Sunday, 5 June 2016

دوست داشتن و دوست داشته شدن در واژه ها. واژه هایی که مدام به وجدت بیارن از تازگی‌شون.
هوشمندی‌ای که در شیوه‌ی بیان احساسات متجلی می‌شه.
فهمیدن و فهمیده شدن، و عمیق‌تر از اون: باهم‌فهمیدن در خلال گفت‌وگو. با هم راه یافتن به لایه‌های زیرین‌. 
کشفِ چندباره‌ی خود در نگاه ریزبینِ دیگری.
استعاره‌ها، ظرف بیان مفاهیم پیچیده‌ای که در زبان سرراست روزمره جا نمی‌شن. نه حیله‌ای برای «زیبا» کردن عاریه‌ای حرف‌ها.
زیبایی ذاتی انکارناپذیر گفت‌وگوها، حتی لای خونابه‌های زخم‌های قدیمی و زخم‌های تازه.
و گاهی نوازش، با ظرافتی که تمام سلول‌های تنت رو هشیار می‌کنه، حتی از پشت حصار واژه‌ها. بی که لازم باشه تصور کنی صحنه‌ای که داره توصیف می‌شه رو. اتفاق در جان واژه‌ها میفته و «خوندن»شون داغت می‌کنه.

هربار بعد از رفتن‌ش/رفتن‌م، جای خالی این‌هاست که تا مدت‌ها تیر میکشه. این جهان ساخته شده از واژه.

از کل امسال برای من فقط مگ می‌مونه و شاید سوفیا.

دیدی چی کار کردم با خودم؟ که تا یه جمع خوب و دوست داشتنی داشتم، حتی دو تا، بلند شدم اومدم اینجا آواره کردم خودمو؟

آخ از این روزگار که می‌میره اگه چیزی بهت بده بدون اینکه چیز دیگه ای رو پس بگیره.

داریم زندگی‌مان را جمع می‌کنیم توی کارتن و چمدان. یک سال زندگی اینجا را و باقی‌مانده‌های زندگی ایران که باهامان آمده. اتاق‌ها هی خالی تر می‌شوند. خانه هی ناخانه‌تر. 
حالا ولو شده‌ایم روی مبل٬ مسافر سهراب گوش می‌کنیم و چای می‌خوریم و استراحت. همه چیز در گذر است. همه چیز به طور واضح و روشنی در گذر است. خانه‌ی بعدی دقیقاْ همین روبروست. از پنجره می‌بینمش. طبقه‌ی دوم است و بالکن دارد. می‌توانم خودم را ببینم از اینجا در بالکن روبرو که سیگار می‌کشم. سوغاتی سفارش می‌دادم از آمازون٬ در چند ثانیه‌ای که فکر می‌کردم باید آدرس این خانه را بنویسم یا خانه‌ی بعدی را٬‌ناگهان دچار سبکی تحمل ناپذیر هستی شدم. 
خانه‌ی من کجاست؟

Saturday, 4 June 2016

رفته بودم مال سوغاتی بخرم. شبیه زنی بودم که من نبود. از این مغازه به آن. کیفم پر از کوپن‌های تخفیف از این طرف و آن طرف جمع شده، دستم پر از کیسه و پاکت‌ها.
ماهیت خریدهایم ، دو تا پیرهن زنانه‌ی چهل سال به بالا، برای پرستارهای مادربزرگ‌ها. دوتا بادی لوشن با بوهای خنک صورتی. رز و شکوفه و مون‌لایت پث و این‌ها. برای مادر و خواهر آ.  یک قاب عکس چوبی که رویش با حروف درشت سفید نوشته «لایف ایز گود» برای روی میز پدرش. یک لباس کوچک آبی و دو جفت جوراب برای دختر سه ماهه‌ی خواهرش که غیر از لباس‌هاییی که خودم برایش خریدم دفعه‌ی قبل، همه‌ی لباس‌هاش از دم صورتی‌ست. تی‌شرت مشکی خواسته بود کا، که پیدا نکردم.
از طرف دیگر، خودم هم همان بوی گرم و ایستای وارم وانیلا شوگر را می‌دادم. موهایم را صاف کرده‌ام. یک کیف بزرگ روی دوشم بود، ارغوانی چرک. اصلا هیچ جوره خودم نبودم آن زنی که هی از این مغازه به آن مغازه.

لابد همین «خودم نبودن» داشت خوش می‌گذشت، که وقتی خانم مغازه دار خوش‌رو پرسید این مرد ۵۷ ساله‌ای که می‌خواهم برایش هدیه بخرم پدرم است؟ گفتم «نه.. پدر نامزدم ه». دقیقا گفتم fiancee . نه حتی دوست پسر. خانم مغازه دار هم خوش اخلاق و گرم بود. سوال می‌پرسید. برایش قصه بافتم. انگار که جهان جای ساده‌ایست. انگار که تمام آنچه آدمی می‌خواهد در یک جهت صف کشیده. انگار هی انتخاب‌های سخت سر راه آدم نیست.

ما چهارساله با هم دوستیم. قبل از اومدن من نامزد کردیم. من تابستون دارم میرم ببینمشون. بعد برمیگردم، یه سال دیگه هم لانگ دیستنس می‌‌ریم، سال بعدش که درسم تموم شد برمی‌گردم خونه و عروسی می‌کنیم و می‌ریم سر زندگیمون.

