Tuesday, 17 December 2013
آفتابِ ده صبح، نجات من است از من.
Monday, 16 December 2013
زگنجخانه شده٬ خیمه بر خراب زده
بدترین ترم دوره ی لیسانسم بوده این ترم. از لحاظ درسا و استادا. هیچ روزی نیست که با احساس بد بختی نیام بیرون از تخت. و چون اون جذابیتهای عاریهای ترمهای پیش رو هم نداره٬ دیگه نمیتونه این پشیمونی شدید رو ازم ببره بیرون. من باید ادبیات میخوندم.
ساعت ۶:۴۶
سالید ورکز و تمرینای آمار و محاسبات منتظرمن.
ترجیح میدم تو تختم بپوسم تا برم دانشگاه.
Sunday, 15 December 2013
لکههایی هستن که هرگز پاک نمیشن.
و هر تلاشی برای پاک کردنشون٬ به شکل رقت انگیزی به پررنگتر شدنشون منجر میشه. طبیعی هم هست. بعضی وقتها با اسمها و پوششهای مختلفی سعی میکنیم زمان رو برگردونیم عقب. سعی میکنیم یه چیزی تو زمان حال رو جایگزین یه اتفاقی تو گذشته کنیم. دلمون میخواد یه رزومهی تمیز داشته باشیم.
نمیشه. یه چیزایی رو باید پذیرفت. باید پذیرفت که یه لکههایی قرار نیست پاک شن. باید دوست داشتن رو با همون لکهها یاد گرفت.
Friday, 13 December 2013
بعدها
وقتی از همهی اینها گذشتم٬ وقتی طوفان خوابید (آیا هرگز میخوابد؟)٬ وقتی تمام وسوسههایم مشمول مرور زمان شد٬ وقتی مطمئن شدم که تسلیم در برابر زمان را با این قدرت کوبندهاش یادگرفتهام٬ وقتی به جای تمام این تصویرهای دراماتیک که در سرم میچرخند خودم را به یک واقعیت ساده سپردم٬ وقتی برای یک بار هم که شده موفق شدم بیفریاد ازکادر خارج شوم٬ وقتی ایستادن خارج از کادر و نگاه کردن را یادگرفتم٬ وقتی لبخندم از اتفاقهای بی من داخل کادر ماندگار شد و به نفستنگی نکشید٬
میروم یک جایی پنهان میشوم و٬ خودم را بغل میکنم. خودم را بغل میکنم بهش میفهمانم که حواسم هست. که میدانم چه گذار سختی خواستهام ازش. میدانم چه پوستی ازش کندهام..
حالا فقط بایدصبوری کنم.
«تا تمام کلمات عاقل شوند
تا ترنم نام تو در ترانه کاملتر شود»
لابد زمانی هم از این زخم شکوفهای سر خواهد زد.
Thursday, 12 December 2013
«من در دوردستترین جای جهان ایستادهام. کنار تو»
شام خورده بودیم و تولد بازیهایمان را هم کرده بودیم.
بابا خودش را مثل هر سال لوس کرده بود. که این کادوها چیه و این حرفها. بعد مثل پسرهای 5ساله هی بازی میکرد با کادوی مامان.
ش بعد از مدتها آمده بود اینجا.
جای خالی خواهر، بیداااد..
بابا کتاب کوچک شاملویش را ورق میزد. من با آتش شومینه بازی میکردم. مامان بافتنی میبافت. ش عکس میگرفت.
-کتاب کوچک شاملو، یک گزیدهی جمع و جور است به انتخاب آیدا. اسمش هست "میان خورشیدهای همیشه". گزیده طوری است که انگار من و بابا نشستهایم با هم انتخاب کردهایم. سالها پیش در نمایشگاه از یک نشری اشانتیون گرفته بودم. بابا صاحب شده بود.-
اینطوری بود که وقتی ورق میزد، میدانستم از چه شعرهایی رد میشود و میدانستم روی کدامها مکث میکند. میدانستم کدام شعر را نصفه از کجا قطع خواهد کرد. همینطور که با یک چوب نازک ذغالهای قرمز را خط سیاه میانداختم و به دوباره قرمز شدنش خیره میشدم، بعضی شعرهارا باهاش میخواندم. بعضیهارا مامان هم میخواند. بعد، مکثش طولانی شد. مامان را نگاه میکرد. وقتی دید که حواسم بهش هست، برگشت به کتاب. غافلگیرم کرد. "نه.. این برف را دیگر سر باز ایستادن نیست.. برفی که بر ابروی و به موی ما مینشیند.."
نگاهش کردم. دورترین بود و نزدیک بود.
شصت ساله شد.
Thursday, 5 December 2013
حریم خصوصی کیلو چند؟
Wednesday, 4 December 2013
آداب خداحافظی
Tuesday, 3 December 2013
Monday, 2 December 2013
امروز اومده بود اینجا به هزار تا بهانه، اصلش برا اینکه منو از شر برفکهای یخچالم خلاص کنه. از دانشگاه اومدم، بوی غذا میومد. بوی برنج و مرغ. بوی غذای واقعی. میوه هم گذاشته بود تو کاسهی خالی روی میز. در یخچالو باز کردم، لاکچری! یه ظرف سالاد و یه ظرف انار دون کرده. هزارتا ظرف مربا رو یکی کرده بود، یخچال رو مرتب کرده بود، به جای اون انبوه چیزهایی که معلوم نبود کدوم رب ه و کدوم یه ظرف کپک، یه سری چیز خوشمزه تو یخچال بود. همون آت آشغالهای خودم رو هم یه طوری چیده بود که نگاشون کنی انگار که خوشمزه ترین های جهان باشن اصن. فرش بیچارهی پر از کرک رو هم تمیز کرده بود.