Showing posts with label از میان تاریکی‌ها. Show all posts
Showing posts with label از میان تاریکی‌ها. Show all posts

Monday, 21 November 2016

یقین یافته - ۲

This shit is not a fairy tale. Depression doesn't just go away even when you feel awesome for 5 days in a row for having the most meaningful job you've ever had. There is a point on the way, where depression is not an explanation of 'how you feel' anymore. It's a part of 'who you are'. The more you
ignore it, the bigger gets the part.

So no.
As you see, it's not fine to stop taking your meds on time. It's not fine to 'forget' them. Stop pretending that your life is too exciting for you to remember taking them with breakfast because all you're thinking of is the Arabic sentences you learned at school yesterday and you want to use them today. Bullshit. You remember. On each and every breakfast, each and every dinner, you are secretly afraid of not taking them even in this heaven you are living in. You are clinging to that little ray of hope that makes its way to your thoughts and makes you think "Maybe it's just the situation. Maybe I don't really need them." So you try it. Casually. You 'forget' them here and there...
And now look at you. 3 days, and 'back to black'.

So no.
This shit is not a fairy tale. Depression doesn't just go away because you are on your fantastic journey across the ocean to find meaning in what you do. Fuck it. See? This is why getting rid of all the myths and bullshit about depression in the media and public opinion is so fucking hard. Even I, after 8 months of struggling with the fucking reality of it, am willing to buy into the myths.  Oh boy the myths are so much more convenient to deal with.

My depression is a shapeshifter
One day it's as small as a firefly in the palm of a bear
The next it's the bear
On those days I play dead until the bear leaves me alone
I call the bad days "the Dark Days"

[+]

Thursday, 27 October 2016

گاهی فکر می‌کنم دست بردارم، زنگ بزنم به روانکاوم، و بگم بیا دارو رو زیاد کنیم داره کار نمی‌کنه. چون فکر میکنم مگه چند بار ۲۴ سالمه؟ مگه چند بار سال آخر مستر خوندنمه؟
بعد فکر می‌کنم نکنه این یه سراشیبیه که هرگز تموم نمیشه؟

Saturday, 22 October 2016

رفیقی زیر توییتای نک و ناله‌ی افسردگی برام نوشته
«‏‎نا، یاد خودت بیار که از پس اون استاد بر اومدی، اونم وسط اینهمه داستان. بقیه اش سختتر از این نیس»
دلم می‌خواد بنویسم به خدا که هست. بقیه‌ش، همه‌ش، از این سخت‌تره. خیلی سخت‌تره. همه‌چی خیلی سخته. همه‌چی خیلی تاریکه. همه‌چی خیلی بی‌معنیه.
نمی‌نویسم که. می‌زنم زیر گریه به جاش. یک نفر هم نیست تو آدم‌های زندگی ِ اینجام، که بتونم این چهره‌ی داغون و مرده رو نشونش بدم. حتی اون آدمی که دارم باهاش سر می‌خورم هم. آدمی که ساعت دو شب تو بارون تا ایستگاه اتوبوس بدرقه‌ش می‌کنم و وقتی تو راه برگشت بهش می‌گم «دارم تا خونه شنا می‌کنم»٬ میگه «بیا یه شب زیر بارون با هم راه بریم. بدون موبایل بدون کیف پول. فقط بریم خیس شیم» و من لبخندم می‌گیره ازین بار رمانتیک ماجرا و از خروج داستان از مرزهای رختخواب. و بهش می‌گم «وی شود دفنتلی دو دت». حتی همون هم پشت این دیواره. که اگه الان می‌گفت چطوری؟ میگفتم خوبم و اگه میگفت ببینمت میگفتم کار دارم. نمیذاشتم بیاد بغلم کنه تو تخت. نمیذاشتم ببینه چطور چسبیدم به این تخت.

آ تموم شده. شقایق تهرانه و ناهمزمان‌ترینیم. تنهام باز. بابا من بی‌شقایق تنهام اصن. حالا هرکی هرجا. اه. تف تو این زندگی. چی می‌ارزید به این فاصله؟ تهش برمی‌گردم می‌بینم نمی‌ارزید. حالا ببین.

حالا هیچی هم نیستا. پا میشم میرم صبونه و دوش و فلان لابد. به سختی. راه دیگه‌ای ندارم. ولی خسته‌م. از این نوسان‌ها. از این برگشتن ابرها به قاب پنجره وقتی خیال می‌کردم آفتاب شده.

اه. اه. متنفرم از همین نق‌ها هم.

