Sunday, 29 December 2013

Family time

این شبا که می‌شینیم دور ‌شومینه٬ چایی نبات٬ مامان بافتنی٬ خواهر کندی کراش٬ شوهرش کتاب٬ بابا وررفتن با خواهرزاده‌ی فسقلی٬ من گاهی سه تار گاهی کتاب گاهی نوشیدن صحنه..
این شبا که «همه» هستیم و ناپایداری از سروروش می‌باره.
این ‌شبا که می‌تونست برنامه‌ی هر آخر هفته باشه.
این‌ شبا که تکیه به شونه‌ی بابا گاهی. نگاه متعجب خواهر٬ لبخندش٬ یک «وی دید ایت» بی صدای پنهان.
این شبا که خونواده.

شکر.

Thursday, 26 December 2013

آیا دوباره گیسوانم را در آب‌های جاری خواهم ریخت؟

دراز کشیده بودیم روی تختش. رو‌به نقاشی‌اش که به دیوار‌بود کنار عکس‌های قدیمی. چند دقیقه قبلش هم را بوسیده بودیم. دوست داشتنش را شروع کرده بودم بی که بدانم.
من موهایم بلند بود. تا کمی پایین‌تر از شانه. او اما کوتاه. کوتاه کوتاه. می‌گفت «خیلی وقته موهامو بلند نکردم. از این‌فکرای چرتکی. حس می‌کنم کسایی که موهاشون بلنده جرئت از اول شروع کردن ندارن.. زر مفت..»
خر‌ که نبودم. می‌فهمیدم پشت اینهمه «زرمفت» و «فکر چرتکی» که با تأکید مصنوعی‌ای می‌چپاند لای کلمه‌هاش٬ نوک تیز نیزه مرا نشانه گرفته است.
فکر کردم «اینا که زره. ولی اگه اینی که تو می‌گی رو بشه گفت٬ شاید هم کسایی که موهاشون کوتاهه جرئت ندارن تا یه جای دوری برن و بعد برگردن از اول»
اما حوصله‌ی نمادپردازی نبود. نمی‌خواستم اعلام جنگ کنم. (حالا اما می‌دانم که آن روزها٬ روزهای شروع رهایی از پیچیدگی‌ها و معانی بود)
با خنده دوباره بوسیدمش و گفتم «زر مفتو خب نزن عشقم»
لای بوسیدنم خندید. گفت «زهرمار»

کمی بعدتر٬ من از اول شروع کردم و او تا ته راهی را که می‌دانست روزی برمی‌گردد رفت.
جفتمان در یک فرایند چگال و طولانی زنان جنگجو و دیوانه‌ی درونمان را زخم و زیلی کردیم و بعد٬ خداحافظ.

حالا گاه‌گاهی عکس‌های فیس‌بوکش را نگاه می‌کنم. موهایش بلند شده. دفعه‌ی آخر که دیدمش ناخن‌هایش هم بلند بود. لاک صورتی. من؟ پنج‌شنبه‌ی پیش دوباره کوتاهشان کردم.

هیچ‌کدام از این‌ها معنی قابل بیانی ندارد. شب بدی است و من دلم برای تمام رفتگانم تنگ.
کاش چیزی شبیه بهشت زهرا برای رفتگان زنده هم وجود داشت.

Monday, 23 December 2013

نفس‌تنگی

دریا لازم دارم.
از اون شنا کردنای با بابا. که یواش یواش‌بریم جلو و ذره ذره کنده شدن رو احساس کنم. که یه جایی یهو ببینم از خودم خالی شدم و تو عظمت دریا گم. که تمام گره‌ها و سنگینی‌ها برن پایین و من سبک رو آب شناور شم و هیچی دیده نشه جز آبی تیره که وصل می‌شه به آسمون. و از اینجا کمی بیشتر شنا کنم و برسم به نقطه‌ی رهایی.

یا کویر.
که هی برم جلو و دور شم از همه. برسم جایی که هیچ کس رو نبینم و فقط انحناهای رمل‌ها باشه و بنفشابی آسمون دم غروب. دراز بکشم رو شن‌ها و کم کم خودم رو بسپرم به خاک. گره‌ها دفن شن و وقتی بلند می‌شم بی‌وزنی باشه. و باز راه برم و راه برم تا نقطه‌ی رهایی.

هرچی‌می‌کشم از گم‌وگور شدن تو پیچ و خمای خودم می‌کشم.
باید تا دیر نشده تو یه عظمتی از خودم رها شم..

غرورِ عزیزم

می‌فهممت. به جای دندان تیز کردن، کمی صبوری کن.
داریم با هم چیز یاد می‌گیرم.

