Sunday, 6 December 2015

چارشنبه هم که بیاد و بره می‌شینم همه‌ی این هزارتا چیزی که از خودم فهمیدم این چند روز رو می‌نویسم. که چطور آشتی کردم با خودم و دنیا. و چطور شد که از «میخوام حالم بد باشه و همینه که هست و اصن میخوام تو حال بدم بمیرم» رسیدم به «از فردا روزی یه کار کوچیک خوشحال‌کننده می‌کنم. یا برای خودم یا برای یکی دیگه»

این ۹ روز باقی مونده بیاد و بره،
می‌دونم چی کار می‌کنم که این سنگینی بره از رو سینه‌م.

Friday, 4 December 2015

بابا عوض شده. یا شاید من عوض شدم. در واقع فک کنم درستش اینه که موقعیتم رو نسبت بهش عوض کردم و در نتیجه انتظاراتم رو.
دیشب ساعت ۹ رسیدن. با وجود دو تا خواهرزاده‌ی کوچک، اوضاع خیلی شلوغ پلوغ‌تر از اون بود که حرف خاصی بزنیم با هم. ۶.۵ صب که پاشدم، اونم پاشد باهام صبونه خورد (نه. بابا هم واقعا عوض شده)
و توی همین بازه‌های کوتاه، سه بار ازم پرسید که اوضاع زندگیم چطوره و به جوابای کوتاه سرسری‌م راضی نشد. دفعه‌ی سوم گفت «چرا پس وقتی میگی راضی‌ای اون ورو نگا می‌کنی؟» و من لال شده بودم از تعجب از اینهمه توجه‌ش به جزئیات رفتارم.  آخر سر تا کمی جزئیات نگفتم راضی نشد.
کاپشن می‌پوشیدم که بیام بیرون از خونه، با یه دست کارت معلمی‌م رو آویزون می‌کردم به گردنم و با یه دست اتوبوسو رو موبایلم چک می‌کردم، دیدم خیره شده بهم. گفتم چیه؟ لبخند زد گفت هیچی.
گفت میخوای برسونمت؟ گفتم نه‌. تمام سلول‌هام از درون فریاد می‌زدن که «وات د هل ایز گوینگ آن؟»

خیلی همه چی عجیبه. نه که متلک‌های همیشه‌شو نندازه و اینا. نه. اما، تعادل جهان خانوادگی‌م، که تازه پذیرفته بودمش و بهش عادت کرده بودم، داره به وضوح تغییر می‌کنه. خیلی فاکینگ عجیبه...

Wednesday, 2 December 2015

سردرد امونمو بریده بود تو کتابخونه. رفتم آب خریدم و بیسکوییت که شاید بهتر شه. حجم کاری که داشتم اجازه نمی‌داد رها کنم. نشستم رو مبل گوشه ی سالن٬ بطری آب به دست٬ و هی صبر کردم تا کوبش طبل توی سرم آروم بگیره و قفل فک‌م باز بشه. نمی شد. از لای چشمای نیمه بازم تکست دادم به روت‌ویج٬ که من دارم می رم خونه.
روت‌ویج تقریبا همسایه‌مونه. یه پسر هندی که اتفاقی باهاش آشنا شدیم و بعدم همخونه‌م باهاش دعواش شد و ارتباطمون هی کم شد. قرار بود کتابخونه با هم بشینیم کار کنیم. توی ذهن من ماجرا این شکلی بود که زشته یهو کلا قطع کنم ارتباطمو باهاش وقتی چارپنج ها کمک اساسی بهمون کرده اون اول‌ها. جواب تکست‌م رو داد که چرا؟ گفتم سردرد بدی دارم. نمی تونم بمونم. گفت انقد؟ گفتم یه جوری که اصن ترسیده م ازش. 
یه ساعت و نیم بعد که با سه تا ادویل و تاریک کردن خونه و فشردن کف دست رو پیشونی و کمی خواب حالم بهتر شده بود٬‌ زنگ زد که دارم میام سر بزنم بهت. اومد٬‌ من همینجور ولو٬ خودش رفت آب جوش گذاشت و گرین‌تی ای که آورده بود رو دم کرد داد بخورم. هربار هم خواستم پا شم گفت بگیر بخواب. یه کم نشست تا حالم جا اومد٬ بعدم فرندز دیدیم یه کم٬‌بعدم همخونه م اومد. روت‌ویج گفت خب تو که خوب شدی٬ آنا هم که اومده٬ من برم دیگه. جمع کرد رفت.