Wednesday, 31 August 2016

The beauty of imperfection

دو روزه که صبح‌ها، هرساعتی بیدار شم، بعد از صبونه می‌رم پیاده روی. یه مسیری رو دور می‌زنم و چهل دیقه طول می‌کشه. تند راه می‌رم. بعد میام خونه، یه ذره می‌شینم، و یه یوگای بیست دیقه ای می‌کنم از رو یوتوب. بعد دوش می‌گیرم و روز شروع می‌شه. توی این دو روز چون دیر بیدار شدم تا ظهر صرف همین شده. ولی احساس نمی‌کنم ایرادی داره‌.دارم سلامتم رو نسبت به کار و درس اولویت می‌دم‌.

وقتی دارم تند تند از سربالایی میام بالا احساس قدرت احمقانه‌ای می‌کنم. توی همین زمان بود که بهش گفتم من مسخره‌ی تو نیستم. که گفتم تا وقتی نمی‌تونی کرم ریختن‌ت رو کنترل کنی من نیستم. و نبودم. امروز بعد از دوش از خونه زدم بیرون پی کاروبار. تو همون فاصله گفتم وقتی ناراحتم می‌کنی و من ناراحتی‌م رو بیان می‌کنم فقط تغییر دادن رفتارت کافی نیست و باید اکنالج کنی که اشتباه کردی.

امروز دیدم یه حرکتی رو که قبلاً نمی‌تونستم درست انجام بدم حالا می‌تونم. یوگا. امروز به بدنم آگاه‌تر بودم و لحظه‌هایی هم بود که فقط به بدنم آگاه بودم و نه هیچ چیز دیگه.

من برای این تلاش‌ها به خودم کردیت می‌دم. اشتباه می‌کردم که فکر می‌کردم با شروع دارو درمانی دیگه نمی‌تونم بفهمم چی منم و چی داروئه. اینا همه‌ش منم. دارو ساپورته و کمکه. اما عزم نیست. اینتنشن نیست. هنوز اگه دست از تلاش وردارم، اگه ذره‌ای شل کنم، همه‌ی زندگی به تخت و سیگار می‌گذره. اما شل نمی‌کنم.
یه عقاب‌هایی هرگز فرود نمیان. یه عقاب‌هایی فرود میان و دیگه سر بلند نمی‌کنن. بی‌اعتماد و بی‌اتنقاد می‌شن به پرواز. یه عقاب‌هایی هم فرود میان و بعد خودشون رو از زیر سنگینی شرم رها می‌کنن و بلند می‌شن باز. شرمِ فرود اومدن. شرم بلندشدن و دوباره افتادن. و من این بیرون اومدن از زیر سایه‌ی شرم و خشم، این «دیگر بار و دیگر بار» بلند شدن رو به رسمیت می‌شناسم.
در این به رسمیت شناختن هم نوعی از بلوغ می‌بینم. چیزی از جنس پذیرش محدودیت‌های انسانی. از جنس بند زدن مجسمه‌های شکسته، با طلا، چرا که اون شکستگی بخشی از تاریخ اون مجسمه‌ست.

Monday, 29 August 2016

نمی‌دونم دقیقا چی شد که باز فرو رفتم. شاید ترکیب استرس‌های شهریه با نامعلومی تکلیفم تو درس‌هایی که این ترم دارم. شاید هم اون دو تا بطری آب‌جو که رسما بعد از دوساعت داون ام کرد. شاید حتی همزمانی جاست فرند شدنم با دو نفر که عاشقشون بودم. یکی به تصمیم روشن و اعلام شده‌ی اون٬ یکی هم بدون اعلامش اما با فهم من از رفتارهاش. 
 نمی‌دونم. اما باز سه چهار روز پایین بودم. باز بیرون اومدن از تخت سخت بود. باز همه چیز طول می‌کشید. باز دو کلمه حرف زدن با همخونه‌هام سر شام خسته‌م می‌کرد. همون چیزهای تکراری همیشگی. 
اشتباه خودم بود که فکر کردم تموم شده. که خیال می‌کردم همون هفته‌ی اول رسیدن به اینجا و لذت بردن از قشنگی پرنده‌ها یعنی که اثر دارو استیبل شد و به به. ساده‌انگارانه است. اشتباه بودنش به وضوح معلومه وقتی الان بهش نگاه می‌کنم. ولی خب٬‌آدم که نمی‌خواد این چیزای واضح رو ببینه که. آدم دلش می‌خواد فکر کنه تموم شد. دلش می‌خواد فکر کنه اون تاریکی دیگه برنمی‌گرده.
دارم یه جنس عجیبی از پذیرفتن خویشتن رو تمرین می‌کنم. باید یاد بگیرم که عصبانی نشم. که بی قرار تر از چیزی که هستم نشم. به خودم وقت بدم و بذارم که یواش یواش از تخت بیاد بیرون٬ دوش بگیره٬‌صبونه بخوره٬ لباس بپوشه٬ و بره از خونه بیرون. باید بذارم همین فرایند یه صبح تا ظهر طول بکشه. و گرنه که اینهمه وقت با خط کش وایسادم بالاسر خودم و ساعت‌های خواب و تو تخت بودن رو شمردم٬چی شد؟‌ بهتر شد؟‌