قربانت
نا

دی ماه نود و دو

همچنان، معجزه‌ی عموها

یک. مهمونا چهل‌وپنج - پنجاه نفر بودن. تقریباً همه‌ی دوستایی که بابام در دوران‌های مختلف زندگی‌ش داشته به غیر از یه گروه. هر مهمونی اینطوری ای یه پارتِ آواز و اینا داره به هر حال. حالا ترکیب کسایی که می خوندن:
یه خانومی که شاگرد شجریانه (و حتی "تصنیف" هم براش شوخیه و اکثر مواقع آواز می‌خونه)
یه آقایی که با گیتارش میشینه و آهنگای پاپ و نوستالژیک می خونه. فاز گوگوش و سیاوش قمیشی و اون وسطا گاهی سرومد زمستون
عمو منوچهر و "تو سفر کردی به سلامت.. تو منو کشتی ز خجالت"
یکی دیگه از دوستای بابام (هم‌زندانی ش در واقع) که آواز جدی کار کرده، صداش رسماً خوبه، با "نازلی سخن نگفت"
و عمو مصطفی با "ساز و نقاره‌ی جمعه بازار"
همینجور که بین این آهنگا می رفتیم و میومدیم و همه دور هم خوشحال، همین جور که این تغییر فازهای ناگهانی،
یهو دیدم که همینه. 
آخرش اینه که من ازاینجا اومدم. من لای دست و پای اینایی بزرگ شدم که پشتِ سرِ "زده شعله در چمن" و "بر افسون شب می‌خندد"، می‌رسن به "آمنه چشم تو جام شراب منه" و "تو سفر کردی به سلامت"، و آخراش باهاش سینه‌هم می‌زنن و بعد وصلش می‌کنن به "چنگ دل آهنگ دلکش می‌زند"، که یهو یه حلقه درست شه وسط پذیرایی از آدمای مستی که نوحه می‌خونن و سینه می‌زنن،
و تازه دور و برشون هم یه آدمایی ان که تا دو دیقه پیش داشتن راجع به گذار از سنت به مدرنیته و کوفت و زهرمار حرف می‌زدن و حالا هاج و واج خندان دارن به این دیوونه‌ها نگاه می‌کنن، و گاهی بهشون می‌پیوندن.
و آخرش هم به وضوح به همه خوش گذشته.

دو. فرداش شب یلدا بود، ما یلدا بازی های خونوادگی رو تو مهمونی کرده بودیم. من خونه‌ی خودم بودم. یهو ساعت چهار هوس کردم دوستامو دعوت کنم خونه‌م یلدا. هی داشتم نگرانی می‌کردم که کیا با کیا بیان چی می‌شه و آکوارد نشه و فلان. بعد یهو یاد دیشبش و اون درک ناگهانیِ موقع آواز خوندن‌ها افتادم. و فکر کردم که من اگه دختر مامانم‌ام، میشه که هزار نفر بی‌ربط دعوت کرد و کاری کرد که تهش بهشون خوش گذشته باشه. مگه مهمونیِ دم رفتنم نبود؟
اصلاً انگار تهش لازم نمیشه تو کاری کنی. خودش خوب پیش میره..

سه. تازه تو خودم کشفش کردم. همین پریشب. از اون وقتایی که یهو مچ خودت رو می‌گیری که چقدر شبیه مامانت شدی. علاقه‌م به مهمونی گرفتن. نه مهمونیِ تشریفاتیِ فلان، نه دورهمی املت بخوریم و کوفت. مهمونی کوچولوی "علی تو انار بیار"، "زهرا ظرف یه بار مصرف بیار". آجیل خریدن و بیسکوییت برا چایی و خرمالو. (اصن خرمالو داره میشه میوه ی خونه‌ی من انگار). چیدن خوردنی ها رو میز، با گلدون نرگس. زن درون من حال و حوصله‌ی آشپزی نداره، حوصله‌ی جمع و جور کردن نداره. اما تمام خودش رو تو چیدمان می‌ریزه بیرون. گلدون نرگس و خرمالوهایی که به خاطر قیافه و رنگشون می‌خرم. وسواس رو رنگ کاسه‌های روی میز. برای اینکه خونه گرم باشه. زنده باشه. زن درون من اگر بلد بود بوی غذا راه مینداخت تو خونه نه به خاطر غذا. به خاطر زندگی‌ای که قل قل قابلمه رو گاز به خونه می‌ده.

چهار. حالا هی منتظر مناسبتم که دوست‌های بی‌ربطم رو جمع کنم خونه‌م. "اوستا کیه؟" و پانتومیم بازی کنیم و بخندیم.