حالا ساعت یازده و بیست دقیقه ست. ۶ ساعت رو ازدست دادم. این دو ساعت آخر رو می شد به جای فرندز دیدن کار کنم چون حالم خوب شده بود دیگه. اما نمی دونم چرا نمی تونم از خودم عصبانی باشم. بیشتر از اون دارم شکر می کنم که آدم مهربون دور و برم هست. حالا به درک که حرف نمی تونم بزنم باهاشون. دو دقه لال شم هم هیچی نمی شه به خدا. 

می دونم که به زودی منگی سردرد و مسکن می پره و کار رو که شروع کنم و طول بکشه باز شروع می کنم به خودم فحش دادن. می دونم چیزی که الان لازم دارم تا حالم خوب شه مهربونی نیست و تموم کردن این کارهای تلنبار شده ست. می دونم که خیر سرم تو نیویورک نشسته م برنامه ریختم که این سه روز هیچ کاری غیر از کارهای درسام نمی کنم و فلان. می‌دونم این حرفا دور باطله. 

همینه که اینهمه احساس ناتوانی می‌کنم و دیگه تصمیمی برای تونستن هم نمی‌گیرم. انگار وا دادم تو جنگیدن با خودم. و این وا دادن هیچ صلحی رو با خودش نیاورده. بداندیشانه ست و حتی بی‌گناه باقی موندن هم نیست. بداندیشانه گناه‌کار موندنه. چی کار کنم ولی؟ خسته شدم از همیشه تلاش برای تونستن. می‌خوام نتونم. می‌خوام نتونم و همینه که هست و حالم‌ هم بده. چی بدهکارم به دنیا؟ چرا همیشه حس می کنم خوب بودن رو بدهکارم به دنیا و به خودم؟

حتی نوشتن همین که باز ۱۱:۲۰ رو کرد ۱۱:۳۰ و هی در رفتن از کار...

جهنم. بذا پن دقه به درد خودمون بمیریم بابا.

Tuesday, 1 December 2015

یه کورس آنلاین داشتم این ترم٬ که باید کارامون رو توی یه فرومی می ذاشتیم و رو کارای بقیه کامنت می دادیم. صدساله نکرده م کاراشو و حالا کورس داره هفت دسامبر بسته میشه. تمام انرژی م رو امروز باید بذارم روی اینکه کارای ملت رو نگاه کنم و ایده بگیرم و استرس نگیرم و کامنت بذارم. و کمی شب تر که یه تعدادی کامنت گذاشته بودم برم سراغ سمبل کردن همون کارا. پرفکشنیسم نکنم. خجالت نکشم. تمام آدمهای کورس رو ایگنور کنم که قراره کارم رو ببینن. و فقط و فقط به انجام شدنش فکر کنم. و به این که اون استاد ببینه که من یه کاری٬‌حالا هر کاری٬‌کردم. زیاد نیست برا یه روز؟ سایت رو باز کردم و یه نمونه دیدم و تپش قلب گرفتم. اومدم اینجا این حال انم رو تخلیه کنم و برم. 
که تمام این عقب انداختن این کورس و این طور توش ریدن فقط به خاطر همین بود که نمی خواستم به نظر احمق بیام. نمی خواستم "بقیه" ببینن که دارم دست و پا می زنم. در حالی که خودم می دونستم این کورس اولویت آخرمه و اگه اولویت آخرم نبود بیشتر وقت می ذاشتم و بهتر کار می کردم. مسخره ش اینجاس که هی فکر می کنم این آدما همه ی Aهایی که رو تکلیفای اون یکی کورسم گرفتم رو نمی بینن. این آدما نمی دونن چه جونی دارم می کنم. ولی خب. چه اهمیتی داره؟ چرا باید اینطور گیر قضاوت ملت باشم؟ کی از این رفتارهای تینیجری م دست برمی‌دارم پس؟

شعار امروز تا صبح فردا که قراره کار کنم: استرس نگیر٬ مقایسه نکن٬‌ قضاوت نکن٬ سمبل کن.

