Tuesday, 1 March 2016
درباره ی مهارت معذرتخواستن
Monday, 29 February 2016
He lost me again.
And life goes insanely fast. I'm nothing like who I used to be in Iran. I don't have time to brood about people and situations and goodbyes. Or about the times I walked out without even saying goodbye, without even closing the door, without even getting noticed.
There are just short pauses in the crazy rotation of the roller coaster here and there. Just a glance of those I've left behind. A glance of life as it used to be. It hurts. It hurts to death. Yet again the hurricane brushes you off. Throws you in the midst of your everyday struggles, and leaves you wondering whether the moment of pain was even real.
Sunday, 28 February 2016
گندتون بزنن که اون یه کلاس دوست داشتنی و آسون رو کوفتم کردین. ایمیل منتور خوبهم با کلی فیدبک سازنده هم که میاد اضطراب میگیرم حالا.
قبل سوئد میرم با سوپروایزر حرف میزنم. و میگم که بینهایت ناراحتم کردین. که ایمیلتون condescending بود و پر از قضاوت یکطرفه. اصن پرسپوکتیو من تو سرتون بخوره. حتی به موقعیت من نگاه هم نکردین. میگم حتی، حتی، حتی، اگه من اشتباهی کرده بودم -که نکرده بودم- بازم به خاطر اولین اشتباهم تو این پروگرم بعد از شیش ماه نباید اون ایمیل رو میزدین بهم. باید میفهمیدین که «اشتباه کردن» با «بیمسئولیتی» فرق داره. و بعد از این ۶ ماه که من دارم پاره میشم زیر مسئولیت، باید بهم این اعتماد رو میداشتین، که بفهمین اون فرق رو.
سوپروایزر قراره کسی باشه که وقتی مشکل دارم میرم پیشش. تا حالا همین بوده. الان ولی دیگه امکان نداره. مگر اینکه برم این کانورسیشن رو داشته باشم و حل شه.
فلجم کرده موضوع. اه.
Thursday, 25 February 2016
رأی میدهم.
BY WISŁAWA SZYMBORSKA
TRANSLATED BY JOANNA TRZECIAK
After every war
someone has to clean up.
Things won’t
straighten themselves up, after all.
Someone has to push the rubble
to the side of the road,
so the corpse-filled wagons
can pass.
Someone has to get mired
in scum and ashes,
sofa springs,
splintered glass,
and bloody rags.
Someone has to drag in a girder
to prop up a wall.
Someone has to glaze a window,
rehang a door.
Photogenic it’s not,
and takes years.
All the cameras have left
for another war.
We’ll need the bridges back,
and new railway stations.
Sleeves will go ragged
from rolling them up.
Someone, broom in hand,
still recalls the way it was.
Someone else listens
and nods with unsevered head.
But already there are those nearby
starting to mill about
who will find it dull.
From out of the bushes
sometimes someone still unearths
rusted-out arguments
and carries them to the garbage pile.
Those who knew
what was going on here
must make way for
those who know little.
And less than little.
And finally as little as nothing.
In the grass that has overgrown
causes and effects,
someone must be stretched out
blade of grass in his mouth
gazing at the clouds.
Friday, 19 February 2016
شکر
-کجایی و چیکارهای؟
-تو تخت درحال مرگم.
-اوا. چرا؟
-سردرد هنوز.
-من كتابخونه ام، ميام كم كم كه يه كم بهت برسم. چند روزه غذا اينا هم نخوردى انگار
همخونهمه. سه روزه ندیدمش. غذا خوردن/نخوردنم رو از رو خوردنیهای تو یخچال دنبال میکنه.
اومد خونه، و نجاتم داد.
فردا روز دیگریست.
خواب بد که میبینی، حتی وقتی با گریه بلند میشی، بالاخره خودتو جمع میکنی. تکلیف معلومه. میخوای اون حس و اون تصویرا رو از سرت بیرون کنی. مینویسیش، آب میخوری، برا یکی تعریف میکنی، حواستو پرت میکنی بالاخره.
امان از خواب خوب. سختترینه بیدار شدن از خوابی که توش همینجا بود و همهچی مث دوسال پیش بود و خوشحال بودیم و دلتنگی مث یه کوه یخی که افتاده باشه تو گدازه داشت آب میشد.
در زدن، درو باز کردم، هزار نفر آدم که دلم براشون تنگ شده دونه دونه اومدن تو. یهو خونه هم دیگه این خونه نبود. خونهی جمالزاده بود. هی میگفتم چطوری اومدین؟ هی میخندیدن. بهم گفت یه ماه میمونه و باهام میاد سوئد. از بغلش درنمیومدم. سرمو چسبونده بودم به سینهش. بوش. دکمهی بازش. موهای سینهش رو زیر گونهم حس میکردم. بازوش دورم بود. وزن دستش. دقیق دقیق. این جزئیات منو میکشن آخر.
خواب خوب کاری میکنه زندگیت پوچ و بیارزش به نظر بیاد. تمام روز از بیرون حضور داشتم. به منتورهام گفتم کلاسو بگردونین من سرم درد میکنه. بعدم زود اومدم خونه. هنوز دلم نمیاد رها شم از خواب دیشب. هنوز نمیخوام برگردم.
Thursday, 18 February 2016
سر کلاس آموزش استثنایی دانشگاه، با این دانشجوهایی که تاحالا سر یه کلاس واقعی هم نرفتن، بیشتر از هروقتی میفهمم چقد این تجربه ارزشمنده.
اینا وقتی شروع میکنن راجع به نقش معلم تو پیشرفت دانشآموزایی که لرنینگ دیسابیلیتی دارن حرفمیزنن، دلم میخواد داد بزنم بگم خفه شین. به همین خشونت. دلم میخواد بکشونمشون با خودم سر کلاس، بگم بیا نیم ساعت این کلاس رو مشاهده کن، بیا فقط سعی کن پنج دیقه با یکیشون حرف بزنی، بعد ببینم چطوری روت میشه اینطور سخنرانی کنی.
۶ تا از بچههای پروگرم ما که از اول امسال داریم تو مدرسه کار میکنیم با هم این کلاسو داریم. بعضی وقتها سر کلاس همدیگه رو نگا میکنیم، بعد سرامونو میذاریم رو میز، پاش بیفته به حال خودمون گریه میکنیم.
بعد دختره داره نمودار اچیومنت گپ رو نگا میکنه، در جواب استاد که میگه «هدف شما به عنوان معلم چیه؟» میگه «اینکه گپ بین میانگین بچه ها و بچه های با لرنینگ دیسابیلیتی رو ببندم»
من میزنم تو سر خودم که بابا، اصن محدودیتهای واقعی تو کلاس هیچی. میخوای تو یه مجموعه داده، گپِ بین مینیمم و میانگین رو ببندی؟ یعنی انقد تواین شعارا غرقی، که نمیبینی از نظر ریاضی این حرفی که میزنی بیمعنیه؟
این ایدهآلیستی پوشالیشون راجع به شغل معلمی، این ایدههایی که از جای گرم بلند میشن، این سادهانگاریشون، ای خدا.