Tuesday, 15 December 2015

تو سر درو داف‌های دور و برت چی می‌گذره که هر از گاهی خراب می‌شن سر من که « از وقتی رفتی همه چی خراب‌شد و آ خیلی حالش بده و داغونه و لهه و کاش نمی‌رفتی»؟
تو اون لحظه‌ای که دارن می‌نویسن «نمی‌دونم اصن بهش فک میکنی یا نه»، خودشون رو کجای جهان مشترک من و تو می‌بینن؟

امشب بالاخره به یکی‌شون ریدم.

دو چیز نهایت نداره. جهان، و بی ملاحظگی آدم‌ها. اه.

هیچ نفهمیدم دقیقاْ چی شد.
نشسته بودیم با همخونه گری‌ز آناتومی می‌دیدیم (نه که پیپر من و تمرینای اون تموم شده باشه. نه. فقط کم آورده بودیم زندگیِ همخونگی‌مون رو با هم)

 یه صحنه‌ش بود٬ یه خانوم پیری وصیت کرده بود که می‌خواد بمیره و نمی‌خواد به دستگاه وصل باشه. مردیت نمی‌دونست اینو. لوله گذاشته بود برا تنفس‌ش. حالا دخترِ پیرزنه اومده بود امضا بده که لوله رو دربیارن خانومه بمیره. دختره بالاسر مامانش وایساده بود٬ مردیت دستگاه رو کند.بعدش که خانومه مرد٬ یه پنیک اتک‌ی دست داد به مردیت٬ رفت تو یه انباری ای قایم شد. درک دنبالش رفت. مردیت نفس نمی‌تونست بکشه پنجاه بار گفت آی دونت.. آی کنت.. آی دونت.. آی کنت.. تا بالاخره تهش بگه I don't want my Mom to die alone ..

از این صحنه اشک من راه افتاد. بعدش رفتم سیگار بکشم٬ و یهو انگار که هیچ کنترلی رو هیچی  و هیچ درکی از خودم نداشته باشم٬ زدم زیر گریه. اگه همون لحظه یکی میومد میگفت چته که انقدر وحشیانه گریه می کنی٬‌هیچ جوابی نداشتم. همون احساسی رو داشتم که وقتی یکی ناگهان جلوت می زنه زیر گریه و نمی دونی چی شده و نمی دونی چی کار کنی داری.
تمام عجزی که در چند ماه گذشته حس کردم دربرابر آدم‌های عزیزم٬‌ در برابر مامان وقتی همه فک می‌کردیم مامانی داره می‌میره٬‌ در برابر آ وقتی از ته چاه سکوتش درمیاد میگه زندگی‌م خاکستری‌ه٬‌ در برابر شقایق٬حالا همون رو دربرابر خودم حس می‌کردم. خیلی شبیه این خوابایی بود که توش احساسی که در بیداری تجربه کردی و خیلی عینی تر می بینی. مثلا تو بیداری احساس گم شدگی می‌کنی تو زندگیت و فکرات٬ بعد تو خواب می‌بینی تو یه شهر غریبه‌ای گیر کردی خیابونا رو بلد نیستی. همون بود. همه چی یه مرحله عینی شده بود چون سابجکت‌ش خودم بودم...

ده دیقه بیرون عر زدم٬ بیست دیقه تو حموم عر زدم٬ و حالا نشسته م پیپر رو تموم کنم.

عجیبه.. هزارلایه‌گی زندگی خیلی عجیبه..

Saturday, 12 December 2015

چرا این پیپر من رو به درون خودش نمی‌کشه؟
چرا اون لحظه‌ای نمی‌رسه که انقدر توی متنی که یادت می‌ره ساعت چنده و گردن‌درد می‌گیری؟

جواب ساده‌ای داره. آرگیومنت به اندازه‌ی دفعه‌ی قبل جالب نیست. هیجان‌زده‌م نمی‌کنه که بخوام به متن برسونمش. عجیبه.

نه. همین الان که اینو نوشتم فهمیدم همون قد برام جالبه. فقط هنوز هم کاملاْ اون شکل قشنگی که می خوام رو نگرفته. چون خیلی پیچیده تره از آرگیومنت قبلی. خیلی خیلی پیچیده‌تره و در نهایت ولی حرف تازه‌تری نداره. به مفهوم مسخره ی فردگرایی مدرن خلاصه می‌شه. به شکل لوسی. اون چیز تازه٬ اون نقطه‌ی براق٬ توی زاویه‌ی دید و استفاده از متن‌هاست. نه تو ذات آرگیومنت.

