Wednesday, 18 November 2015

صدای ما را از mental isolation می‌شنوید.




خدا پدرتون رو بیامرزه که این چیزارو می سازین٬‌ به آدم واژه می‌دین برا حرف زدن از حالش. 

Tuesday, 17 November 2015

up side down - از روزمره‌ها و تنهایی‌

توی دفتر اینترن‌ها نشسته بودیم. مری‌بت داشت با چوب و توپ بیس‌بال پلاستیکی‌ای که با جسی توی قفسه‌ها پیدا کرده بودن ور می‌رفت. جسی مثل همیشه آروم و متفکر بود و من داشتم دست و پا می زدم که موبی‌دیک رو بخونم.
بیرون آفتاب بود. آفتاب توی این روزهای این وقت نوامبر خیلی کمیابه. هرکدوممون هر ازگاهی از پنجره بیرونو نگا می کردیم و «چه آفتابیه» یهو جسی بلند شد به مری بت گفت پاشو بریم بازی کنیم. مری بت داشت جمع می کرد بلند شه. گفتم بیس بال؟ جسی گفت می خوایم توپ پرت کنیم. میای تو هم؟
خیره شدم به قهوه‌ی تو دستم. گفتم ام.. گفت «Bring your coffee» و منتظر جواب من نشدن و رفتن و دنبالشون رفتم. توی پله‌ها به نوجوون ۱۶ ساله‌ی کتابی* که هفته‌ی پیش خوندم فکر می‌کردم و این که معلم انگلیسی‌ش هی بهش می‌گفت ‌« Participate in life rather than just observing» یه چیزی تو این مایه ها.
من نشستم رو چمنا و مری‌بت و جسی هربار نوبت عوض کردن به من گفتم تو نمی‌زنی؟ هربار گفتم بلد نیستم و هربار دفعه‌ی بعد پرسیدن نمی‌زنی؟ تا بالاخره دفعه‌ی آخر٬ همینطور که توی سرم بلند و کشیده می‌گفتم «‌Participate» بلند شدم. پنج تا تلاش کردم و هیچ کدوم جواب نداد و کم کم وقت برگشتن شد. رفتیم بالا. هیچ کدوممون ساعت نیاورده بودیم. 
به خاطر همین پونزده دقیقه, وقتی برگشتیم بالا و تو سکوت نشستیم, یهو هدفونو از گوشم دراوردم و بلند گفتم  «من دیگه ذهنم به شلوغی قبلاْ نیست. دیگه نمی تونم فک نکنم به این که دلم برا خونه تنگ شده.»
یه سکوت آکواردی شد اول. که پشیمون شدم اصن از بلند گفتنش. بعد یهو مری‌بت گفت «‌ a very legitimate feeling to have» جسی سرشو تکون داد و پلک زد. بعد چند دیقه "گفت تا جایی که می‌شناسمت داری برای همین هم خودتو سرزنش می‌کنی لابد. نکن. من فاصله‌م تا خونه دو ساعته٬ یه آخرهفته‌هایی هوم‌سیک می‌شم."
و مری‌بت گفت «من هنوز منتظرم یه روز بعد از کلاس دانشگاهت زنگ بزنی بگی من دارم میام خونه‌ت»
 لبخند زدم. گفتم نمی دونم چرا نمیام هی. مرسی. 
و برگشتیم سر کارمون.