به این فکر می‌کنم که تو همین فاصله ی سه روزه٬ برا دو تا اسیستنت شیپ اپلای کردم و دو تا جلسه‌ی اسکایپی برا دو تا شغل داشتم و یه مقاله‌ی سخت خوندم برای یکی از کلاس‌هام. تازه دیشب شام هم درست کردم. 
آدم یاد می‌گیره. آدم یاد می‌گیره با همین سرعت جدید هم لوازم اساسی زندگی رو پیش ببره. حالا اگه یه هفته گذشت و خوابم کمتر از دوازده ساعت  نشد زنگ می‌زنم به دکترم.

از مگ برنامه‌ی پیاده‌روی و حتی مدیتیشن گرفتم. امروز اگه تا دوازده تو تخت نبودم برنامه داشتم راه رفتن رو شروع کنم. ولی خب. نشد. فردا کاش. اگه فردا نشد هم منتقل ش می‌کنم به شب‌ها. 

زندگی٬ با چنگ و دندون٬ ادامه داره.

Wednesday, 24 August 2016

با داروهام دوست شدم.
خودم دیگه میدونم که الان، وسط این پیچیدگی‌های وضع مالی و پیدا نشدن ورک-استادی و آر اٍی، به خاطر آرامبخشمه که پنیک نمی‌کنم و فلج نمی‌شم. اما این دیگه عصبانیم نمی‌کنه. همین که توان دیدن زیبایی و توان حس کردن مهر و دلتنگی بهم برگشته، همین که دیگه خشم تنها چیزی نیست که حس می‌کنم، همین که اون ابرها از ذهنم کنار رفته‌ن و به زندگی برگشته‌م، قدردان شیمی داروهام. و امیدوار، که روزی می‌رسه که بی‌نیاز می‌شم ازشون.

Thursday, 28 July 2016

نوشتن. نوشتن و کمتر تنهابودن.

بی‌اشتهایی قابل کنترل شده. هنوز بیشتر وقت‌ها میل ندارم اما می‌تونم باهاش مقابله کنم و وعده‌های اصلی رو بخورم. گاهی هم واقعا گرسنه‌م می‌شه.

حالا مشکل خواب شروع شده. یا شبا خوابم نمی‌بره، یا وقتی خودم رو حسابی خسته می‌کنم (مثلا از تجریش تا ونک پیاده می‌رم) و زود می‌خوابم، ۴ صب با یه خواب/کابوس آشفته و پریشون می‌پرم از خواب و دیگه نمی‌تونم بخوابم. مث بی‌خوابی‌های جتلگ هم نیست که کتاب می‌خوندم خوش می گذشت. بی‌قرارم. تمرکز نمی‌تونم بکنم. کلاً از وقتی شروع شده، نتونستم بیشتر از ۲ صفحه انگلیسی و ۶ صفحه فارسی پشت سر هم بخونم.

اول با یه دونه آلوینتای ۳۷.۵ شروع کردیم. بعد از ۴ روز شد دو تا. از فرداش عوارض حمله کردن. بی‌اشتهایی و تحریک پذیری عصبی‌. انقدر زودرنج و عصبی بودم که مدام سر افرا و مامان بابام و راننده‌ها تو خیابون و همه داد می‌زدم‌. موقع رانندگی از دست کسی که داشت جلوی من از پارک درمیومد شاکی می‌شدم و بوق می‌زدم (من عموماً بوق نمی‌زنم مگر برای هشدار وقتی یکی حواسش نیست داره می‌زنه بهم) کلا هی بوق می‌زدم. درست لحظه‌ای که دستتو از رو بوق ورمی‌داری می‌فهمی این تو نیستی و این عوارض داروئه. اما خب چی کار کنی؟ قبل از بوق زدن عصبانی‌ای و یادت نمیاد این تو نیستی.
[بهترین مثال رو شقایق زد یه روز. که وقتی سرماخوردی صدات می‌گیره، تا حرف می‌زنی می‌فهمی این صدای خودت نیست اما آگاهی ازش باعث نمی‌شه صدات برگرده سر جاش یا دفعه‌ی بعد با صدای خودت حرف بزنی.]