Friday, 20 December 2013

درحالی که دارم از خستگی می‌میرم٬ به لحظه لحظه‌ی مهمونی امشب فک می‌کنم٬ به این‌همه آدم متفاوت٬ و فکر می‌کنم منِ بزرگ شده تو یه همچین جمع‌هایی٬ چرا تعجب می‌کنم از اینکه دوستام اینهمه با هم فرق د ارن.

خوش‌گذشت
ته دلم یه چیز کدر هست که از همین لحظه سعی خواهم کرد ندیده بگیرمش

موبایل داره از دستم میفته. از امشب و آدمهاش خواهم نوشت

شب بخیر

Thursday, 19 December 2013

یه جزئیاتی هست در زندگی مجردی٬ که آدم هیچ‌وقت فکرشو نمی‌کنه تا قبل از تجربه کردنش.

مثلاً عادت کردن به سکوت.

خونه‌ی ما اساساً خونه‌ی شلوغیه. تلویزیون معمولا ًروشنه٬ صدای حرف زدم آدم‌ها با هم بلنده (تازه اون موقع که باباهوشنگ زنده بود رسماً داد می‌زدیم به جای حرف زدن)٬ بابام تلفنی که حرف می‌زنه داد می‌زنه٬ مامانم وسط هال می‌شینه آهنگ گوش می‌ده بلند. حتی بعد از ظهرها هم کسی نمی‌خوابه که مثلاًسکوت مقطعی برقرار بشه.
خلاصه که من اصلاً تو فضای ساکتی بزرگ نشدم.
بعد ولی توهمین ۹ ماهی که تنها زندگی کردم٬ کاملاً به سکوت عادت کردم. حساسیتم به صداهای ناگهانی و از جا پریدن‌هام که بیشتر شده هیچی٬ وقتی میام پیش مامانم اینا هم همه‌ش در حال کم کردن تلویزیون و خواهش کردن که یه ذره آرومتر باهام حرف بزنن هستم. بعد مثلاً این خانومی که امروز اومده بود کمک مامانم تمیزکاری و اینا٬ کم‌شنوا بود. همه باید داد می‌زدیم که بشنوه.
هی لازم داشتم که برم تو یه اتاقی استراحت بدم به خودم.

عجیبه‌ها. ولی راضی‌ام. ترجیح می‌دم استاندارد گوش و اعصابم این استاندارد تازه باشه٬ تا این همهمه‌ی مدام خانه‌ی مادرپدری.

Wednesday, 18 December 2013

مثل آینه آنجا ایستاده‌است.
حتی دست به سلاح واژه‌ها هم نمی‌برد.
ساکت و آرام٬ مثل آینه ایستاده‌است.

چند دقیقه تاب خیره شدن در آینه دارد٬ کسی که از شعله‌ی درون چشم‌های خودش می‌ترسد؟

Tuesday, 17 December 2013

همیشه اوج گوشه‌ی چهارپاره رو که می‌زنه یه چیزی شروع می‌کنه درونم به گریه کردن. غم نیستا. نمی‌دونم چیه..
امروز که می‌زدیم گفت ریتمو نگرفتی. باهاش بخون. خودش خوند.

تو کمان کشیده و در کمین
که زنی به تیرم و من غمین
همه‌ی غمم بود از همین
که خدا نکرده خطا کنی

قلبم با صدای سازش می‌لرزید.نه می‌تونستم بخونم و نه دیگه می‌تونستم بزنم. سیم‌های سازش توسینه‌م بود. 
می‌فهمه این جور وقتا.انقدر زد و اوج گرفت تا گریه رو آورد بیرون. اشکم که راه افتاد گفت «حالا بزن»

زدم. صدای ساز از تو سینه‌م میومد. دستام خودشون می‌دویدن رو ساز. بعد از اینهمه ناکامی تو تمرین٬ برای اولین بار٬ لبخند زد.. گفت حالا شد..

گفتم نامردیه. 

خندید. اوج گرفت. اوج گرفت. اوج گرفت...

از مرگ‌خوانی‌ و خودکاوی‌ - ۱

یالوم می‌گه خیلی از (همه‌ی؟) ترس‌های ما در زندگی روزمره‌مون٬ پردازش شده‌ی اضطراب مرگن. می‌گه اضطرابِ «نبودن» برای ما غیر قابل‌ درک و تحمله. ما برای اینکه بتونیم تحملش کنیم٬ تبدیلش می‌کنیم به ترس. ترسیدن از یه چیزی که «هست». که ازش تصویر داریم و می‌فهمیمش و لمسش می‌کنیم.

بعد میگه تو روان‌درمانی اگه بتونی این ریشه‌ها رو پیدا کنی و به طرف نشون بدی٬ این آگاهی می‌تونه به رفع خیلی از ناهنجاری‌ها کمک کنه.

مثلاً؟ ترس از فراموش شدن.