Tuesday, 24 November 2015

چی غیر از آرزوها و هدف‌های بزرگمون ما رو از خودمون نجات میده مگه؟ چی غیر از سر و دل سپردن به مسیر؟ چی غیر از نگاه کردن و فکر کردن به اون تصویر بزرگتر؟
وقتی تصویر بزرگتر محوه، چی داریم غیر از قدم‌های کوچیک؟ چی غیر از همین چند قدم که قبل از غلیظ شدن مه دیده می‌شه؟
مگه نه اینکه ما کوچیکیم و دنیا بزرگه و تنها راه درومدن از پیله‌ی کوچیکیِ خودمون، چشم دوختن به اون ردپای کوچیکیه که از ما تو این جهان باقی می‌مونه؟
مگه نه اینکه دنیا از آدم‌های دور و بر ما بزرگتره و برای رهایی از این قفس تنگِ دوروبرمون باید دل بدیم به دنیای بزرگتر و آدم‌های بیشترش؟
مگه با همین باور زندگی نکردم همیشه؟ مگه از اونهمه زخم و زیل رابطه‌ها  تاحالا با همین ایده زنده نموندم؟

مگه تو اون اوج ناامنی عاطفی‌م، با تسهیلگری یه دوره‌ی آنلاین برا ۲۰ تا معلم دیگه زنده و مؤمن نموندم؟
مگه وقتی تمام ستون‌های جهانم به ناگهان لق شدن، با فکر کردن به کاری که می‌خوام بکنم دووم نیاوردم؟

نباید از کوچیکی خودم بترسم. نباید گم بمونم تو خودم. نباید این سرگیجه‌ی مدام از این عشقِ رنگ باخته که گاهی ناگهان شعله می‌کشه، تمام روحمو بمکه.

نباید خلاصه بشم تو تنهایی‌م. نباید خلاصه بشم تو گندوگهی که تو روابط دوستانه‌م بالا اومده. تو بی‌اعتمادی‌م به خودم. تو سرگشتگی‌هام. تو پیله‌ی تنگ من و آدم‌هایی که پشت سر گذاشتم برا پی گرفتن این رویا.

نباید فلج بمونم.

«نگاه کن
هنوز آن بلند دور
آن سپیده
آن شکوفه‌زار انفجار نور
کهربای آرزوست
سپیده‌ای که جان آدمی هماره در هوای اوست
به بوی یک نفس در آن زلال دم زدن
سزد اگر هزاربار بیفتی از نشیب راه و باز
رونهی بدان فراز»

