شادی دوازده ساعت طول میکشد.
Monday, 23 May 2016
Sunday, 22 May 2016
توی دسشویی وایسادم به خودم نگا میکنم تو آینه. همین الان، دقیقا در همین لحظه، باید تصمیم بگیرم. و برای گرفتن این تصمیم، باید تکلیفم رو با یکی از اصولم که راجبش مرددم معلوم کنم. مسخرهست. تا دو دیقه پیش داشتم دنبال بتادین میگشتم برا دستم، و حالا باید یکی از مسائل اخلاقیم رو حل کنم.
من باید همین الان باید تصمیم بگیرم که چقدر به آدمها فرصت میدم.
گرایشم همیشه به این سمت بوده که من آدم فرصت دهندهای ام چون شدن برام مهمتر از بودن ه. چون عمیقا معتقدم آدمها از هم یاد میگیرن و هر زخمی که به هر کی میزنیم رو میشه ترمیم کرد اگه فرصتش بهمون داده بشه. اما همیشه یه سوال محو و دوری بوده، که «تا کجا آخه؟» و همیشه ازش فرار کردم.
وقتی بهم زخم میزنه، و دوباره اعتماد میکنم، و باز عیناً همون زخم رو میزنه در حالی که میدونه و توضیح دقیق اینکه چرا دفهی پیش اونطور به گا رفتم رو براش سیصد بار گفتم، اون وقت چی؟
حالا میگه مطمئنم که دیگه این اتفاق نمیفته. تقریبا. من جلوی آینه وایسادم و به خودم نگا میکنم. فک میکنم که چطور باید فهمید کی بسه؟ چطور باید فهمید که کی اگه اعتماد کنی، درواقع داری بیاحترامی میکنی به خودت؟ کی اگه اعتماد کنی، دفعهی بعد که عیناً همون زخم رو خوردی از خودت متنفر میشی؟ کجاست مرز فرصت دادن برای تغییر کردن آدما و تو رو یادگرفتنشون، با «من جرب المجرب حلت به الندامة» ؟
الان از خودم متنفر نیستم. خوشحالم که اعتماد کردم بهش تا اینجا. اما این درد تکراری خیلی بیرحمه.
رزلوشن سال ۹۵م اینه که کاری نکنم که از خودم متنفر شم. واقعا رزلوشن م همین یه جمله ست اما تو همین دوماه در بسیاری از تصمیمگیریها کمکم کرده. تازه سه چار ماهه که به خودم احترام میذارم.
من نمیخوام این زخم رو دوباره بخورم. نه که «نمیتونم». چرا اتفاقا. میتونم. داریم راجب کسی حرف میزنیم که ۵ سال توی یه رابطهی ایموشنالی ابیوسیو موند و زخم تکراری خورد و باز موند. هنوز تا «نمیتونم»ام خیلی مونده. ولی نمیخوام.
شاید مسخره نیست. شاید دارم میرسم همونجایی که همیشه باید میبودم. فرار نکردن از پیچیدگیهای این مدلی، تصمیم رو به تعویق انداختن تا وقتی که اون اصول شکل نگرفتن، و نرفتن با جریان اتفاقات و جریان سیال فکرها و حسها. ها؟
جریان سیال حسها؟ اگه دست دلم بود تا ابد بهش فرصت میدادم. اما قرار نیست دیگه فقط دست دلم باشه. این خون زخم دستم که بند نمیاد هم در لحظه داره کمکی به این تصمیم گیری نمیکنه.
Saturday, 21 May 2016
Friday, 20 May 2016
به پیشنهاد آقای مشاور هر شب به این فک میکنم که امروز چی حس کردم. چون ترند کلی اینه که چیزی حس نمیکنم. خالی و بیحسم. Numb. اما هرشب دنبال لحظههای زنده میگردم تا شاید پترنی توشون پیدا شه مثلاً.
بعضی شبا دراز میکشم و خیره به سقف، هیچی پیدا نمیکنم. جز بیحوصلگی و بیمیلی و گاهی استرس. این شبا به گریز آناتومی ختم میشن چون تحمل اون ادراک رو ندارم. باید هرچه سریعتر اون خلا رو پر کنم.
اما یه لحظههایی هست، کمیاب، که واقعا حس میکنم. و شبا که بهشون برمیگردم و دوره شون میکنم، احساس میکنم زندهم. اون احساس از دنیا بیرون افتادگی دیگه اونقد مطلق نیست. راه باریکی هست بین من و جهان. وصلم.
دلم برای اون زمانی که شاخکهام حساس بود، که در هر لحظه و با هر محرکی هزار چیز مختلف حس میکردم تنگ شده. بدیهی به نظر میومد همیشه. مث همهی داشتههای از جنس سلامتی که فقط بیماری یاد آدم میندازه قدردانشون باشه.
