Showing posts with label فریم‌های دم مرگ. Show all posts
Showing posts with label فریم‌های دم مرگ. Show all posts

Tuesday, 17 May 2016

برای اولین بار در طول دو روز گذشته یادم می‌ره وقتی می‌رسم به دسشویی آینه رو نگا نکنم. چشمم میفته به صورت خودم. کمرنگ٬ ابروهای نامرتب٬ موهای باز صاف نامرتب٬ زیر چشم‌ها گودافتاده و پلک بالا کمی پف. تیپیکال دیپرشن میک‌آپ فیلم‌هاست اصن. خیره می‌مونم به خودم.

درحالی که به تاریکی اتاق برمی‌گردم٬ به خودم می‌گم که تو سروایو می‌کنی. تو از این وقت سخت زندگی‌ت سروایو می‌کنی و این هم می‌شه یکی دیگه از مجموعه‌ی  «من اون رو دووم آوردم. این که چیزی نیست»هات. 

خوش‌شانسم که یه ماه دیگه اینترن‌شیپم تموم می‌شه و می‌رم ایران. که یه علامتی هست رو تقویم برای روزی که همه چیز قراره عوض بشه. و دیگه لازم نیست صبح‌ها توی همون تختی بیدار شم که الان بیست‌وچهارساعته جز برای دسشویی رفتن و نون پنیر خوردن ازش بیرون نیومدم.

من دووم میارم. و یه وقتی برمی‌گردم عقب٬ به اون هجوم واقعیت جمعه شب فکر می‌کنم. به لحظه‌ای که بعد از ۲۴ ساعت گری‌ز آناتومی نگا کردن٬ پنیک کردن٬ نیم ساعت دویدن و بیست دیقه یوگا٬ با لباس‌های سیاه یکدستم کف خونه دراز کشیده بودم و گریه می‌کردم و فکر می‌کردم بلند شدن از روی این زمین سخت‌ترین کار دنیاست. اون صحنه رفت توی فریم‌های دم مرگ. دردش هم بهش سنجاق شد. یه وقتی بهش فکر ‌می‌کنم و با خودم تعجب می‌کنم که چطور دووم آوردم. ولی دووم میارم.

Sunday, 1 November 2015

«بگو بایستد جهان»

هنگ اور بودیم. پاشدیم صبونه خوردیم خیلی اساسی. بعد باز خوابمون گرفت. یه حیاط پشتی دارن. پشت پنجره‌شون پر از برگای سبز و زرده. باد میومد.
یه آهنگ یواشی گذاشته بود. پیانو بود فک کنم. یادم نیست. برگا تو باد ملایم تکون می‌خوردن انگار که برقصن با آهنگ.
مبلشون شبیه یه L ه. هرکدوممون یه طرفش خوابیده بودیم. سرامون رو یه بالش بود. از اون زاویه، پیشونی‌شو می‌دیدم و کمی بینی‌شو. دستش ، ساعت مچی سفید، پتوی سفیدی که روش بود، همه تو پس زمینه‌ی سبز و زردهای حیاط و برگایی که می‌رقصیدن، رو آهنگی که نوازش می‌کرد انگار.

منگ بودم هنوز از مستی دیشب. چشمهام باز و بسته می‌شد هی تو خواب و بیداری و هی همین تصویر و همین صدا..‌

Tuesday, 17 February 2015

نشسته بود زیر درخت چراغ‎های کافه ویسپو. شب بود. پشت به نور. همین طوری نگاه کردنش هم لذت بخش بود. همین طوری نگاه کردنش در سکوت. سکوت این روزها مهربان‎ترینِ ماست. می‎گذارد همه چیز پنهان شود. می‎گذارد ما شبیه خودمان باشیم. شبیه آن چیزی که بوده‎ایم.

شروع کرد با آهنگی که پخش می‎شد خواندن. با لبخند. دلم ریخت. نگاهش عمیق شد. "پیش عشق ای زیبا زیبا.. خیلی کوچیکه دنیا دنیا..." به چشم‎های من نگاه می‎کرد و می‎گفت دنیا پیش عشق کوچک است. توی کله‎ی من دنیا هیچ کوچک نیست. توی کله‎ی من دنیا پر از چاه‎های بی‎نهایت است. توی چشم‎های من زل زده و بود هی همین را می‎گفت. قشنگ بود. "ناز" بود. دوست داشتنی بود. قلبم را تکان می‎داد. و پروانه توی دلم بلند می‎کرد. توی کله‎ی من عشق بزرگ است. زیباست. رهایی آدمی‎ست. اما دنیا هم بزرگ است. قدرتمند است. و پر از فاصله هاست.

گریه‎م گرفته بود. 

Monday, 6 October 2014

تاریک بود. نگاهش کردم که حالش را بپرسم. خندید. با طمأنینه یک بوسه گذاشت کف دستش، فوت کرد طرفم. خندیدم. از این لبخندهای مهربان که آدم برای جواب اینطور مهربانی ها دارد نه. بی اختیار خندیدم چون خوشحالم بودم. بعد هم برگشتم نشستم سر جام. تکیه دادم به پشتی صندلی. نفس عمیق کشیدم. لبخند زدم. خندیدم. برای خودم توی تاریکی می خندیدم. 

آدم گاهی یک پله بالارفتن رابطه‌هایش را حس می‌کند. آن لحظه‌ای که تکیه دادم به پشتی صندلی، حس ش کردم. انگار آن بوسه با آن طمانینه‌ای که ندیده بودم ازش تا به حال، کلید چندین چراغ را زده باشد در ذهنم. پله های بالا آمده در این چند هفته را دیدم.

دلم قرص شد.

Thursday, 5 June 2014

"در برابر تندر می‌ایستند، خانه را روشن می‌کنند"

بعضی تصویرها و فضاها همان لحظه که اتفاق می‌افتند می‌دانم فراموش نمی‌شوند. توصیفشان برایم این است که اگر قرار است دم مرگ زندگیت را در چند فریم ببینی، این یکی از آن‌هاست. فریم‌های دمِ مرگ.
فردا صبح دورهمی، آن لحظه‌ای که بچه‌ها دور میز صبحانه می‌خوردند و می‌خندیدند به ماجراهای مستی دیشب. یک نور آرامی میامد از پنجره تو، نصف صورت شقایق را روشن می‌کرد که موهاش ریخته بود دورش. تصویر توی ذهنم محو است. صداها هم. فیگورِ ایستادن هرکدام را اما دقیق یادم هست دور میز.
 یک حالِ آرامِ صبح جمعه‌طوری داشت. شبیه صبح‌هایی از کودکی که خانه‌ی یکی از عموها از خواب بیدار می‌شدیم.
فضا یک طوری بود که آشوبِ دلِ من را از دلخوریِ دوست‌پسر که نمی‌دانستم چرا، آرام می‌کرد. نشسته بودم روی پشتیِ سبزِ کنار کتابخانه، تکیه داده بودم به دیوار، و گذاشته بودم تصویر از پشت چشم‌های پر از خوابِ هنگ اورم بیاید تو. بیاید تمام تنم را و سرم را پر کند.