۴۵ دیقه ست به یادداشت هام خیره شدم و نوشتن متن اصلی رو شروع نمی‌کنم. هی به نسخه‌ی نهایی پیپر قبلی فک می‌کنم که چقد راضی بودم ازش. و به کامنت‌های بسیار مثبت استاد. و اینکه رسیدن به اون نقطه توی چهار روز غیرممکنه.
به اندازه‌ی قبل خوب نبودن فلج‌م کرده. 

هیچ فرایندی در این جهان نیست که به اندازه‌ی نوشتن آدم رو با خودش روبرو کنه.
نه چرا. عاشقی کردن هم هست. تصحیح می کنم.
هیچ فرایندی در جهان فعلی من نیست که به اندازه‌ی نوشتن آدم رو با خودش روبرو کنه.

Friday, 11 December 2015

م رفته ایران.
خیلی عجیبه این جمله برام. تمام سه ضلع این فاصله ها توشه انگار. اینجا تا ایران. اینجا تا انگلیس. انگلیس تا ایران. 

م رفته ایران.
چندین جنس حسرت و دلتنگی داره تو خودش. که من نرفتم ایران. که من با م نرفتم ایران. که من ایران نیستم. که ما ایران نیستیم. که من دلم برای م تنگ شده. برای جمع آدمهایی که توی این روزهای ایران بودنش می بینه تنگ شده. 

م رفته ایران.
آقا به خدا من هنوز باورم نشده چی به چیه. هنوز نمی دونم یعنی چی که من اونجا نیستم. هنوز خیال می کنم تابستون که برگردم همه چی همونه که بود. هنوز انگار این یه مکث طولانیه تو زندگی قبلیم. 
فردا دوستام دارن می رن کرج. کاش اینترنت داشته باشن اسکایپ کنیم. یه ذره برام جا بیفته که من نیستم اونجا. یه ذره واقعی شه.

تقریباْ ماه ششم.

از استرس‌های روزمره٬ از عبور سریع محرک‌ها از آستانه‌ی تحمل

روز تحویل کیس استادی٬ بعد از این که ارائه دادیم نتیجه‌هامون رو٬ جیمی گفت اگه هاردکپی‌ش همراهتون نیست دفعه‌ی بعد که مدرسه می‌بینمتون ازتون می‌گیرمش. خر شدم تحویل ندادم که خیر سرم ادیتش کنم.  چیزهایی مهمی توی ذهنم و تو یادداشت‌های این ور اون ورم نوشته بودم که اما در نهایت از زور خستگی اضافه‌شون نکرده بودم. این که هیچی. پروف‌رید هم نکرده بودم و مطمئن بودم کلی غلط ملط داره وقتی ساعت سه و نیم صبح آخرین صفحه‌هاشو تموم کردم.

سه شنبه درفت ورک‌شاپ پیپر اون کلاسی بود که بسیار دوستش داشتم این ترم و استادش چندین بار از غرق شدن در مرداب استرس و فلج شدن و رها کردن کلاس نجاتم داد. همون که رو همه ی تکلیف‌هاش ‌A و A+ گرفتم. درفتم که خیلی نصفه نیمه بود. اما در پیرریویو یه ایراد اساسی در آرگیومنتم پیدا شد و دیگه نمی‌دونستم چی کارش کنم. آخر کلاس پنج شنبه (آخرین کلاس) رفتم به استاده گفتم من خوردم به بحران و گیر کردم. کی میشه ببینمت؟ 
گفت دوشنبه. دیر بود. ددلاین سه شنبه ست. قرار شد شب بهش ایمیل بزنم. استیصالم رو با یکی شر کردم و با تغییر یک مفهوم اساسی ناگهان بن بست باز شد. در همین حین یه استیکر چسبوندم بالای دفترم که "ددلاین سه شنبه است. گه نخور." که هی سنگین تر از چیزی که هست نکنم ش. دو ساعتی باهام حرف زد و در نهایت با قیمت اضافه کردن تکست دیگه ای که باید آنالیز بشه آرگیومنتم رو نجات داد. ایمیل زدم به استاد که بحران رد شد. نتیجه رو باهاش شر کردم. فشار استرسش که از روم وراشته شد٬‌ یهو از سبکی رفتم هوا. یه ذره نشستم گریه کردم٬ بعد رفتم با کاغذای اوریگامی‌ای که برا جلوگیری از دیوانه شدنمون تو کتابخونه گذاشتن ور رفتم٬‌ گفتم یه چیز جدید به جای درنا امتحان کنم٬ که نتیجه ش شد یه پرنده‌ی فلج. همین طور سبک و شل و ول رفتم استودیو همخونه٬‌ یه ذره معاشرت کردم٬ و اصن به ذهنم نرسید که چقدر کار دارم هنوز.