روز ۶م تپش قلب و اضطراب و تنگی نفس هم شروع شد.

گفت برگرد رو یه دونه. دوباره بعد از ۴ روز‌ بکنش دوتا. گویا دز ۳۷.۵ یه دونه‌ش تاثیر درمانی نداره. فقط برای اینه که تو خونت باشه و بدنت عادت کنه. علاوه بر اون، آرامبخش هم داد که اضطرابش رو کنترل کنه و قرار شد در زودترین وقت ممکن آرامبخش رو قطع کنم. اول آرامبخش نخوردم. که مثلا آخرین سنگر مقاومت و فلان. ولی بعد دیدم اضطرابا و تپش قلب‌ها قطع نمی‌شه و داشتیم می‌رفتیم شمال و خلاصه، خوردم. دیگه اضطراب ندارم. روزا کمتر بی‌قرار می‌شم.

اما خب با اینحال هر دم از این باغ بری می‌رسد دیگه.  اشتها و خواب و میل جنسی و از اون رو ارتباط های آدم با بقیه.

از یه طرف همه‌ی درگیری‌های جدی‌م با مفهوم افسردگی که انگار هی چهره عوض می‌کنه و گاهی مهربون‌تر و گاهی ترسناک‌تر میشه، همه‌ی ناامیدی‌ها و استیصال‌هام که نتیجه‌ی مخدوش شدن تصویرم از خودم و توانایی‌هامه، و از طرف دیگه این گربه‌رقصونی عوارض جانبی که قراره وقتی دز تثبیت شد تموم شه.

زندگیم یه جوریه انگار زیر پام یه چرخ نامرئیه که در هزار جهت می‌چرخه و حرکت می‌کنه. کسی این چرخ رو نمی‌بینه و تمام حرکاتش هم غیرقابل پیش‌بینی و خارج از کنترل منه. یه تلاش لحظه به لحظه در زندگی‌م جاریه برای «عادی به نظر اومدن». و این تلاش انقدر انرژی می‌گیره که نمی‌تونم چقدر واقعا دارم بهتر شدن تلاش می‌کنم. به بخشی از من منتظر برگشتن به آمریکاست. چون اونجا دیگه لازم نیست عادی باشم. آدمهای کمی رو می‌بینم و زندگی خلوتی دارم.
این چرخ، خیلی نامرئیه. کسی نمی‌بینتش. نمی‌دونتش. یه تنهایی ذاتی هست در این وضعیت. که گاهی خشمگینم می‌کنه. حرفهای آدما به نیت‌های خوبشون. نسخه پیچیدن‌های دم دستی، به رسمیت نشناختن ماجرا، از این حرفها. دارم به درک جدیدی از لایه‌های marginalization می‌رسم. اینکه آدم‌ها عموماً درکی ندارن.

به خاطر همین تنهایی ذاتی، به خاطر اینکه آدم‌ها نمی‌دونن و نمی‌شناسن و تصوری هم ندارن، دارم از جزئیات ماجرا می‌نویسم. شاید یکی از اینجا رد شد و اندک باری از روی سینه‌ش برداشته شد با خوندن این‌ها. شاید قفس تنگ دور و برش، به اندازه‌ی یک وجب، کش اومد.

Wednesday, 27 July 2016

یه پستی داشتم می‌نوشتم در شرح افسردگی و حال امروزم و درگیری با دارو. نفهمیدم چی شد پرید. گفتن نداره این حال اصن انگار.

Tuesday, 12 July 2016

واقعیت اینه که آدم صورت واقعی افسردگی رو دلش نمی‌خواد به کسی نشون بده. حداقل برای من خیلی سخته.