خانوم فروشنده هی لبخند زد و آرزوی خوشبختی کرد. گفت باید خیلی هم را دوست داشته باشید که یک سال لانگ دینستنس را دوام آورده اید و حاضرید یک سال دیگر هم صبر کنید. خندیدم. گفتم «یو هو نو  ایدیا»
پرسید عکس داری توش بذاری؟ گفتم آره. و تصور کردم خودم را در یک عکس دسته‌جمعی با خانواده‌ی آ. چرا انقدر شیرین بود همه چی؟ چرا دلم می‌خواست آن عکس را از توی ذهنم بیاورم بیرون چاپ کنم بزنم به دیوار؟
با همان حال خداحافظی کردم با خانم فروشنده و رفتم برای دخترک هدیه بخرم. توی سرم هنوز «زن‌دایی» اش بودم. زن‌دایی‌ای که نقشش در بزرگ شدن آن دختر برهم زدن یک دستی کمد لباس‌هاش است از رنگ صورتی و لابد بعدتر خریدن هزارجور اسباب بازی غیر از عروسک‌های سفید و صورتی و باربی ها.

از مال درآمدم. پریدم در کتاب فروشی. رفتم برای دوستهای خودم بوک‌مارک خریدم. همه با نوشته‌هایی شبیه «آدم باید برود دنبال رویاهاش»
خودم بودم دوباره. کتابفروشی برای من جای بهتری‌ست از مال‌. عاقل نگهم می‌دارد.

من آمده ام دنبال رویاهام. معلم شده ام. تحقیق می‌کنم. اینجا رویای من است الان. اما حالا که بوک‌مارک ها را نگاه می‌کنم، هربار که یکی از این جمله‌های «برو دنبال رویاهات» را می‌خوانم، یاد آن عکس دسته جمعی‌ای میفتم که هرگز وجود نداشته. یاد احتمال وجود داشتنش. یاد آن زنی که من نبود و خوشحال بود اما‌.
لعنت به این ذهن. لعنت به این مه‌ی که همه‌ی فکرهایم را در خودش پنهان کرده. لعنت به وارم وانیلا شوگر.

Friday, 3 June 2016

«صدای قدم های محکم توی راه پله»

پایان پنجم.

صدای فاصله هایی که غرق ابهامند

به گا رفتم.
احمدرضااحمدی مسافر سهراب رو خونده. 
چه ترکیب مناسب‌تری برای امروز؟  
"و در کدام زمین بود
که روی هیچ نشستیم
و در حرارت یک سیب دست و رو شستیم ؟
جرقه های محال از وجود برمی خاست
کجا هراس تماشا لطیف خواهد شد
و ناپدیدتر از راه یک پرنده به مرگ ؟
و در مکالمه جسم ها ‚ مسیر سپیدار
چه قدر روشن بود
کدام راه مرا می برد به باغ فواصل ؟
عبور باید کرد
صدای باد می اید
 عبور باید کرد"




حزن جاری در تمام سطرهای این شعر چنان به دلم می‌شینه این روزا, که دلم می‌خواست همه‌شو حفظ بودم مدام با خودم می‌خوندم.

Thursday, 2 June 2016

آروم شدم. گذشت. 
عصبانی نیستم. از اون که طبعاْ عصبانی نیستم. حتی از دنیا هم دیگه عصبانی نیستم. 
اینطور ناهم‌زمانی‌ها دیگه ته خفن بازی دنیاست برای اینکه برینه به ما. اون هست من نیستم٬‌من هستم اون نیست. یه بار من مجبورم انتخاب کنم یه بار اون مجبوره انتخاب کنه. کاری از دستم بر نمیاد جز اینکه لبخند کج بزنم به دنیا. بگم "باشه. تو خوبی. می خوام ببینم دفعه‌ی دیگه چی کار می‌خوای بکنی."

collapse of perception


"نه، هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف
نمیرهاند.
و فکر میکنم
که این ترنم موزون حزن تا به ابد
شنیده خواهد شد."

Wednesday, 1 June 2016

اما تو نمی‌میری تو سگ‌جونی

"حالا چی ژوزه؟
مهمونی تموم شده
چراغ ها خاموشن ملت رفتن
 شب سرد شد
حالا چی ژوزه؟
حالا چیه؟هی تو؟!
تو که بی نامی و بقیه رو دست می اندازی
تو که شعر مینویسی
عاشق میشی
شکوه میکنی
حالا چی ژوزه ؟
زن نداری 
حرفی نداری 
عشقی نداری
شب سرد شده و همه چی تموم شده
همه چی غیب شده
همه چی خراب شده
حالا چی ژوزه؟
حرفای دل نشینت
 لحظه های تب و تاب ات 
عیش و نوشت 
کتابخونه ات معدن طلات
 چمدون شیشه ای ات 
ناسازگاری ات 
کینه ات
 حالا چی؟
کلیدی تو دستت میخوای در و باز کنی
 اینجا که دری نیست! 
تو دریا نمیری ولی دریا هم خشکیده
میخوای بری مینیاس؟
 مینیاسی دیگه نیس
ژوره حالا چی؟

اگر تونستی بخواب
 اگر تونستی خسته شو
اگه تونستی بمیر
 اما تو نمی میری تو سگ جونی ژوزه

تنها توی تاریکی مثل یک چارپای وحشی بی هیچ خدا و پیغمبری 
حتی بدون یک دیوار
که بتونی بهش تکیه بدی
بی اسب سیاهی که بتونی بتازونی اش 
تو کوچ میکنی ژوزه 
به کجا ژوزه؟"