Wednesday, 30 December 2015

یا به عبارتی، آبو بریز همونجا که می‌سوزه

هربار گوگل داکِ ریکام/اس‌اوپی ش رو می‌بندم، یا کمی قبل‌تر وقتی رایتینگاشو می‌خوندم و کامنت می‌ذاشتم و می‌فرستادم، از خودم می‌پرسم چرا؟ چرا دارم این وقت و انرژی رو می‌ذارم برای این آدم، با این هیستوری دک و داغون، با این ریزرفتارهای تکرارشونده‌ش که هی یاد همون بحران می‌ندازتم؟
آره، از سروکله زدن با واژه‌ها و جمله‌ها شخصاً لذت می‌برم. یه جور تمرین کردن شغلم هم هست حتی. دوست‌ترم می‌کنه با این زبان. از اون ور وقتی نمره‌ی رایتینگش راضی‌ش میکنه عمیقاً خوشحال می‌شم و انرژی‌ای که گذاشتم رو پس می‌گیرم. و خب از دیدن پَشِنِ آدم‌ها برای کاری که می‌کنن کیف می‌کنم و از ساختن جمله‌هایی که اون پشن رو بازنمایی کنن به وجد میام واقعاً.
اما مگه بیشتر از این لذت رو از کارِ خودم نمی‌برم؟ همین وقت رو مگه نمی‌شد بذارم رو طراحی کردن یونیت خودم و خوشحال‌تر بشم و نگرانی‌هام کمتر شه؟
چرا پس؟

جوابش کم کم داره برام روشن می‌شه: با همه‌ی اون هیستوری دک و داغون، با همه زخم‌هایی که به زور بسته شدن و حالا اون ریزرفتارها جاشون رو دستمالی می‌کنن، دارم می‌بینم که یه چیزی داره تغییر می‌کنه. می‌بینم که اون داره کم کم بعضی حساسیت‌هام رو می‌شناسه و بهشون احترام می‌ذاره گاهی. حس می‌کنم که روی یه سری از آبسشن‌هام دارم کامپرومایز می‌کنم. یه اذیت‌هایی رو دیگه نمی‌شم. دارم ساخته شدن یه نوع جدیدی از ارتباط رو جلوی چشمم می‌بینم، که کانونشن‌ها و زبان تازه‌ی خودشو داره.

تمام این فرایند شبیه به عمل درومدن ایده‌ی انتزاعی من درباره‌ی روابط انسانیه. که هر زخمی رو می‌شه ترمیم کرد. که لازم نیست بری گم شی و گم بمونی.

از شروع دوباره‌ی حرف زدنمون بعد از یک سال و نیم، اون کینه‌توزی‌های اولیه‌ی من، اون فحش دادن‌ها و تخلیه‌ی خشم‌های من که گوش داد بهشون و بعضی‌هاشون رو پذیرفت، اون تعریف کردنِ بخشی از قصه‌های این یک سال‌ونیم‌ش که نور انداخت رو بخش‌های تاریک ماجرا و تک‌روایت یک طرفه‌ی من رو بالانس کرد، تلاش‌هاش برای کمک کردن به من اون جاهایی که فکر می‌کرد کمک میخوام (هر چند گاهی اون جا ها رو اشتباه تشخیص داد و هرچند خیلی وقتا نتونست کمک کنه، هرچند مدل اشتباه‌هاش باز منو یاد اون بحران‌ها انداخت و عصبانی‌م کرد)،
تا این کل‌کل‌های تو کامنت‌های رو اس‌اوپی‌ش، این بازی‌ای که می‌کنیم با اون ویژگی‌های شخصیتش که اعصاب منو می‌زنه همیشه، قهقهه‌های نصفه شبی، این «مرسی واقعن»هاش و «خواهش می‌کنم»هام، این شوخی کردنِ من با چیزی که دو ماه پیش عصبانی‌م می‌کرد،
این فرایند برای من فرایند جالبیه. انگار که یه تئوری داشته باشی که هی صدبار بره تو دیوار و جهان جلوش وایسه که «زر می‌زنی بابا»، بعد یهو تو یه کِیسِ خیلی غیرمحتملی نشونه‌هایی از جواب دادن تئوری‌ت ببینی.