چند دیقه بعد مگ باعجله اومد تو. گفت من دارم می رم ناهارمو تو حیاط بخورم. کی میاد باهام. تا اومدیم بگیم کار داریم و بیرون بودیم همین الان و اینا٬ توجهمون به قیافه‌ش جلب شد که چه پریشون بود. پیش خودم فک کردم برم باهاش شاید حرف بزنه یه کم٬‌ خیلی پریشیونه چند روزه. همزمان٬ یهو انگار هرسه تا مون همزمان به یه شهودی رسیده باشیم٬ لپ تاپا رو بستیم گفتیم «من میام باهات»
و دوباره چهارتایی راه افتادیم رفتیم پایین. 
کسی با مگ حرف نزد. چارتایی نشستیم رو یه نیمکت و از آفتاب حرف زدیم و اونا به راه‌های پیچوندن کلاس بعدازظهرشون فک کردن. چون مسخره‌س که شونزده نوامبر باشه و آفتاب باشه و بری سرکلاس. همه چی زیادی خطی بود. جا نمی‌شدم. برای دیدنشون باید خم می‌شدم جلو و صدای جسی بهم نمی‌رسید و حرفاشونو باز نمی فهمیدم. مگ پریشون بود و سه روز بود نمی‌شد باش حرف بزنم و همه‌ی ما سه تا از موضوع پریشونی‌ش خبر داشتیم اما کسی حرفی نمی‌زد. خسته شدم از خطی بودن فضا.
نود درجه چرخیدم. روم به پشتیي نیمکت شد. پاهامو انداختم بالاش٬‌رفتم عقب. سروته آویزون بودم از نیمکت. حرفاشون رو هنوز درست نمی‌شنیدم. آسمون آبی بود. ازشون عکس گرفتم. خندیدیم به عکسه کلی. همینطور سروته راجع به این حرف زدیم که الان اگه سوپروایزرمون بیاد ببینه ما اینجا لش کردیم و یه ساعت قبلش تو جلسه نق می زدیم که کارامون زیاده کمش کنین چی. سروته که بودم دیگه همه چی خیلی هم خطی هم نبود. 
تا اینکه نزدیک ساعت کلاس من شد و من ازشون جدا شدم رفتم بالا سر کلاس. منتورم مرخصی بود. بچه ها که کوییز می‌دادن به این فکر می‌کردم که وقت نداشتن و این حرفا زره. باید بس کنم کناره گرفتن رو. بپذیرم که من اونی ام که سروتهه. و باشم. از پریشونی‌هامون حرف نمی‌زنیم. اما صدای هم رو هم یادمون نمیره حداقل...

مگ فردا میاد دنبالم. سمینار داریم و دورتر از مدرسه ست و نمی تونم خودم برم. تو راه شاید حرف بزنیم و شایدم نه. پنج شنبه هم شاید بعد از کلاس زنگ بزنم به مری‌بث برم خونه‌ش و سرو ته از صندلی آشپزخونه ش آویزون شم.

Saturday, 14 November 2015

دلم می‌خواد صورتشو تو دستام بگیرم و بگم تو می‌تونی و زندگی‌ت گنده‌تر از این حرفاس. بگم زار بزن و امیدوار باش ولی فک نکن که امیدوار بودن تنها راه زنده موندنته. فک نکن جور دیگه‌ای نمی‌تونی، چون می‌تونی.
اما زندگی‌م طوری بوده تاحالا که بهم صلاحیت زدن این حرفا رو نمی‌ده. کسی تا حالا منو ترک نکرده و هربار، با هرکسی تو این موقعیت که حرف زده‌م، اون «تو نمی‌فهمی» جایی از لای حرف‌هاشون اومده بیرون.
شاید اگه این‌همه فاصله بین‌مون نبود خیالم راحت بود که اون لااقل می‌فهمه که ترک‌کردن‌ گاهی خودِ ترک شدن‌ه. هست ولی. دورم. دوره. هزار تا اتوبان نکبت نیایش رو هم که به هم بدوزی نمی‌رسی‌. لال شو.

The November in my soul *

دیشب- وسط نوشتن‌ش خوابم برد. بقیه‌شو امروز نوشتم. پشت در کتابخونه منتظر تا باز کنن.