آ منو در هر حالی دیده و دوست داشته و دیده شدن تو هرحالی برام پیشش راحته. بارها جلوش بالا آوردم و پیشونی‌مو نگه داشته (این صحنه برا من صحنه‌ی خیلی خصوصی‌ایه‌. خیلی سختمه کسی در حال بالا آوردن ببینتم)  بارها وقتی پریود و خاکستری و بد اخلاق بودم تیمارم کرده. تو سخت‌ترین وقتای روانکاوی وقتی هیستریک می‌شدم و دادوبیداد بی‌خود می‌کردم بغلم کرده تا گریه کنم خالی شم. هزار تا مثال دیگه می‌تونم بزنم از اینکه چقدر همیشه و تو هر حالی راحت بودم پیشش.
با این حال، وقتی دو بعدازظهره و تو تخت خوابیده‌م و داره میاد پیشم، بلند می‌شم آب می‌زنم به صورتم و موهامو می‌بندم (کاری که همین طوری اگه ۹ صب بیاد و تازه پا شده باشم نمی‌کنم) و دستمال کاغذی های اشکی رو از دور تخت جمع می‌کنم. همین چارتا کار یه انرژی وحشتناکی ازم می‌بره. اما یه مقاومت وحشتناکی هم توم هست، به این که اون حال خراب رو با همه‌ی بروزهای بیرونی‌ش ببینه. بخشی‌ش اینه که نمی‌خوام این حال هیچ جایی از تصویری که از من توش می‌مونه باشه، بخشی‌ش هم اینه که احساس می‌کنم دیدن من در این حالت برای هرکسی که منو می‌شناسه و اشتیاقم به زندگی رو دیده و می‌فهمه که این چیزی که الان هستم چقدر ازم دوره، خیلی سخت خواهد بود. یه مرگی تو صورت آدم پاشیده می‌شه که دوست ندارم هیچی ازش دیده بشه.

و این موضوع، این مقاومت در برابر دیده شدن اون شکلی که واقعا هستی، به تنهایی سوقت میده چون خیلی وقتا اون انرژی‌ای که برای پنهان کردنش لازمه رو نداری. و هی اینجور وقتا قایم میشی از دنیا و تو تنهایی تو اون سپایرال تاریک پایین و پایین‌تر می‌ری. طبق تجربه‌ی من، برای وقتهای افسردگی هیچی بدتر از تنهایی نیست و هیچی هم راحت تر از تنها موندن نیست.

هیچ چیز از نزدیک شبیه تصوری که از دور داشتم نیست.

تمام اون صبح‌های ستیت کالج که زیر وزن افسردگی نمی‌تونستم از تخت بیام بیرون، به خودم می‌گفتم اگه تهران بودم بهش زنگ می‌‌زدم بیاد پیشم، بغلم کنه. می‌گفتم اگه بود با صبوری‌ش و با مهر بی‌دریغش آروم آروم با روزِ پیش رو آشتی‌م می‌داد و بلند می‌شدم.

حالا اینجام. ساعت یک و بیست دیقه‌ی ظهره. تلاش‌هام برای بیرون اومدن از تخت به خوردن یه شلیل تو آشپزخونه و کشیدن یه سیگار تو بالکن ختم شده و هربار خسته‌تر از قبل به تخت برگشتم.

بهش که زنگ زدم، قبل از اینکه حتی بگم بیا، سر یه چیز بیخود داد و بیداد کردم و قطع کردیم (سلام عوارض جانبی دارو. سلام چند روز اول پرکار شدن اعصاب. سلام تحریک پذیری) بعد دوباره زنگ زدم گفتم اگه بیکاری بیا بالا. و اون هم رفته که سر راه ماشینو ببره کارواش.

گاهی دلم میخواد با اولین بلیط برگردم ستیت کالج.

Tuesday, 28 June 2016

گفت لایف استایلتو ناگهان عوض کردی. اکثر منابع حمایتی‌ت رو حذف کردی. کارت سنگین بوده. بابا لامصب مهاجرت کردی. اینا رو می‌گفت دونه دونه که آروم بگیرم و حرص نخورم.

حالا از دیروز، هی خیره می‌شم به بسته‌ی قرصام، دونه دونه همه‌ی اون‌هایی که بالا نوشتم از لیست پیروزی‌هام خط می‌خورن. انتهای داستان: اینهمه زدی سر شونه‌ی خودت که ایول، از پسش برومدی. کو؟ نتونستی این کارا رو بکنی بدون اینکه به ته چاه بری و برا بالا اومدن از دارو کمک بگیری.

احساس شکست کردن یه چیزه، ناگهان دیدن اینکه پیروزی‌های هم در نهایت مقدمه‌ی شکست بزرگ‌ترت بودن یه چیز دیگه.

قرصا رو قایم کردم تو کیفم و فکر کردم حالا جمعه می‌خوایم مست کنیم، اینم تداخل میده با الکل. نمی‌شه. از شنبه.
کاش شنبه بهانه‌ای نداشته باشم.

در من عقاب منقلبی* بود
که امروز فرود اومد، «آری آری» گویان رفت نسخه‌شو گذاشت رو میز داروخانه، قرصاشو گرفت و وارد یک فرایند ۶ ماه - یک ساله‌ی دارو درمانی شد.