گاهی کمی زندگی

سرما و خستگی مدرسه و استرس کار و دلتنگی. از مدرسه اومدم بیرون. به خونه و شیر نسکافه گرم فک کردم. ولی دلم تنهایی خونه رو نمی‌خواست. تکست دادم به همخونه، «خونه‌ای؟» گفت نه دانشگاهم. یه کم دیگه میرم. رفتم دانشکده‌شون، با هم راه افتادیم. تو راه حرف زدیم از روزمون. گفت صب غذا درست کرده. حتی خوابی که دیشب‌ش دیده بودم رو تا حدی براش تعریف کردم.
رسیدیم خونه، هوای خاکستری ۵عصر نوامبر. من شیرنسکافه درست کردم. گرم. با عسل. لپ تاپا رو علم کردیم روتین جدیدمون رو راه انداختیم. خواننده‌ی دیشب محسن یگانه بود. داد زدیم باهاش و تو راه آشپزخونه تا هال هی قر دادیم و خندیدیم. یواش یواش بساط کارامو پهن کردم رو میز هال. گری‌زآناتومی دیدیم. حرف زدیم.دوستش، که جدیداً دوست منم هست حدوداً، اومد شام بخوریم. دانشگاه تموم شده فعلا. من ولی مدرسه دارم هنوز. اونا تفریح تعطیلی می‌کردن. فاز جدیدی از آهنگ درپیت رو با خودش آورده بود. سالاد درست کردیم. شام خوردیم. عکس گرفتیم. لهجه‌ی اصفهانی‌شون رو رو کرده بودن. هی صدای باباهوشنگ و مامانی و دخترعموی مامانم و اینا رو می‌شنیدم. خیلی خندیدیم. بعدش شهرزاد دیدیم. یه دیالوگ خوبی هم تو تلگرام درجریان بود. یکی داشت پساساختارگرایی فور دامیز میگفت برام. خورد خورد کار هم کردم اون وسط. یه سیگاری هم کشیدیم با هم. یه گریز آناتومی دیگه دیدیم. اینجاها کارای بی‌تمرکزشدنی من تموم شد. رفتم اون ور مبل نشستم. اونا فمیلی گای می‌دیدن من پیپرای بچه‌ها رو می‌خوندم‌. صدای خنده‌شون بلند می‌شد هی.
کم کم صداشون محو شد چون داشتم ساختار یه پیپر/اکشن ریسرچ‌ی که باید بنویسم رو درمیاوردم. رو مبل تو هال. دو تا خوشحال دیوانه کنارم، هر کدوم با غم و غصه‌های خودشون تو دلشون، به فمیلی گای می‌خندیدن. من با ۱۵۰ درصد متمرکز کار می‌کردم.
یه کم بعد دوستش رفت. بلیط ارزون نیویورک پیدا کردم بالاخره. خورده‌کاری‌های آخر. «شب بخیر». خواب...

روزهای کم‌یابی که تنهایی تو چشمم نمی‌زنه. که زندگی واقعیه. مثل قبلاً هاست. مثل قبلاًها که غم و غصه فلجم نمی‌کردن. زندگی ادامه داشت. می‌خندیدیم.

Sunday, 22 November 2015

چشمه به چشمه جو به جو

ماهی یه بار با هجوم پی‌ام‌اس همه‌ی گریه‌های تو گلو خفه‌م شده‌م می‌ریزه بیرون.‌ بی‌صدا تمام راه‌ها رو اشک می‌ریزم و تو کتابخونه حین کار اشک می‌ریزم و رو مبل حین پیپر صحیح کردن اشک می‌ریزم.

بعد پریود می‌شم و چشمام خشک می‌شه.

تا ماه بعد.