زخم‌های عفونت‌کرده رو می‌شه بعد از یه سال و نیم باز کرد و تمیز کرد و گذاشت هوا بخورن. و میشه رو ویرانه‌های یه ارتباط، یا چند قدم اون ورتر، یه چیز‌ تازه ساخت. میشه این چیز تازه هیچ احترامی به اون گذشته نذاره اون جور که تو می‌خوای. اما خب. می‌شه هم انعطاف به خرج داد. هرچند، همینجا و با همین آدم، از راه سختش یاد گرفتم که انعطاف به خرج دادن چقدر چقدر چقدر می‌تونه بیمار باشه و بیمار کنه آدمو. اما همینو دوست دارم. همین که توشه رو ورنداشتم برم یه جا دیگه خرج کنم. همونجا که خرابم کرد و خراب کردم رو دارم می‌سازم این بار. اینه که یه حال خوبی بهم میده. اینه که تا نصفه شب می‌شینم اس‌اوپی‌ش رو ادیت می‌کنم باهاش.

Tuesday, 29 December 2015

چند روزه که زندگی خیلی خوبه.
یادم رفته بود خوبِ واقعی چطوریه. خوبِ بدون پایین آوردن استانداردها. خوبِ بدون «با اینحال» و «باز خوبه حداقل..» و «نسبت به چیزی که می‌تونست باشه...»
خوب، بی حرف پیش و پس.
شکر.

Saturday, 26 December 2015

"We teach from who we are."

دارم یونیتی که باید تنها درس بدم رو طراحی می کنم. بادبادک‌باز.  روند اینطوریه که اول  Essential question ها رو در بیارم. چیزهایی که دلم می خواد بیشتر درباره شون بحث کنیم تو اون یه ماهی که این کتاب رو می خونیم. بعد final assessment  و بعد فعالیت‌ها و زمان‌بندی و اینها. 
یک ساعت و نیمه که دارم با سوالها سر و کله می‌زنم. و الان که تموم شد و راضی ام از سوال هام می‌بینم که همه‌شون به روابط آدم‌ها برمی‌گرده. به دوستی امیر و حسن. به ارتباط دک و داغون امیر و پدرش. که در واقع یعنی تلاش مدام امیر برای به دست آوردن تآیید و محبت باباش. هه. و بعد تنها سوالی که مستقیما درباره‌ی ارتباط‌ها نیست٬ درباره‌ی عذاب وجدان و گذشته ست. که چی کار می‌کنه با آدم. و آیا آدم می تونه ازش عبور کنه یا نه...
می‌ریم که داشته باشیم یک ماه و نیم روانکاوی رو.
وقتی سرو شکل سوال ها درومد٬ یهو یادم اومد که ترم پیش به پیشنهاد من بحث درباره ی کتاب رو از تعریف کردن روابطشون شروع کرده بودیم به جای تعریف کردن کاراکترها. چون توی بحث با منتورم قانعش کرده بودم که بادبادک باز کتاب روابطه. نه کتاب شخصیت ها. 

ترم پیش که اینو درس دادیم٬ خیلی از بچه ها پیپرهاشون رو درباره‌ی ارتباط امیر و باباش نوشته بودن. موقع صحیح کردنشون تو اتاق اینترن‌ها نشسته بودم گریه می‌کردم. بین هر دو تاش باید پنج دقیقه صبر می‌کردم که فرو نپاشم. 

چه کلاسی بشه این ترم. از اون ور هم همزمان قراره پرسپولیس رو درس بدم و یکی از essential  question ها مربوط به ساختن هویت فردی در فضایی که محدودیت و ممنوعیت زیاد داره ست. هه. 

ژانویه٬ فوریه٬‌و کمی از مارچ ۲۰۱۶! با آغوش باز و بدون هیچ کدوم از اسلحه‌هام منتظرتونم. 

Thursday, 24 December 2015

من دیگر از غمگین بودن آدم‌ها نمی‌ترسم. از مستاصل بودنشان هم. از خستگی، از ناتوانی، از خشم، از اندوه، از اینجور حس‌ها در آدم‌های خیلی عزیزم هم نمی‌ترسم.

اما از تلخی می‌ترسم. از تلخ بودنشان مثل سگ می‌ترسم چون این یکی دیگر حس نیست. تلخی یک جور بودن است، یک جور دیدن و فهمیدنِ دنیاست. یک جور قرار گرفتن در دنیاست اصلاً.

آدم می‌تواند اندوهگین باشد و تلخ نباشد. می‌تواند خوشحال باشد و تلخ باشد. ترس دارد.