من آدمهایی در زندگیم دارم که حتی تو این دوران خاموشی شاخکها هم باعث میشن خوشی داشتنشون و درد رنجوندنشون و اشتیاق بودنشون رو حس کنم. شکر.
Wednesday, 18 May 2016
از وقتی پذیرفتم و بلند حرفشو زدم و رفتم دکتر، همه چی آشکار تره. دیروز مدرسه نرفتم. از تخت هم درنیومدم.
تمام مدت خودمو زدم که داری خودتو گول میزنی. از وقتی این اسم روشه تنبلیهات توجیه شدهست. حالا میتونی کل آخل هفته رو رو کاناپه باشی و اگه خودت وایسادی بالاسر خودت که دعوا کنی، پشت اسم افسردگی قایم شی بگی تقصیر من نبود.
گاهی که با خودم مهربونترم اما فکر میکنم برعکسه. اگر واقعا به انتها نرسیده بودم، به جنگیدن ادامه میدادم و نمیپذیرفتمش.
من دیدم که دارم نمیتونم، بعد به شرایط زندگیم نگا کردم و دیدم این انرژی هیچ جا داره مصرف نمیشه و باز باتریم خالیه. و فهمیدم که باید یه چیز دیگه، یه چیز جدا از من، داره باتریم رو تخلیه میکنه.
که اگه واقعا در توانم بود برم مدرسه و تو تخت نمونم، هنوز در حال انکار بودم.
هر دو روایت به یک اندازه بر وقایع میشینن. من از خودم دیسکانکتم. نمیدونم کدوم درسته.
شقایق همیشه میگه این که آدم کی ان رو روایتشون از خودشون تعریف میکنه. چون رفتارها یه خودی خود و مستقل از توصیفشون معنی ندارن.
من؟
نمیدونم. تا از تخت درومدم لباس مدرسه پوشیدم که یه وقت پشیمون نشم. و فعلا منتظرم چایی دم بکشه.
Tuesday, 17 May 2016
تو اونی بودی که هیچ وقت ازم نپرسیدی برام چی کار کنی. هیچ وقت نپرسیدی ازت چی میخوام. همیشه خودت یه کاری کردی. گاهی اشتباه کردی، آره. اما هیچ وقت، هیچ وقت، منو از اون علامت سوال کذایی آویزون نگه نذاشتی. همیشه جواب داشتی. یه وقتایی جوابت چرند بود و کلافهم کردی. اما هیچوقت استیصالمو تشدید نکردی.
تا کی قراره همینطور تو تنهایی خودم کشفت کنم؟
Monday, 16 May 2016
من در قاب پنجره نگذاشته ام
که بردارم»
تلاش من دیگه این نیست که حال خودمو خوب کنم و بلند شم و زنده باشم و فلان. هدف تغییر کرده. الان تمرکزم روی اینه که این یه ماه رو تا رفتن به تهران و دیدن خانوم روانکاو دووم بیارم بدون اینکه آسیب جدیای ببینم و گند خاصی تو فضاهای درسی/کاریم بزنم.
حاضر شدم برم دنبال درمانش. ولی خب یه ماه دیگه دارم میرم ایران و اینجا دارو رو شروع نمیکنن اگه نتونن تا مدت طولانی هر هفته ببیننت و تاثیر دارو و عوارضش رو مانیتور کنن.
پذیرشش اما به این راحتی نیست. نه فقط به خاطر تمام ستیگمایی که علیهش تو ذهن آدمهای مهم زندگیم و تو ذهن خودم بوده همیشه. از اون تقریبا عبور کردهم. مشکل اصلیم الان اینه که نمیفهممش. حد و مرزهاش رو نمیشناسم. فرض کن یه بیماری فیزیکی داری و نمیدونی دقیقا چی کارا میکنه با بدنت. حال تهوع میگیری، مطمئن نیستی به خاطر بیماریه یا مستقل از بیماری حال تهوع داری و باید براش یه کار جدا کنی. تب میکنی، نمیدونی استامینوفن بخوری یا با داروهای این بیماریت تداخل میده.پریودت عقب میفته، نمیدونی حاملهای یا این بیماری داره پریودت رو عقب میندازه. ترسناکه. نیست؟
خودم به اندازهی کافی از این صداها تو مغزم دارم. اون وقتهایی که خودم بس میکنم هم بابام تو ذهنم با قدرت ادامه میده. و باور کنین، هرچقد تلاش کنین، نمیتونین از صدای بابام تو سرم قویتر باشین تو بیاعتبار کردن من پیش خودم.