Tuesday, 1 March 2016

درباره ی مهارت معذرت‌خواستن

با سوپروایزرم حرف زدم. ازم معذرت خواست و گفت اصلا نمی خواسته لحن ایمیلش انقدر تند باشه. ولی یه چیزی هنوز در تمام طول مکالمه اذیتم می کرد که پیش بینی ش نکرده بودم. و باعث شد راجع به عذرخواهی یه چیزی یاد بگیرم. 

از یک طرف٬‌این که مطمئن نبودم داره می پذیره لحن ایمیل ش بد بوده (من این رو مطمئن م چون هم به یه دوست امریکاییم ایمیل رو نشون دادم و هم منتورم که رو ایمیل سی سی شده بود بهم گفت لحنشون زیادی تند بوده)٬ یا داره به خاطر «برداشت من» و به خاطر «احساس»ی که به من دست داده عذرخواهی می کنه. چیزی که این رو یه کم برطرف کرد این بود که گفت «از این به بعد توی ایمیل هام به اینترن‌ها تو شرایط این مدلی بیشتر مراقب لحنم خواهم بود»

از طرف دیگه٬ و مهم تر از قبلی٬ مدام به این فکر می کردم که پیامدهای اون ایمیل برای من هیچ جوری رفع نمی شه. منتورم و هد دپارتمان که این مدت باهاش کار می کنم روی اون ایمیل سی سی شده بودن. و این کانورسیشن بین من و سوپروایزر که توش سوپروایزر بلند می گه که آره تو حقت نبود اون ایمیل رو بگیری٬‌بین ما دو تا می مونه. اون دو نفر روی این کانورسیشن سی سی نمی شن. هیچ جوری بهشون منتقل نمیشه که ایمیل اشتباه بود. که حق با من بود. 

عذرخواهی٬ تا وقتی تمام سعی ت رو برای برطرف کردن پیامدهایی که اشتباهت برای طرف داشته نکنی کامل نیست. به عذرخواهی های شکست خورده ی زندگیم نگا می کنم٬ و دونه دونه پیدا می کنم اون جایی رو  که میشد وایسم یه چیزی رو تغییر بدم و ندادم. و بعد هی تعجب کردم که چرا جواب نداد. چرا به حالت قبل برنگشت. خیلی پیامدها برطرف نمیشه. اما بعضی هاش هم میشه. برای بعضی هاش هم تلاش بی نتیجه‌ت هم معنی داره اگه بکنی. 

حالم؟ بهتره. 
برطرف شد؟ نه کاملا.  اگه فردا آخرین روز کارم با هد دپارتمان نبود شاید حالم از اینی که الان هستم بدتر بود. ولی خب. بیشترین کاری بود که میشد کرد. راضی ام.

پ.ن: محض تکمیل تری که تو رابطه م با هد دپارتمان خورده٬ آخرای کانورسیشن که دیگه اشکم درومده بود یهو درو باز کرد اومد تو. صد البته که ما ساکت شدیم و فهمید کانورسیشن راجع به خودشه. منم که فین فین و دماغ قرمز. هیچی دیگه
مامان یکی از شاگردای کلاس دهم ام ALS داره.دخترک همون اول های سال بهمون گفت. توی هزار تا انجمن افزایش آگاهی درباره ی ALS کار می کنه. یه بار ازش روبان خریدم وقتی داشت فاند ریزینگ می کرد برا یکی از انجمن ها. هربار حرف انجمنشون میشه می گه چون مامانم خودش این بیماری رو داره دلم می خواد یه کاری کنم. یکی از پرانرژی ترین بچه های کلاسه. توی اون لحظه هایی که داری بحث رو تسهیلگری می کنی و یه چیزی می پرسی و همه شات داون می شن٬ همیشه می تونی خیالت راحت باشه که کریسا تا پنج ثانیه دیگه دستشو بلند می کنه یه چیزی می گه.

همین الان بهمون ایمیل زدن که دکتر بهشون گفته ۶ هفته بیشتر نمونده. و خود دختره هنوز نمی دونه. قراره در هفته های آتی٬ مثلا وقتی فقط ۲ هفته مونده بهش بگن. 
دستام می لرزه و نمی دونم چی کار کنم. مشاور مدرسه ته ایمیل ش نوشته هروقت خواستین بیاین با من حرف بزنین. قطعا که می رم باهاش حرف می زنم. یه خوبی اینجا اینه که برای همه چیز یه سری روش و پیشنهاد دارن. وقتی داری می میری که یه کاری برا یکی بکنی٬ همیشه بهت یه مسیر نشون می دن که احساست رو بروز بدی و یه جور تمیزی ساپورت کنی طرف رو. اما این بار نمی دونم. 