می‌دانم هر اندوه عظیمی کم کم آدم‌ را تلخ می‌کند و می‌دانم که تلخی هم مث استیصال و خستگی و خشم، تمام می‌شود اگر سهم خودت را تلاش کنی و سهم زمان را صبر. اما، می‌دانم هم که تلخی مثل اندوه و خشم و خستگی و استیصال نیست که آدم بداندش. کسی‌به مستاصل بودن عادت نمی‌کند. اما به تلخی، تا دلت بخواهد. به تلخی می‌شود انقد عادت کرد که دیگر آگاه نباشی از بودنش. فرق‌خودت را با خود قبلاًهات ندانی. یادت برود چطور معنی می‌کردی جهان اطرافت را. یادت برود چطور می‌دیدی.

آدم اندوه‌گین را می‌شود تسلا داد. آدم مستاصل را می‌شود بغل کرد، می‌شود نشست باهاش فکر کرد که فهمید و قدم بعدی را پیدا کرد. آدم خسته را می‌شود خواباند. آدم تلخ را... نمی‌دانم. شاید ترسم از این است که نمی‌دانم چه کار می‌شود کرد. نمی‌دانم چطور می‌شود تلخیِ توی نگاه آدم‌ها را بهشان داد و نمی‌دانم چطور باید از شرش خلاص شد.

اندوه آدم‌های عزیزم که به تلخ شدنشان می‌کشد، دلم می‌خواهد جهان را زیر و زبر کنم. نمی‌کنم اما. از ترس پشت تمام مکانیزم‌های دفاعی‌ام قایم می‌شوم.

کاش جمله‌ی حماسی‌ای داشتم برای پایان این پست. جمله‌ای که با مثلا «با اینهمه» شروع شود. یا «اما می‌دانم که اگر هم تلخی آمده باشد» یا چیزی از این جنس. ندارم اما. ترسیده و پنهان و تدافعی‌ام.

Wednesday, 23 December 2015

دیروز روز آخر مدرسه قبل از تعطیلات کریسمس بود. اومدم خونه، لش کردیم با همخونه کلاً. سریال دیدیم، آبجو خوردیم، آهنگ گوش دادیم، گاهی با هم، گاهی تنها تو خاطره‌هامون غرق شدیم، و بسیار خندیدیم. کمی تائو خوندم حتی، بعد از صد سال.

امروز صبح، صبونه خوردیم، رفتیم بیرون، من پی خورده کاری‌های خودم که روزای مدرسه عمراً بهشون نمی‌رسیدم، اون پی کارای خودش. بارون میومد.
برگشتیم خونه، قبضامونو دادیم. اون نشست به سه‌تار تمرین کردن، من یه ترینینگ آنلاینی که سرتیفیکیتش رو لازم دارم رو گذروندم. آشغال بود. می‌دونستم آشغاله. فقط دوساعت وقت لازم داشت که حرومش کنی. کردم. بعد فرم سفارت پر کردم برا سفر سوئد. مقاله‌های شماره‌ی آخر نشریه رو خوندم. به دیوار خیره شدم کمی.

با دو تا از دوستام تو ایران دیالوگ‌های اسکایپی طولانی داشتم. یکی‌شون بود که سوژه‌ی نصف پست‌های نک و ناله‌ی اولِ اومدنم بود. گذشتیم از گره‌ها. نپرسیدیم. نگفتیم. از حال و روزمون حرف زدیم. بی اشاره به گذشته. از حال.

با یکی از دوستام که آمستردام‌ه اسکایپ کردم یه ساعت. اون می‌شناستش. خیلی خوب. ما رو می‌شناسه. اون بی‌تابی‌ای که مدام راجع بهش سکوت می‌کنم رو بلده. می‌دونه. می‌فهمه. می‌خندیم با هم به دردای من. حرف زدم و گوش دادم و خندیدیم. هرکدوممون یه جور بدبخت. خوش گذشت.

ساعت ۹ که شد، شام و لپتاپ‌ها رو علم کردیم. شهرزاد دیدیم دو قسمت. خندیدیم یه عالمه.