*«در من عقاب منقلبی هست
هرگز ز خستگی نرانده سخن
هرگز نگفته آری
از من مخواه فرود آیم»
-خسروگلسرخی

پ.ن: تهران خوبه. می‌نویسم کمی که خلوت شه و آروم بگیرم.

Sunday, 12 June 2016

همه چیز رو دور کنده.
جمع و جور کردن خرده ریز های بعد از اسباب کشی
بستن چمدون
غذا خوردن و جمع کردن میز
همه چیز

احساس می‌کنم بدنم هزار کیلو وزن داره و جا به جا شدن طول می‌کشه. مرتب کردن یه دسته ده‌تایی کاغذ رو میز یه ربع وقت می‌خواد. مرتب کردن چارتا خورده ریز کف اتاق یه ساعته طول کشیده و تموم نمیشه. انگار صدای چرخ دنده‌های ذهنم رو حین فکر کردن می‌شنوم. برای کارهایی که همیشه بدیهی و طبیعی بوده انرژی صرف می‌کنم و مصرف شدن انرژی رو حس می‌کنم. همه چیز اراده و تصمیم لازم داره. بلند شدن از روی صندلی اراده می‌خواد و لحظه‌ای که بلند می‌شم، دوباره نَشستن هم اراده می‌خواد.

پاهام رو که عمل کرده بودم، همه چیز درد داشت مگر اینکه مطلقا بی‌حرکت دراز می‌کشیدم. غلت زدن درد داشت. جابه‌جا کردن ملافه از زیر پام و کشیدنش روی پام درد داشت‌. راه رفتن غیر ممکن به نظر میومد و اما هربار باید تا دسشویی راه می‌رفتم. دسشویی رفتن برنامه ریزی می‌خواست‌. حموم رفتن جهنم بود. اون روزهای پر از درد رو با کمک دوست‌هام دووم آوردم. خوش هم گذشت حتی. یه روز هم نبود که تنهایی شب بشه. بالاخره یه مدتی از روز رو پیشم بود یکی.

اینجا تنهام. از یه طرف خوشحالم که همخونه‌م نیست که تو رودرواسی‌ش مجبور باشم از تو تخت و رو کاناپه بلند شم. از یه طرف فک می‌کنم اگه بود بهتر بود. آدم‌تر بودم‌.

باورم نمی‌شه که اینطور باشه. باورم نمی‌شه که انقدر تو مراتب پایین هرم مازلو در حال دست و پا زدن باشم. باورم نمی‌شه بدنم اینطور تسلیم شده‌. از همه بدتر باورم نمیشه سه روز دیگه پروازمه و الان اینطور بی‌جون و مرده کف اتاقم چسبیده‌م.

اینجایی که دراز کشیدم، از گوشه‌ی چشم رقص شعله‌ی شمعی که روشن کردم رو تو آینه می‌بینم. دستم به روشنایی‌ها نمی‌رسه.

Thursday, 9 June 2016

غم در تمام گوشه‌ها و پشت تمام در و دیوارهای زندگی‌م قایم شده. یهو پیداش می‌شه.

انگار که «از دست دادن»ها و «دست کشیدن»هام از ظرفیتم بیشتر شده. هی سرریز می‌کنه تو زندگی روزمره و یه لایه غم می‌زنه به همه چی. 
لابد ظرفیت آدم همینطوری زیاد می‌شه دیگه. با هی هل دادن این غم و جمع کردنش توی اون ظرف. تا این که اون فضا کش بیاد٬همه‌ش رو تو خودش جا بده. 

یعنی زندگی قراره همیشه همینقدر رو لبه باشه؟ یعنی این سایه‌ی اندوهی که هر لحظه ممکنه سر رسد از پس کوه٬ قراره تمام شادی‌هام رو بپوشونه؟ وحشت دوباره سر خوردن به ته اون چاه٬ دوباره رسیدن به اون نقطه‌ی کف خونه دراز کشیدن گریه کردن و ناتوانی در لیترالی بلند شدن از جا انگار که قراره با من بیاد.
کی بود یه وقتی می‌گفت کسی که دیپرشن رو تجربه کرده باشه شادی‌ش هیچ وقت شبیه شادی بقیه نیست؟ نکنه منظورش همین بود؟

Thursday, 2 June 2016

collapse of perception


"نه، هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف
نمیرهاند.
و فکر میکنم
که این ترنم موزون حزن تا به ابد
شنیده خواهد شد."