مث سگ ترسیده م و فکر می کنم صلاحیت بودن در این جایگاه رو ندارم. 

Monday, 29 February 2016

He lost me again.
And life goes insanely fast. I'm nothing like who I used to be in Iran. I don't have time to brood about people and situations and goodbyes. Or about the times I walked out without even saying goodbye, without even closing the door, without  even getting noticed.
There are just short pauses in the crazy rotation of the roller coaster here and there.  Just a glance of those I've left behind. A glance of life as it used to be. It hurts. It hurts to death. Yet again the hurricane brushes you off. Throws you in the midst of your everyday struggles, and leaves you wondering whether the moment of pain was even real.

دارم دیالوگم با سوپروایزر رو تصور می‌کنم. باید خیلی جلوی خودم رو بگیرم، که برنگردم بگم تو هیچ ایده ای نداری از هر پنج روزی که اومدم مدرسه درس دادم، یه روزش اینطوری بوده که صب پاشدم و حاضر بودم بمیرم ولی لازم نباشه انگلیسی حرف بزنم. چه برسه که انگلیسی درس بدم.

Sunday, 28 February 2016

گندتون بزنن که اون یه کلاس دوست داشتنی و آسون رو کوفتم کردین. ایمیل منتور خوبه‌م با کلی فیدبک سازنده هم که میاد اضطراب می‌گیرم حالا.

قبل سوئد می‌رم با سوپروایزر حرف می‌زنم. و می‌گم که بی‌نهایت ناراحتم کردین. که ایمیل‌تون condescending بود و پر از قضاوت یک‌طرفه. اصن پرسپوکتیو من تو سرتون بخوره. حتی به موقعیت من نگاه هم نکردین. می‌گم حتی، حتی، حتی، اگه من اشتباهی کرده بودم -که نکرده بودم- بازم به خاطر اولین اشتباهم تو این پروگرم بعد از شیش ماه نباید اون ایمیل رو می‌زدین بهم. باید می‌فهمیدین که «اشتباه کردن» با «بی‌مسئولیتی» فرق داره. و بعد از این ۶ ماه که من دارم پاره می‌شم زیر مسئولیت، باید بهم این اعتماد رو می‌داشتین، که بفهمین اون فرق رو.

سوپروایزر قراره کسی باشه که وقتی مشکل دارم می‌رم پیشش. تا حالا همین بوده. الان ولی دیگه امکان نداره. مگر اینکه برم این کانورسیشن رو داشته باشم و حل شه.

فلج‌م کرده موضوع. اه.

Thursday, 25 February 2016

هی ایمیل که می زنن تهش می گن I hope you are feeling better
هی می خوام بگم خیر. هیچم حالم بهتر نیست چون الکی یه ایمیل با یه لحن پر از تنبیه بهم زدین به خاطر چیزی که تقصیر من نبود. و بعدم مجبور شدم هزار تا کار کنم که از خودم دفاع کنم. و اون سردردی که به خاطرش صبح نیومدم مدرسه الان داره چشمامو از پشت سوراخ می کنه. 
اه. 
هیچی به اندازه ی تنبیه پسیو اگرسیو ناحق تو فضای کاری عصبانی‌م نمی‌کنه. 
چرا. یه چیزی از اون هم بیشتر عصبانیم می کنه. اون هم این که برای کندن قال ماجرا مجبوری عذرخواهی بذاری اول ایمیل ت. for the sake of professionalism 
خیلی عصبانی ام. 

رأی می‌دهم.


The End and the Beginning

BY WISŁAWA SZYMBORSKA
TRANSLATED BY JOANNA TRZECIAK

After every war
someone has to clean up.
Things won’t
straighten themselves up, after all.

Someone has to push the rubble
to the side of the road,
so the corpse-filled wagons
can pass.

Someone has to get mired
in scum and ashes,
sofa springs,
splintered glass,
and bloody rags.

Someone has to drag in a girder
to prop up a wall.
Someone has to glaze a window,
rehang a door.

Photogenic it’s not,
and takes years.
All the cameras have left
for another war.

We’ll need the bridges back,
and new railway stations.
Sleeves will go ragged
from rolling them up.

Someone, broom in hand,
still recalls the way it was.
Someone else listens
and nods with unsevered head.

But already there are those nearby
starting to mill about
who will find it dull.

From out of the bushes
sometimes someone still unearths
rusted-out arguments
and carries them to the garbage pile.