کار کم ندارم. ژانویه و فوریه قراره پوستم کنده شه. از هرچی تاحالا بوده هم بدتر. می‌ترسم هم ازش. اما این عاملِ خارجی روم اثر کرده. «تعطیلات». رها کردم. انگار یه کیسه پلاستیکی باشم که از مشت محکم زمان درومده. نه که درومده. انگار زمان مشتش رو باز کرده که استراحت کنه. دارم باز میشم. می‌دونم به زودی بسته میشه. اما دارم باز می‌شم. نفس می‌کشم. به آسمون نگاه می‌کنم. متوجه ابرها و بارون می‌شم. آینه رو نگا می‌کنم. ابروهام رو ورمی‌دارم. متوجه خودم می‌شم. متوجه مزه‌ی غذایی که می‌خورم می‌شم. متوجه گذر زمان می‌شم. متوجه زندگی می‌شم.

حالا هم دارم می‌رم بخوابم. به خودم قول می‌دم دیگه هیچ وقت خودم رو یادم نره. دیگه نشه اینطور که متوجه هیچی نشم. می‌دونم که ژانویه برسه و اون غول‌های کاری نزدیک بشن می‌زنم زیر این قول. اما خب. کار دیگه‌ای از دستم بر نمیاد. الان که آرومم و به صداهای ساکت شهر گوش می‌دم، الان که دریچه‌های ادراکم به جهان کوچیک و خلوت اطرافم بازه، به خودم قول می‌دم که یادم نره زندگی کنم.

Sunday, 20 December 2015

اره همینه.
انگار همیشه باید یه بهانه‌ای باشه که به خاطرش از خودم عصبانی باشم. اگه نباشه هم می‌سازم. نه که تو فکر خودم. میرم یه کاری می‌کنم که به خاطرش از دست خودم عصبانی باشم.  اینجور خودتخریبی می‌کنم. حتی سیگار کشیدنم هم همینه. همه‌ی رفتارهای این مدلیم. که یه لحظه تصمیم می‌گیرم و لحظه‌ی بعد عکس اون کارو میکنم. دارم با خودم لج می‌کنم مدام.

در حال حاضر عذاب وجدان خاصی ندارم. بابام هم نیست که هی ازم ناراضی باشه. کارامو می‌کنم. شروع کردم برای ساختن دوستی‌های معنی‌دار وقت و انرژی می‌ذارم. قبض عقب مونده نداریم. برای امتحان سختی که باید بدم هم ثبت نام کردم با جسی. در برابر ایمیلی که ازش اومد شل نشدم. هاری هم نکردم. یه ایمیل تمیز زدم که توش مشخص بود کر میکنم اما نمیخوام باشم. راضی بودم از خودم. اتاقم مرتبه و لباسها شسته س. چیزی ندارم که به خاطرش خودمو فحش بدم.
انگار اینو تاب نمیارم. انگار اگه بهانه‌ای برا زدن خودم نداشته باشم نمی‌تونم زندگی کنم. مثلا اینطوری که «چطوره پس بریم یه گه کاری ای بکنیم که بعد بتونیم خودمونو فحش بدیم. ها؟ »

امشب از بغل گوشم رد شد. واقعا از بغل گوشم رد شد. ساعت ۱.۵ه و برگشتم خونه و فک می‌کنم که چطور تونستم خودمو تو ذهن خودم تو این موقعیت قرار بدم؟ و ناگهان از سنگینی این فهم وحشت کردم.

دلم می‌خواد خانوم روانکاو رو ببینم.

Thursday, 17 December 2015

دلم برای سکس تنگ نشده. اما برای نوازش شدن طولانی٬ و برای اون سکوتی که تو مغز آدم میشه بعد از ارگاسم٬ خیلی. 
خستگی م هیچ وقت در نمیره. خوابم نمی بره و اگه ببره هم خستگی م در نمی ره. چون تو مغزم یه ثانیه هم سکوت نمیشه.

Tuesday, 15 December 2015

تو سر درو داف‌های دور و برت چی می‌گذره که هر از گاهی خراب می‌شن سر من که « از وقتی رفتی همه چی خراب‌شد و آ خیلی حالش بده و داغونه و لهه و کاش نمی‌رفتی»؟
تو اون لحظه‌ای که دارن می‌نویسن «نمی‌دونم اصن بهش فک میکنی یا نه»، خودشون رو کجای جهان مشترک من و تو می‌بینن؟

امشب بالاخره به یکی‌شون ریدم.

دو چیز نهایت نداره. جهان، و بی ملاحظگی آدم‌ها. اه.

