم چطوره و به جوابای کوتاه سرسریم راضی نشد. دفعهی سوم گفت «چرا پس وقتی میگی راضیای اون ورو نگا میکنی؟» و من لال شده بودم از تعجب از اینهمه توجهش به جزئیات رفتارم. آخر سر تا کمی جزئیات نگفتم راضی نشد.
کاپشن میپوشیدم که بیام بیرون از خونه، با یه دست کارت معلمیم رو آویزون میکردم به گردنم و با یه دست اتوبوسو رو موبایلم چک میکردم، دیدم خیره شده بهم. گفتم چیه؟ لبخند زد گفت هیچی.
گفت میخوای برسونمت؟ گفتم نه. تمام سلولهام از درون فریاد میزدن که «وات د هل ایز گوینگ آن؟»
خیلی همه چی عجیبه. نه که متلکهای همیشهشو نندازه و اینا. نه. اما، تعادل جهان خانوادگیم، که تازه پذیرفته بودمش و بهش عادت کرده بودم، داره به وضوح تغییر میکنه. خیلی فاکینگ عجیبه...
Wednesday, 2 December 2015
Tuesday, 1 December 2015
Tuesday, 24 November 2015
چی غیر از آرزوها و هدفهای بزرگمون ما رو از خودمون نجات میده مگه؟ چی غیر از سر و دل سپردن به مسیر؟ چی غیر از نگاه کردن و فکر کردن به اون تصویر بزرگتر؟
وقتی تصویر بزرگتر محوه، چی داریم غیر از قدمهای کوچیک؟ چی غیر از همین چند قدم که قبل از غلیظ شدن مه دیده میشه؟
مگه نه اینکه ما کوچیکیم و دنیا بزرگه و تنها راه درومدن از پیلهی کوچیکیِ خودمون، چشم دوختن به اون ردپای کوچیکیه که از ما تو این جهان باقی میمونه؟
مگه نه اینکه دنیا از آدمهای دور و بر ما بزرگتره و برای رهایی از این قفس تنگِ دوروبرمون باید دل بدیم به دنیای بزرگتر و آدمهای بیشترش؟
مگه با همین باور زندگی نکردم همیشه؟ مگه از اونهمه زخم و زیل رابطهها تاحالا با همین ایده زنده نموندم؟
مگه تو اون اوج ناامنی عاطفیم، با تسهیلگری یه دورهی آنلاین برا ۲۰ تا معلم دیگه زنده و مؤمن نموندم؟
مگه وقتی تمام ستونهای جهانم به ناگهان لق شدن، با فکر کردن به کاری که میخوام بکنم دووم نیاوردم؟
نباید از کوچیکی خودم بترسم. نباید گم بمونم تو خودم. نباید این سرگیجهی مدام از این عشقِ رنگ باخته که گاهی ناگهان شعله میکشه، تمام روحمو بمکه.
نباید خلاصه بشم تو تنهاییم. نباید خلاصه بشم تو گندوگهی که تو روابط دوستانهم بالا اومده. تو بیاعتمادیم به خودم. تو سرگشتگیهام. تو پیلهی تنگ من و آدمهایی که پشت سر گذاشتم برا پی گرفتن این رویا.
نباید فلج بمونم.
«نگاه کن
هنوز آن بلند دور
آن سپیده
آن شکوفهزار انفجار نور
کهربای آرزوست
سپیدهای که جان آدمی هماره در هوای اوست
به بوی یک نفس در آن زلال دم زدن
سزد اگر هزاربار بیفتی از نشیب راه و باز
رونهی بدان فراز»
گاهی کمی زندگی
سرما و خستگی مدرسه و استرس کار و دلتنگی. از مدرسه اومدم بیرون. به خونه و شیر نسکافه گرم فک کردم. ولی دلم تنهایی خونه رو نمیخواست. تکست دادم به همخونه، «خونهای؟» گفت نه دانشگاهم. یه کم دیگه میرم. رفتم دانشکدهشون، با هم راه افتادیم. تو راه حرف زدیم از روزمون. گفت صب غذا درست کرده. حتی خوابی که دیشبش دیده بودم رو تا حدی براش تعریف کردم.
رسیدیم خونه، هوای خاکستری ۵عصر نوامبر. من شیرنسکافه درست کردم. گرم. با عسل. لپ تاپا رو علم کردیم روتین جدیدمون رو راه انداختیم. خوانندهی دیشب محسن یگانه بود. داد زدیم باهاش و تو راه آشپزخونه تا هال هی قر دادیم و خندیدیم. یواش یواش بساط کارامو پهن کردم رو میز هال. گریزآناتومی دیدیم. حرف زدیم.دوستش، که جدیداً دوست منم هست حدوداً، اومد شام بخوریم. دانشگاه تموم شده فعلا. من ولی مدرسه دارم هنوز. اونا تفریح تعطیلی میکردن. فاز جدیدی از آهنگ درپیت رو با خودش آورده بود. سالاد درست کردیم. شام خوردیم. عکس گرفتیم. لهجهی اصفهانیشون رو رو کرده بودن. هی صدای باباهوشنگ و مامانی و دخترعموی مامانم و اینا رو میشنیدم. خیلی خندیدیم. بعدش شهرزاد دیدیم. یه دیالوگ خوبی هم تو تلگرام درجریان بود. یکی داشت پساساختارگرایی فور دامیز میگفت برام. خورد خورد کار هم کردم اون وسط. یه سیگاری هم کشیدیم با هم. یه گریز آناتومی دیگه دیدیم. اینجاها کارای بیتمرکزشدنی من تموم شد. رفتم اون ور مبل نشستم. اونا فمیلی گای میدیدن من پیپرای بچهها رو میخوندم. صدای خندهشون بلند میشد هی.
کم کم صداشون محو شد چون داشتم ساختار یه پیپر/اکشن ریسرچی که باید بنویسم رو درمیاوردم. رو مبل تو هال. دو تا خوشحال دیوانه کنارم، هر کدوم با غم و غصههای خودشون تو دلشون، به فمیلی گای میخندیدن. من با ۱۵۰ درصد متمرکز کار میکردم.
یه کم بعد دوستش رفت. بلیط ارزون نیویورک پیدا کردم بالاخره. خوردهکاریهای آخر. «شب بخیر». خواب...
روزهای کمیابی که تنهایی تو چشمم نمیزنه. که زندگی واقعیه. مثل قبلاً هاست. مثل قبلاًها که غم و غصه فلجم نمیکردن. زندگی ادامه داشت. میخندیدیم.
Sunday, 22 November 2015
چشمه به چشمه جو به جو
ماهی یه بار با هجوم پیاماس همهی گریههای تو گلو خفهم شدهم میریزه بیرون. بیصدا تمام راهها رو اشک میریزم و تو کتابخونه حین کار اشک میریزم و رو مبل حین پیپر صحیح کردن اشک میریزم.
بعد پریود میشم و چشمام خشک میشه.
تا ماه بعد.