Those who knew
what was going on here
must make way for
those who know little.
And less than little.
And finally as little as nothing.

In the grass that has overgrown
causes and effects,
someone must be stretched out
blade of grass in his mouth
gazing at the clouds.

Friday, 19 February 2016

شکر

-کجایی و چی‌کاره‌ای؟
-تو تخت درحال مرگم.
-اوا. چرا؟
-سردرد هنوز.
-من كتابخونه ام، ميام كم كم كه يه كم بهت برسم. چند روزه غذا اينا هم نخوردى انگار

هم‌خونه‌مه. سه روزه ندیدمش. غذا خوردن/نخوردنم رو از رو خوردنی‌های تو یخچال دنبال می‌کنه.
اومد خونه، و نجاتم داد.

فردا روز دیگری‌ست.

خواب بد که می‌بینی، حتی وقتی با گریه بلند می‌شی،  بالاخره خودتو جمع می‌کنی. تکلیف معلومه. می‌خوای اون حس و اون تصویرا رو از سرت بیرون کنی. می‌نویسی‌ش، آب می‌خوری، برا یکی تعریف می‌کنی، حواستو پرت می‌کنی بالاخره.

امان از خواب خوب. سخت‌ترینه بیدار شدن از خوابی که توش همینجا بود و همه‌چی مث دوسال پیش بود و خوشحال بودیم و دلتنگی مث یه کوه یخی که افتاده باشه تو گدازه داشت آب می‌شد.

در زدن، درو باز کردم، هزار نفر آدم که دلم براشون تنگ شده دونه دونه اومدن تو. یهو خونه هم دیگه این خونه نبود. خونه‌ی جمالزاده بود. هی میگفتم چطوری اومدین؟ هی می‌خندیدن. بهم گفت یه ماه می‌مونه و باهام میاد سوئد. از بغلش درنمیومدم. سرمو چسبونده بودم به سینه‌ش. بوش. دکمه‌ی بازش. موهای سینه‌ش رو زیر گونه‌م حس می‌کردم. بازوش دورم بود. وزن دستش. دقیق دقیق. این جزئیات منو می‌کشن آخر.

خواب خوب کاری می‌کنه زندگی‌ت پوچ و بی‌ارزش به نظر ‌بیاد. تمام روز از بیرون حضور داشتم. به منتورهام گفتم کلاسو بگردونین من سرم درد میکنه. بعدم زود اومدم خونه. هنوز دلم نمیاد رها شم از خواب دیشب. هنوز نمی‌خوام برگردم.

Thursday, 18 February 2016

سر کلاس آموزش استثنایی دانشگاه، با این دانشجوهایی که تاحالا سر یه کلاس واقعی هم نرفتن، بیشتر از هروقتی می‌فهمم چقد این تجربه ارزشمنده.
اینا وقتی شروع می‌کنن راجع به نقش معلم تو پیشرفت دانش‌آموزایی که لرنینگ دیس‌ابیلیتی دارن حرف‌می‌زنن، دلم می‌خواد داد بزنم بگم خفه شین. به همین خشونت. دلم می‌خواد بکشونمشون با خودم سر کلاس، بگم بیا نیم ساعت این کلاس رو مشاهده کن، بیا فقط سعی کن پنج دیقه با یکی‌شون حرف بزنی، بعد ببینم چطوری روت می‌شه اینطور سخنرانی کنی.

۶ تا از بچه‌های پروگرم ما که از اول امسال داریم تو مدرسه کار می‌کنیم با هم این کلاسو داریم. بعضی وقتها سر کلاس همدیگه رو نگا می‌کنیم، بعد سرامونو می‌ذاریم رو میز، پاش بیفته به حال خودمون گریه می‌کنیم.

بعد دختره داره نمودار اچیومنت گپ رو نگا می‌کنه، در جواب استاد که میگه «هدف شما به عنوان معلم چیه؟» میگه «اینکه گپ بین میانگین بچه ها و بچه های با ‌لرنینگ دیس‌ابیلیتی رو ببندم»
من می‌زنم تو سر خودم که بابا، اصن محدودیت‌های واقعی تو کلاس هیچی. میخوای تو یه مجموعه داده، گپِ بین مینیمم و میانگین رو ببندی؟ یعنی انقد تواین شعارا غرقی، که نمی‌بینی از نظر ریاضی این حرفی که می‌زنی بی‌معنیه؟

این ایده‌آلیستی پوشالی‌شون راجع به شغل معلمی، این ایده‌هایی که از جای گرم بلند می‌شن، این ساده‌انگاری‌شون، ای خدا.