رفتم خونه٬ یادم افتاد فردا جیمی میاد مشاهده‌ی کلاس و پس باید کیس استادی رو تموم کنم. یازده شروع کردم روش کار کردن و دوازده و نیم وسطش خوابم برد. صبح که با استرس  و نفس تنگی پریدم از خواب٬‌وسط سیگار صبحگاهی٬ یادم اومد که امسال موضوع نه جیمی‌ه٬‌ نه تکلیفام٬ نه من اصن. موضوع شاگردامن. پس فقط باید به کلاس امروز فکر کنم. حواسم نبود چارشنبه که من سمینار بودم یه جلسه از کلاس رو از دست دادم و اکت دوم مکبث تموم شده و الان اکت سوم ه که من نخوندمش. رفتم مدرسه٬ منتورم از من استرسی تر بود. چرا که باید یه سری نمره رد می کردیم و هنوز نکرده بودیم. اون رو کردیم تموم شد. همینطور استرس اکت سوم مکبث و مشاهده‌ی جیمی رو قورت می دادم که بالا نیارم.

بعدش باید می ‌رفتیم یه کلاسی رو مشاهده می‌کردیم. به خودم گفتم خب. ذهنتو خالی کن٬ الان فقط تمرکز کن رو مشاهده ت. بعد منتورم کنارم نشسته بود هی نق می‌زد. هی این‌سکیوریتی‌های حرفه‌ای‌ش رو می‌ریخت بیرون. روش‌های این معلمی که داشت رومئو ژولیو درس می‌داد رو با روش‌های مکبث درس دادن ما مقایسه می‌کرد و انگار که یکی بهش گفته تو بدی این خوبه٬ از خودش دفاع میکرد. هی حرف‌های بی درو پیکر و بی تمرکز همیشگی‌ش رو می‌زد٬‌ نمی‌ذاشت بفهمم چه خبره تو کلاس این معلمه. 
نیم ساعت سر اون کلاس نشستیم٬ و چنان سردرد و تپش قلب و نفس تنگی گرفتم٬ که دیدم دیگه نمی‌تونم. از اینترن اون کلاس پرسیدم چند تا sick day داریم ما؟ گفت نمی‌دونم یادم نیست. می‌دونستم جوابش هرچی باشه هم برام فرق نمی‌کنه. منتورم قیافه مو دید گفت خوبی؟ گفتم سرم درد می کنه. رفت برام از تو کیفش قرص آورد. لب مرز گریه٬‌ فکر کردم که حالا نمیشه باهام انقد نایس نباشی وقتی دارم در می رم ازت؟ در نهایت کیس استادی ادیت نشده رو گذاشتم پیشش گفتم جیمی اگه اومد بده بهش٬‌

 رفتم که به سوپروایزر بگم برای Sick leave بزنه برم. 
جمله ی دقیقش اینه که I stormed into her room. گفتم می تونی Sick leave بزنی؟ گفت آره. قیافه مو که دید عینکشو دراورد پیپرایی که صحیح می کرد رو گذاشت زمین گفت ?I will. But, Are you ok هیچی دیگه. یه لحظه هایی هست که کافیه یکی این سوالو ازت بکنه تا بترکی. ترکیدم. قبل از این که یه کلمه حتی بگم "نه" زدم زیر گریه. برام صندلی و آب و دستمال آورد. گفت "نگران نباش. دسامبره٬ فصل گریه ست. حداقل چهارتاتون تا حالا اومدین اینجا گریه کردین. تو نیستی فقط. راحت باش."  ناز بود حرفش. بیست دیقه نق زدم٬ همدردی کرد باهام٬ و آخرش که داشتم پا می شدم برم گفت  ?Do you need a ride گفتم نه مرسی. راه برم یه کم بهتر میشم.

