Tuesday, 17 May 2016
Sunday, 1 November 2015
«بگو بایستد جهان»
هنگ اور بودیم. پاشدیم صبونه خوردیم خیلی اساسی. بعد باز خوابمون گرفت. یه حیاط پشتی دارن. پشت پنجرهشون پر از برگای سبز و زرده. باد میومد.
یه آهنگ یواشی گذاشته بود. پیانو بود فک کنم. یادم نیست. برگا تو باد ملایم تکون میخوردن انگار که برقصن با آهنگ.
مبلشون شبیه یه L ه. هرکدوممون یه طرفش خوابیده بودیم. سرامون رو یه بالش بود. از اون زاویه، پیشونیشو میدیدم و کمی بینیشو. دستش ، ساعت مچی سفید، پتوی سفیدی که روش بود، همه تو پس زمینهی سبز و زردهای حیاط و برگایی که میرقصیدن، رو آهنگی که نوازش میکرد انگار.
منگ بودم هنوز از مستی دیشب. چشمهام باز و بسته میشد هی تو خواب و بیداری و هی همین تصویر و همین صدا..
Tuesday, 17 February 2015
نشسته بود زیر درخت چراغهای کافه ویسپو. شب بود. پشت به نور. همین طوری نگاه کردنش هم لذت بخش بود. همین طوری نگاه کردنش در سکوت. سکوت این روزها مهربانترینِ ماست. میگذارد همه چیز پنهان شود. میگذارد ما شبیه خودمان باشیم. شبیه آن چیزی که بودهایم.
شروع کرد با آهنگی که پخش میشد خواندن. با لبخند. دلم ریخت. نگاهش عمیق شد. "پیش عشق ای زیبا زیبا.. خیلی کوچیکه دنیا دنیا..." به چشمهای من نگاه میکرد و میگفت دنیا پیش عشق کوچک است. توی کلهی من دنیا هیچ کوچک نیست. توی کلهی من دنیا پر از چاههای بینهایت است. توی چشمهای من زل زده و بود هی همین را میگفت. قشنگ بود. "ناز" بود. دوست داشتنی بود. قلبم را تکان میداد. و پروانه توی دلم بلند میکرد. توی کلهی من عشق بزرگ است. زیباست. رهایی آدمیست. اما دنیا هم بزرگ است. قدرتمند است. و پر از فاصله هاست.
گریهم گرفته بود.
Monday, 6 October 2014
Thursday, 5 June 2014
"در برابر تندر میایستند، خانه را روشن میکنند"
یک حالِ آرامِ صبح جمعهطوری داشت. شبیه صبحهایی از کودکی که خانهی یکی از عموها از خواب بیدار میشدیم.
فضا یک طوری بود که آشوبِ دلِ من را از دلخوریِ دوستپسر که نمیدانستم چرا، آرام میکرد. نشسته بودم روی پشتیِ سبزِ کنار کتابخانه، تکیه داده بودم به دیوار، و گذاشته بودم تصویر از پشت چشمهای پر از خوابِ هنگ اورم بیاید تو. بیاید تمام تنم را و سرم را پر کند.