هیچ نفهمیدم دقیقاْ چی شد.
نشسته بودیم با همخونه گری‌ز آناتومی می‌دیدیم (نه که پیپر من و تمرینای اون تموم شده باشه. نه. فقط کم آورده بودیم زندگیِ همخونگی‌مون رو با هم)

 یه صحنه‌ش بود٬ یه خانوم پیری وصیت کرده بود که می‌خواد بمیره و نمی‌خواد به دستگاه وصل باشه. مردیت نمی‌دونست اینو. لوله گذاشته بود برا تنفس‌ش. حالا دخترِ پیرزنه اومده بود امضا بده که لوله رو دربیارن خانومه بمیره. دختره بالاسر مامانش وایساده بود٬ مردیت دستگاه رو کند.بعدش که خانومه مرد٬ یه پنیک اتک‌ی دست داد به مردیت٬ رفت تو یه انباری ای قایم شد. درک دنبالش رفت. مردیت نفس نمی‌تونست بکشه پنجاه بار گفت آی دونت.. آی کنت.. آی دونت.. آی کنت.. تا بالاخره تهش بگه I don't want my Mom to die alone ..

از این صحنه اشک من راه افتاد. بعدش رفتم سیگار بکشم٬ و یهو انگار که هیچ کنترلی رو هیچی  و هیچ درکی از خودم نداشته باشم٬ زدم زیر گریه. اگه همون لحظه یکی میومد میگفت چته که انقدر وحشیانه گریه می کنی٬‌هیچ جوابی نداشتم. همون احساسی رو داشتم که وقتی یکی ناگهان جلوت می زنه زیر گریه و نمی دونی چی شده و نمی دونی چی کار کنی داری.
تمام عجزی که در چند ماه گذشته حس کردم دربرابر آدم‌های عزیزم٬‌ در برابر مامان وقتی همه فک می‌کردیم مامانی داره می‌میره٬‌ در برابر آ وقتی از ته چاه سکوتش درمیاد میگه زندگی‌م خاکستری‌ه٬‌ در برابر شقایق٬حالا همون رو دربرابر خودم حس می‌کردم. خیلی شبیه این خوابایی بود که توش احساسی که در بیداری تجربه کردی و خیلی عینی تر می بینی. مثلا تو بیداری احساس گم شدگی می‌کنی تو زندگیت و فکرات٬ بعد تو خواب می‌بینی تو یه شهر غریبه‌ای گیر کردی خیابونا رو بلد نیستی. همون بود. همه چی یه مرحله عینی شده بود چون سابجکت‌ش خودم بودم...

ده دیقه بیرون عر زدم٬ بیست دیقه تو حموم عر زدم٬ و حالا نشسته م پیپر رو تموم کنم.

عجیبه.. هزارلایه‌گی زندگی خیلی عجیبه..

Saturday, 12 December 2015

چرا این پیپر من رو به درون خودش نمی‌کشه؟
چرا اون لحظه‌ای نمی‌رسه که انقدر توی متنی که یادت می‌ره ساعت چنده و گردن‌درد می‌گیری؟

جواب ساده‌ای داره. آرگیومنت به اندازه‌ی دفعه‌ی قبل جالب نیست. هیجان‌زده‌م نمی‌کنه که بخوام به متن برسونمش. عجیبه.

نه. همین الان که اینو نوشتم فهمیدم همون قد برام جالبه. فقط هنوز هم کاملاْ اون شکل قشنگی که می خوام رو نگرفته. چون خیلی پیچیده تره از آرگیومنت قبلی. خیلی خیلی پیچیده‌تره و در نهایت ولی حرف تازه‌تری نداره. به مفهوم مسخره ی فردگرایی مدرن خلاصه می‌شه. به شکل لوسی. اون چیز تازه٬ اون نقطه‌ی براق٬ توی زاویه‌ی دید و استفاده از متن‌هاست. نه تو ذات آرگیومنت.

۴۵ دیقه ست به یادداشت هام خیره شدم و نوشتن متن اصلی رو شروع نمی‌کنم. هی به نسخه‌ی نهایی پیپر قبلی فک می‌کنم که چقد راضی بودم ازش. و به کامنت‌های بسیار مثبت استاد. و اینکه رسیدن به اون نقطه توی چهار روز غیرممکنه.
به اندازه‌ی قبل خوب نبودن فلج‌م کرده. 

هیچ فرایندی در این جهان نیست که به اندازه‌ی نوشتن آدم رو با خودش روبرو کنه.
نه چرا. عاشقی کردن هم هست. تصحیح می کنم.
هیچ فرایندی در جهان فعلی من نیست که به اندازه‌ی نوشتن آدم رو با خودش روبرو کنه.