رفتم نشستم Panera . تا ساعت چهار خودم رو کتابی که داریم تو کلاس مدرن کلاسیکز میخونیم غرق کردم. شبیه سال‌های نوجوانی. که وقتی دنیا انشو درمیاورد ازش می رفتم بیرون و به جهان یه کتابی پناه می بردم. تموم که شد ایمیل زدم به سوپروایزرم که مرسی برای امروز. خوبم. و اینکه حال صبحم تجمع استرس های هفته های گذشته بود وگرنه با منتورم خیلی پیشرفت کردیم توی هماهنگ کردن روش های کاریمون. برای اولین بار توی ایمیلش لبخند گذاشت و گفت حدس می زدم. 

الان تو کتابخونه نشستم که این فیلمی که قراره برا پیپرم تحلیل کنم رو ببینم. از این زامبی آپوکالیپس‌های رو اعصابه. بهترین برای افزایش استرس. اما این پیپر حالم رو خوب خواهد کرد. ازش خوشحالم. از این کلاس خوشحالم. ترم که تموم شه و نمره ها که رد شه و همه ی اینا٬ یه مقدار از گنجینه‌ی نرگس‌هام رو به استاد کادو خواهم داد. با یه یادداشت تشکر واقعی به جای این  ...I really appreciate های بی روح آخر ایمیل‌ها. 

این‌ها رو که می‌نویسم مختاباد داره تو گوشم می‌گه
"خوشا ای دل
بال و پر زدنت٬ شعله ور شدنت
در شبانگاهی
به بزم غم٬ دیدگان تری٬‌ جان پر شرری٬ 
شعله‌ی آهی"
دلم برای بال و پر زدنم, برای شعله‌ور شدنم, برای جان پر شررم تنگ شده تو این زندگی بی رنگ و بوی بی عاشقی.

م هم رفته ایران. بچه‌ها دارن فردا می‌رن کرج. امروز تو تلگرام گفت فردا داریم میریم کرج. میای؟ عصری گفتم کی میرین؟ گفت ینی نمیای؟ گفتم مادرجان اینجاست باید خونه باشم. کرج اینترنت هم ندارن اسکایپ دسته جمعی کنیم.
"دل شيدا، حلقه را شکند، تا برآيد و راه سفر گيرد
مگر يک‌دم گرم و شعله‌فشان، تا به بام جهان بال و پر گيرد"

همه ی نق‌هام رو زدم تموم شد. خب؟ ولی شما بدونین که هنوز آن بلند دور٬آن سپیده٬آن شکوفه‌زار انفجار نور.

Tuesday, 8 December 2015

هوا مه‌گرفته. خسته و گشنه‌م. اومدم والمارت خرید سر راه خونه. که بعد برم تا صب کار کنم باز.

هوا که تاریک باشه و مه بگیره حالم عجیب میشه. انگار قایم شده باشم از دنیا. تلگرامو باز می‌کنم، تمام شعرایی که برام خونده بود رو گوش می‌کنم. روزیر و بم صداش دقیق می‌شم و فک می‌کنم که آخه چطور ممکنه. چطور این صدا داره از اون آدم غریبه با شعر درمیاد؟
دلتنگی تو مه رقیق میشه. اتوبوس میاد. می‌بندمش و وانمود می‌کنم هیچی نشده و گوش ندادم اصن صداشو باز.

"به شور گذشته که می‌نگرم
خود را کوری می‌بینم
که از تاریکی هراسی ندارد"

توی تاکسی سیدخندان به انقلاب بودم که دفعه‌ی اول گوش دادم آهنگه رو. پای تلفن برام گذاشت. یادم نیست کانتکست چی بود اما دقیق یادمه تصویرمو از ثانیه های اول آهنگ. راننده که سوار شد٬ آفتابی که می خورد تو چشمم٬ سردرد محوی که داشتم. تا پیچیدن ماشین تو سهروردی رو هم یادمه. بعد ولی دیگه آهنگ تمام حواسم رو با خودش برد. 
همون بار اول که شنیدمش توی ذهنم تشبیه شد به چیزی بین من و اون که الان دیگه جزو چیزهای منشن‌نکردنیه. از اون چیزهایی که توی یه نقطه‌ای برای ابد تصمیم می‌گیری وانمود کنی اتفاق نیفتادن هیچ وقت. حتی وقتی می‌خوای بهش آدرس بدی که اون آهنگه رو می‌خوام. و می‌دونی که گفتن اون توصیف قطعاْ یادش میاره که داری کدوم آهنگو میگی. و می دونی که اون توصیف هم حتی دیگه بی معنیه. دیگه زنگی رو به صدا در نمیاره. اما نمی‌گیش. چیزهای دیگه می‌گی.