Friday, 20 November 2015

میشه همه با هم روی این توافق کنیم؟ که گذشته فراموش نمی‌شه؟

گذشته بخشیده میشه٬ حل می‌شه٬ برطرف می‌شه٬ فهمیده می‌شه٬ منتفی می‌شه٬ ولی فراموش نمی‌شه. هرچقدر هم که بگذره و هرچی هم که بشه و هر چقدر هم که از نو شروع کنیم٬ نمی‌شه و نباید وانمود کرد گذشته اتفاق نیفتاده. میشه راجع بهش حرف نزد. میشه قرار گذاشت که هرگز هرگز هرگز ازش حرف نزد. اما نمیشه طوری رفتار کنی که اتفاق نیفتاده. 
اگه به دوست پسرت خیانت کردی یه وقتی و بعد تصمیم گرفتین بمونین با هم٬ و دیگه حرفشو نزنین٬ نمی‌تونی وانمود کنی اتفاق نیفتاده. باید مسئول باشی. توی رفتارت٬ توی تصمیم‌هات٬ توی تمام بودنت باید مراقب اون اتفاق و عواقبش باشی. و این بی نهایت کار سختیه. کار ظریف و سختیه. اما وظیفه‌ته. و اگه این کارو نکنی٬ نباید انتظار داشته باشی دیگه حرفش زده نشه. تا وقتی تو این ملاحظه رو نکنی٬ اون آدم حق داره بارها و بارها به موضوع برگرده. رفتارهای انتقام‌گیرانه قابل فهم تر میشن. تلاش برای امتیاز گرفتن قابل فهم تر میشه.  این کار سخت مدام اگه اتفاق نیفته٬ عذرخواهی و بخشش بی معنی میشه. 
باید یه طور ظریف و پرملاحظه‌ و درسکوتی اتفاق افتاد گذشته رو اکنالج کنی مدام. وگرنه زخم مدام میشه حضورت. و هیچی٬ هیچی٬ هیچی٬ زخم گذشته رو ترمیم نمی‌کنه جز همین ملاحظه‌ی مدام. من زخم‌های زیادی زدم به آدم‌ها متاسفانه. بعضی‌هاش رو تونستم ترمیم کنم و بعضی‌هاش رو نه. و اون‌هایی که تونستم ترمیم کنم٬ اونهایی بود که تا ابدٍ ماجرا تلاشی برای فراموش کردن واقعه نکردم. و رنج یادآوری مدامش رو٬ رنج سنجش مدام خودم و تصمیم هام و رفتارهام با توجه به اون واقعه رو کشیدم. در مقابل زخم‌های زیادی هم خوردم. تمام اون‌هایی که ترمیم نشده‌ن٬ اون‌هایی ان که اکنالج نشدن. اون‌هایی ان که بعد از عذرخواهی (اگه وجود داشته) تموم شده فرض شده‌ن و ورق زدیم و دیگه انگار نه انگار. 

زخمی که به آدم‌ها می‌زنی چیزی نیست که بخوای هی یادآوری‌ش کنی به خودت. اما فرض کن  خودت اون زخم رو روی تنت داشتی٬ می‌تونستی فراموشش کنی? کمی بیمار به نظر میادا٬ ولی تا دردش رو همراه طرف نکشی٬ شسته نمی‌شی از گناهش. و تنها راه همراه طرف درد کشیدن اینه که نخوای فراموشش کنی. 

و گرنه هر تلاشی برای ترمیم زخم‌های گذشته "من جرب‌المجرب حلت به الندامه" ست. بی‌بروبرگرد. 

Thursday, 19 November 2015

تا کجا قراره باور نکنم؟ چقدر قراره انکار کنم؟
این چه امتحانیه که من دارم از این عشق میگیرم؟ که اگه از تمام انکار کردن ها و فاصله گرفتن ها و بی مهری کردن های من تو یه سال فاصله جون سالم به در ببره٬‌ اون وقت می پذیرمش؟
که اگه من تو این یه سال یه آدم دیگه شدم و اونم تو این یه سال آدم دیگه ای شد و اون آدم های دیگه تونستن کنار هم بمونن٬ اون وقت می پذیرمش؟ چه انتظاریه آخه این؟

فیلمای گودبای پارتی رو نگا می کردم٬ اون صحنه ای که اومد باهام رقصید٬ نگاهشو یادمه. دزدیدن نگاهشو یادمه. بعد از تمام نکبت اون هفته هایی که گذشته بود بهمون اون هفته ی آخر. بعد از همون نکبت دو ساعت پیشش اصن. فیلما رو نگا می کردم و اشک می ریختم و تپش قلب و نفس تنگی.

چطور می تونم بگذرم از کسی که یه بار باهاش ویرانی مطلق رو تجربه کردم و از صفر ساختن رو. با آدمی که صبوره. 

اصن گیرم که آخرش راجع به یه چیزایی نفهمتم. گیرم که اسم های مختلف بذاریم برا چیزا. گیرم که اصن هرچی. چطور دارم این صبری که داره رو رد می کنم؟ چطور دارم این قدر یه طرفه نگا می کنم و می گم نمی خوامش؟ 

کاش خط وصل دیروز و فردا پاره نشده بود.

کاش می شد برای دو ساعت بریم بام حرف بزنیم. 

کاش بس می کردم دیگه.