روزایی هم هست مثل امروز. درست فردای روزی که روی‌قله‌م، آخرین روز هفته‌ای که دو تا قورباغه قورت دادم و تمام تیک‌های پلنرم رو زدم و راضی‌‌ام، از مدرسه میام بیرون و باد دیوانه‌وار می‌وزه و هوا سرده. و یه تصویر مدام تو سرم تکرار می‌شه از حدود پنج-شیش سالگی، که تو بالکن وایمیستادم وقتی باد شدید میومد. به تکون خوردن چنارهای حیاطر خیره می‌شدم و می‌ترسیدم و گریه می‌کردم تا وقتی مامان پیدام کنه.
روزایی که به تنها دوستِ امریکایی‌‌م تکست می‌دم که بعد مدرسه بریم قهوه بخوریم یه جا، یه ذره حرف بزنیم؟ و میگه که باید زود بره خونه. و می‌پرسه ایز اوری‌ثینگ اوکی؟ جواب میدم که آخر هفته خوش بگذره و، آره. اوری‌ثینگ ایز اوکی. تنها می‌رم سمت ایستگاه اتوبوس و دیوانه‌وار باد میاد، به شقایق فکر می‌کنم که باد رو دوست داره، و روزها رو که می‌شمرم می‌بینم هوا چهار روزه که ابری و سرد و بی‌خورشیده.
و فکر می‌کنم که ایز اوری‌ثینگ اوکی؟ آره. همه چیز خوبه. چیز پیچیده‌ای وجود نداره که مغزمو بخوره. از اضطراب و نفس‌تنگی‌های ماه‌های آخر تهران خبری نیست. اما، وقتی هوا ابریه و باد میاد، کسی نیست که بشه باهاش یه گفت‌وگوی خوب داشت. کسی نیست که باهاش تو تنها کافه‌ی غیرزنجیره‌ای شهر که بی‌ ماشین می‌شه بهش دسترسی داشت بشینی و حضورش صدای «در کوچه باد می‌آید» تو سرت رو محو کنه.
همه‌چی خوبه اما گاهی جریان فکرها از مقایسه کردن ساختار نوشتن مقاله تو فارسی و انگلیسی شروع میشه، و تا اینجا پیش می‌ره که کاری که می‌کنم به نظرم بی‌نهایت کوچیک و بی‌معنی میاد. و مسیر پیش رو خیلی طولانی. و هدف‌هایی که منو تا اینجا کشوندن باز شبیه رویاهای ۱۶ سالگی می‌شن. و وقتی باد میاد و هوا ابری و سرده و کسی نیست که باهاش قهوه بخوری و حرف بزنی، وقتی واژه‌های دقیق خودتو نداری برای حرف زدن و تمام گفت‌وگوهات تو قفس وکبلری دم دستی‌ت حبس‌ن، سخته مومن موندن به رویاهای ۱۶ سالگی.
روزایی هست که می‌رسم خونه و درو پشت سرم می‌بندم، تکیه می‌دم به در، و فکر می‌کنم که این خلاء توی سینه‌م آیا می‌ارزه؟ توی این روزا زیر پتو کز می‌کنم. گریه می‌کنم و تو-دو لیست روز رو بی‌خیال می‌شم.  آره، باز پناه می‌برم به تلگرام و با کسی که می‌دونم همیشه کمی هم عاشقم بوده حرف می‌زنم از بی‌رنگی زندگی. و حتی از اینکه، آره، منم گاهی دلم خواسته‌تش. با قهقه چت رو تموم می‌کنم و از خودم متنفر می‌شم مثل معتاد در حال ترکی که یهو ورداشته دوباره کشیده و حالا بی‌قراری‌ش رفته و درد نداره اما متنفره از خودش.