Wednesday, 1 June 2016

اما تو نمی‌میری تو سگ‌جونی

"حالا چی ژوزه؟
مهمونی تموم شده
چراغ ها خاموشن ملت رفتن
 شب سرد شد
حالا چی ژوزه؟
حالا چیه؟هی تو؟!
تو که بی نامی و بقیه رو دست می اندازی
تو که شعر مینویسی
عاشق میشی
شکوه میکنی
حالا چی ژوزه ؟
زن نداری 
حرفی نداری 
عشقی نداری
شب سرد شده و همه چی تموم شده
همه چی غیب شده
همه چی خراب شده
حالا چی ژوزه؟
حرفای دل نشینت
 لحظه های تب و تاب ات 
عیش و نوشت 
کتابخونه ات معدن طلات
 چمدون شیشه ای ات 
ناسازگاری ات 
کینه ات
 حالا چی؟
کلیدی تو دستت میخوای در و باز کنی
 اینجا که دری نیست! 
تو دریا نمیری ولی دریا هم خشکیده
میخوای بری مینیاس؟
 مینیاسی دیگه نیس
ژوره حالا چی؟

اگر تونستی بخواب
 اگر تونستی خسته شو
اگه تونستی بمیر
 اما تو نمی میری تو سگ جونی ژوزه

تنها توی تاریکی مثل یک چارپای وحشی بی هیچ خدا و پیغمبری 
حتی بدون یک دیوار
که بتونی بهش تکیه بدی
بی اسب سیاهی که بتونی بتازونی اش 
تو کوچ میکنی ژوزه 
به کجا ژوزه؟"

Saturday, 28 May 2016

گفت کلی چیز داره می‌شه تو زندگی‌ت.
گفتم نه. تکراری‌ترین چیز ممکن داره می‌شه. تلاش برای موو آن کردن از س.

یهو یکه خوردم.  یکی از ویژه‌ترین آدم‌های زندگی‌م تبدیل شده به تکراری‌ترین غم‌م؟

معلومه که نه. اینجا کلید خورد.. دردم الان س نیست. اون بهونه‌س. من دارم مدام از درگیر شدن با زندگی فعلی م فرار می‌کنم. و هر سایه‌ای که از سر دیوار گذشت و غمی افزود مرا بر غم‌ها، یه آویزی می‌شه که ذهنم خودشو بهش آویزون کنه و برای مردگی مدام و روزمره‌ش بهانه بیاره. آره، غمگینم. عمیقاً هم غمگینم. اما این حال خراب از اون غم نمیاد. اگه حالم عادی بود، غمش فقط زندگی‌م رو رنگ می‌کرد. نه که از زندگی بندازتم. من از زندگی افتاده‌م و همه‌ش ذهنم بهانه می‌تراشه‌. یه بار بهانه‌ی سالگرد برک آپ با آ. یه  بار بهانه‌ی یادآوری ع. حالا هم رفتن س.

یکی دوباره قانعم کرد که دیپرشن یه سیکل با فیدبک مثبته. خودش خودش رو تغذیه می‌کنه. درسته شاید. من وقتی پذیرفتم‌ش ناگهان دیگه نتونستم ازش بیام بیرون. به خواهرم گفتم پسورد نتفلیکس‌ش رو عوض کنه که دیگه تو گری‌ز آناتومی قایم نشم. به جاش تو یوتیوب و ویدئوهای کن و فلان قایم شدم کل بعدازظهر رو.  گفت داروهای دیپرشن هیچ کاری نمی‌کنن و اینا تو ذهن تو ئه و فلان‌. داروساز هم بود تازه. برای چند ساعت از فکر اینکه اون آخرین در هم بسته‌س، از فکر اینکه هیچ کس جز خودم نمی‌تونه نجاتم بده، از فکر اینکه صددرصدش باز رو دوش خودمه می‌خواستم بمیرم زیر پتو. نجات دهنده در گور خفته بود دیروز.