بعد از منهدم شدن ماجرا زیاد گوش دادمش. و وقتی آب‌ها از آسیاب افتاد. و بعدتر توی پریشونی‌های بعد از اون. انقدر گوش دادمش که خالی شد ازش. جنسش اما عوض نشد. شبیه اینکه در آغوش گرفتن یک آدم با رفتن اون آدم تموم میشه٬ اما کانسپت در آغوش گرفتن هیچ وقت توی بازوها و سینه‌ی آدم تموم نمیشه. اون کانسپت توی این آهنگ موند. از توی فلدر اون درش آوردم گذاشتمش رو دسکتاپ. و به گوش دادنش بدون یادآوری اون ادامه دادم. تا این که لپ تاپم مرد و راهی برای پیدا کردنش نداشتم. و کم کم فراموش شد. 

امشب دوباره از خودش گرفتمش. حالا اسمشو می‌دونم. دوباره دارم گوش می دمش. بدون اون رمزآلودگی دیگه به اون خوبی نیست. دیگه اون جنس رو نداره. آهنگ قشنگیه فقط. 

این که اومدم اینو اینجا می نویسم٬ نصفش برا اینه که از زیر نوشتن کیس‌استادی‌م در برم. اما نصف دیگه‌ش هم برا اینه که یادم بمونه چطور حس ویژه‌ی بعضی پدیده‌ها به تف بنده. چطور دونستن اسم یک آهنگ تمام احساسی که ازش بهم منتقل می شد رو چندین مرحله پایین آورد. 
چطور چیزها تموم می‌شن. چیزها واقعا واقعا تموم می‌شن. و من مدام سعی دارم به این اصل نخ‌نما وصل بمونم که نه. هیچی هیچ وقت تموم تموم نمی‌شه. و بعد توجیه کنم خودم رو که عکس دو نفره‌م با آ رو گذاشته م وال‌پیپر گوشی‌م. و توجیه کنم حال خرابی‌هام رو از ندونستن. 

واقعیت اینه که چیزها تا آخرین قطره تموم می‌شن٬ اگه بذاری. فقط کافیه بذاری...

تو آفیس اینترنا داشتم زیرلب غر می‌زدم به خودم، هیچ کی هم نمی‌شنید، یهو دیدم دارم انگلیسی غر می‌زنم. یهو گفتم «شت. بچه ها من با خودم هم انگلیسی حرف می‌زنم»
جسی گفت «خواب انگلیسی هم که ببینی اون وقت دیگه می‌فهمی که تو ماچ شده»
گفتم تو ماچ شده یا درست شده؟
گفت درست چیه؟ نمی‌دونم. برا احساس خودت میگم.
بعد مری‌بت گفت باز خوبه همخونه‌ت ایرانیه که فارسی‌حرف بزنی در طول روز. می‌تونم تصور کنم چقد فراستریتینگ می‌شد اگه همه دوروبرت انگلیسی بودن.

وایساده بودم وسط آفیس، یه این حجم همدلی درخواست نشده لبخند می‌زدم.

درواقع، به پاسخ آتنتیک‌شون به درخواست عمومی‌ای که هفته‌ی پیش کرده بودم زیرپوستی.

چشمامو باز کنم، اینا سعیشون اینه که با دوستی کنن. منم که ان بودم نمی‌دیدم.

Monday, 7 December 2015

هی ته حرفای بچگانه‌ای که می‌زنم، خودمو مسخره می‌کنم که «پنج ساله از تهران»
بعد هی اصلاح میکنم که «از استیت کالج»

لوکیشن تمام اپلیکیشن‌هامو خیلی وقته عوض کرده‌م. جا نیفتاده هنوز.

-ماه پنجم-

Will there be an end to the longing and yearning?


"I love this hour
When the tide is just turning
There will be an end
To the longing and yearning
If I can stand up
To angels and men
I'll never get swallowed
In darkness again"