تا شب بشه و همخونه‌م بیاد. بگه «ای بابا قیافه‌شو...» و بگه اونم امروز ابی گوش داده گریه کرده. بشینیم کنار هم رو مبل، اون پتو زرده‌ی منو بکشه رو خودش و من پتو آبیه‌ی اونو. و حرف نزنیم با هم چون یه حرفایی رو نمی‌شه به آدم‌های بی‌قدمت زد، حتی اگه واژه‌هاشو داشته باشی. چون دلت یه چیز تازه‌ی تازه می‌خواد  یا یه چیز قدیمِ قدیم. چون هم‌خونه، هرچقدرم که دوست، آدم هرساعت و هر روز و هرشبه  و یه حرفایی رو نمی‌شه بهش زد وقتی ۶ ماه نشده که اسمتو می‌دونه. دلم درخشش یه دوستی تازه و نو رو می‌خواد، یا رنگِ سیاه-نقره‌ایِ نقره‌های قدیمی رو، که مال دوستی‌های چندین ساله‌ست. هیچی این وسط مسطا راضی‌م نمیکنه.
شب‌تر می‌شه، فیلم می‌بینیم و زر می‌زنیم و می‌خندیم و گریه می‌کنیم.
و یه لحظه‌هایی مث الان، که تو تختم دراز کشیدم و باد هنوز پشت پنجره دیوانه‌ست، دوباره فک میکنم که دنیا بزرگه و عمر احتمالا طولانی. و فکر می‌کنم که تنهایی کردن می‌ارزه به یادگرفتن‌ش. و فکر می‌کنم که من مجموعه‌ی عجیبی از تجربه‌هام مثل هرکس دیگه‌ای. که از این روزا عبور خواهم کرد و جای بهتری قرار خواهم گرفت و دوستی خواهم کرد. که به این زبان، در جهان این زبان، کتاب خواهم خوند و خواهم نوشت و از قفس واژه‌های دم دستی میام بیرون. آره، شاید مسخره‌س که این انرژی رو بذاری و ۵ سال بعد برگردی تو زبان خودت. شاید مسخره‌س و احساس می‌کنی فقط دایره رو گنده‌تر کردی و بعد برگشتی همونجا. و آره، می‌دونم که بزرگی دایره خیلی خوبه. ولی خب. مسخره هم هست. با این حال، یه لحظه‌هایی مث الان، چشمم رو برمی‌دارم از اون نقطه‌ی هدف که هی محوتر و دورتر میشه، و به قطر دایره فکر می‌کنم، و خودم رو می‌بخشم. براش صبر می‌کنم. و فکر می‌کنم که شاید فردا روز بهتری باشه. و «فردای بهتر» دیگه شبیه این نیست که از خواب بیدار شی و زندگی رو دوست داشته باشی و دوش بگیری و خوشگل کنی و بری کتابخونه و از کتابی که می‌خونی لذت ببری و فلان. فردای بهتر هم یه روزیه مث امروز. که بلند می‌شی، بی‌حواس دوش می‌گیری، بی‌حواس صبونه می‌خوری، هوا رو چک می‌کنی و بلند می‌گی «اه. فاک» با بغض می‌ری تو هوای دو درجه و تو باد سیگار می‌کشی انگار با خودت لجی. و بعد راه میفتی سمت کتابخونه. و هنوز بغض داری. بهتر یپدن فردا فقط تو همینه که احساسِ دربرابر جهان ناچیز بودن نمی‌کنی. یا توی اینکه همه چیز بی معنی نیست. و هنوز امیدی هست. و توی به یاد آوردن این که «نه به خاطر آفتاب، نه به خاطر حماسه» و توی دوباره معنی‌دار بودن «سایه‌ی بام کوچک‌ش» و توی پذیرش اینکه زندگی بی‌رنگه و رنگ زدنش سخته. و شاید الان حالشو نداری و این اشکالی نداره. وقت هست...
.
.
تایتل مال کتاب موبی‌دیک ه. وقتی راوی داره می‌گه چی می‌شه که می‌زنه به دریا. وقتی روح‌ش نوامبر می‌شه..