دیشب فهمیدم که هم‌خونه‌ی دوستم خودکشی کرده‌. سعی کرده با قیچی رگ‌شو بزنه و قیچی کند بوده و در نهایت زنده مونده. حال دوستم که خراب، داشت تعریف می‌کرد که تازه فهمیدن پسره دیپرشن شدید داشته و کلی دارو می‌خورده. اینجا رفته مرکز پزشکی دانشگاه برای گرفتن ری‌فیل داروهاش، ری‌فیل رو بهش دادن و گفتن باید بری مرکز مشاوره. ولی نرفته‌. دوستم عصبانی بود. هی می‌گفت من دیگه بسمه خودکشی دیدن. پدربزرگش یه شب تو خونه شون خودش رو دار زده، دوست صمیمی‌ش سعی کرده خودشو بسوزونه یه بار، و حالا هم این‌. گفت همه‌شون ترسو ان.  بهش گفتم من تاحالا دو نفر رو بردم بیمارستان بعد از اقدام به خودکشی شون. بهش گفتم خشمت رو می‌فهمم ولی هرکی می‌خواد زندگیش رو تموم کنه ترسو نیست‌. گفتم تاحالا افسرده بودی؟ گفت نه. گفتم تاحالا شکست خوردی؟ گفت نه. دیالوگمون راجب خودکشی همینجا تموم شد. بهش گفتم اگه برا تمیز کردن خونه تون کمک خواستی بگو. (از بعد از واقعه خونه نرفته بود. می‌گفت قطره‌های خونش هنوز تو دسشوییه و قیچی هنوز همونجا افتاده. )

من می‌ترسم. هربار که می‌رم مرکز مشاوره، اون فرم کذایی رو که پر می‌کنم، وقتی می‌پرسه تو هفته‌ی گذشته به صدمه زدن به خودت فکر کردی، از خودم می‌پرسم اگه دفه‌ی بعد جوابم آره باشه چی؟
هنوز با قطعیت جواب میدم نه. اما تا کی ادامه پیدا می‌کنه این قطعیت؟ اون هسته‌ی هویتی که دیگه زورش نمی‌رسه از تخت درم بیاره هیچ وقت، اگه زورش به زنده نگه داشتنم نرسه چی؟ هرچقدر هم دور و خارج از دید باشه الان. مگه همبن وضعیت فعلی، همین تو تخت موندن و پیچوندن مدرسه و بی‌انگیزگی برای بلااستثنا همه‌چیز، یه زمانی اونهمه دور و خارج از تصویر نبود؟

نمی‌دونم. انگار دیگه هیچی راجب خودم نمی‌دونم. و این از همه‌ش سخت‌تره. این بی‌اعتمادی به فکرها و حس‌ها. مثلا همین الان، پاراگراف بالا اولین باریه که این ترس رو بلند گفتم. و اگه قرار باشه مث خود ماجرا عمل کنه، اگه بیفته تو اون سیکل فیدبک مثبت،  هی این فکر تو سرم تکرار خواهد شد و هی اون شک تقویت می‌شه. مسخره نیست؟

یه چیزی باید همه‌ی سیکل‌های باطل رو بشکنه. ولی خب، از کجا بدونم اگه کاری در راستای شکستن این سیکل بکنم، اون وقت اون کار اصیل ه یا نه؟

می‌ترسم برم ایران و باز نتونم از تخت در بیام. اه. همین فکر باز میفته تو همون دور باطل شاید.

همین می‌شه که ترجیح می‌دم تمام روز ذهنم رو خاموش کنم به لطایف‌الحیل.

خشم پرتکرارترین و شدیدترین احساس این روزهامه.

Wednesday, 25 May 2016

 مشاوره. در راستای لیست کردن لحظات numb نبودگی٬ و با توجه به این که از بزرگ‌ترین اتفاق احساسی هفته‌ی گذشته‌م نمی‌خواستم باهاش حرف بزنم٬ موضوع دعوام با همکلاسی‌م و خشdم اگزجره‌ای که بهش گرفته بودم رو باز کردیم. جالب شد ولی. یکی از جدی‌ترین مشکلات من در زندگی در آمریکا رو شد. یک تنش روزمره‌ی مدام٬ که از بیرون حتی دیده هم نمی‌شه و خودم هم حواسم نیست و ولی از تو می‌تراشتم. توی جلسه ناگهان دوباره عصبانی بودم. تمام خشم تلنبار شده‌ی نه ماه گذشته  اومده بود بیرون. از همکارهام عصبانی‌ام. از شاگردام عصبانی‌ام. از دانشجوها عصبانی‌ام. از استادها عصبانی‌ام. از همه عصبانی‌ام.
همینطور که حرف می‌زدم با خشم٬ از عصبانیت گریه‌م گرفت. و بعد که تموم شد یهو تکیه دادم عقب و با تعجب به آقای مشاور خیره شدم و بهش گفتم من باورم نمی‌شه این داستان انقدر توم شدید بود. سبک شدم یهو.

Tuesday, 24 May 2016

هم خونه م از سفر برگشته. دیگه نمی‌تونم به زندگی افسردگانه‌م ادامه بدم.
که خب باید چیز خوبی باشه.
ولی نیست.
همین که نیست ناامیدم می‌کنه.
ته چاه که می‌گن اینجاس.