Thursday, 12 November 2015

ندویدم تا قله. کلاس عالی پیش رفت اما ندویدم تا قله. می دونین چرا؟ چون بچه ها کارم داشتن. مشورت می خواستن. کمک می خواستن برا نوشتن پیپرشون. نه از معلم اصلی کلاس. از من. 
ندویدم تا قله چون سرم شلوغِ نوشتن ایده های جدیدمون برا بهتر کردن طرح درس بود. 
و همه ی اینا که تموم شد٬ ندویدم تا قله چون داشتم با یکی از بچه ها گپ می زدم. 
قله بودم امروز.

Wednesday, 11 November 2015

یه هفته س دارم یه سری مینی-لسن می‌نویسم و درس می‌دم برای مقاله نوشتن. یه روز اینتروداکشن٬ یه روز کانترآرگیومنت٬ فردا هم کانکلوژن.

مقاله‌هاشون عموما درباره‌ی کتابیه که می‌خونن. یه ادعا درباره‌ی کتاب بکنن و با اویدنس هایی از توی متن ثابت‌ش کنن. داریم بهشون یاد میدیم که آخر مقاله‌شون موضوع رو به یه چیز جنرال‌تر و جهانی‌تر وصل کنن. جواب سوال so what رو بدن. که حالا این تزی که داری میدی راجع به این کتاب به چه دردی می خوره. ازشون می خوایم موضوع مقاله شون رو به یه چیزی فراتر از مرزهای کتاب وصل کنن. به چیزی از جنس تجربه‌ی انسان بودن.

اینجا اونجاییه که اصل مطلب رو بگیم. که

We don't read a book to write a paper. We don't write a paper to show that we have read a book. We read and write to gain a deeper understanding of the world and to be a better human being. We read and write to make the world a better place by our being in it. 

از اون درس‌هاییه که اگه خوب پیش بره رقص‌کنان کلاس رو ترک خواهم کرد و تا قله‌ی کوه‌هایی که از پنجره‌ی قشنگ کلاسمون معلومه خواهم دوید.


Monday, 9 November 2015

همین الان یه ایمیل زدم به خواهرم و مجموعه ی چیزهایی که تو یه سال نیم روانکاوی و بعد سه ماه فکر کردن تنهایی درباره ی رابطه م با بابام فهمیدم رو براش نوشتم. توی همین نوشتن هم باز یه چیزای بیشتری فهمیدم. از سیستم م خارج شد. انگار که بالاخره به صلح رسیده م با ماجرا. 

سابجکت ایمیلم رو هم گذاشتم Dark Side of the Moon
یکی از گویاترین سابجکت هاییه که تا حالا برا ایمیلای طولانی مهمم گذاشته‌م.

Sunday, 1 November 2015

«بگو بایستد جهان»

هنگ اور بودیم. پاشدیم صبونه خوردیم خیلی اساسی. بعد باز خوابمون گرفت. یه حیاط پشتی دارن. پشت پنجره‌شون پر از برگای سبز و زرده. باد میومد.
یه آهنگ یواشی گذاشته بود. پیانو بود فک کنم. یادم نیست. برگا تو باد ملایم تکون می‌خوردن انگار که برقصن با آهنگ.
مبلشون شبیه یه L ه. هرکدوممون یه طرفش خوابیده بودیم. سرامون رو یه بالش بود. از اون زاویه، پیشونی‌شو می‌دیدم و کمی بینی‌شو. دستش ، ساعت مچی سفید، پتوی سفیدی که روش بود، همه تو پس زمینه‌ی سبز و زردهای حیاط و برگایی که می‌رقصیدن، رو آهنگی که نوازش می‌کرد انگار.

منگ بودم هنوز از مستی دیشب. چشمهام باز و بسته می‌شد هی تو خواب و بیداری و هی همین تصویر و همین صدا..‌

Monday, 26 October 2015

For you, a thousand times over

"I know," he said, breaking our embrace. "Inshallah, we'll celebrate later. Right now, I'm going to run that blue kite for you," he said. He dropped the spool and took off running, the hem of his green chapan dragging in the snow behind him.

"Hassan!" I called. "Come back with it!"

He was already turning the street corner, his rubber boots kicking up snow. He stopped, turned. He cupped his hands around his mouth. "For you a thousand times over!" he said.



Wednesday, 16 September 2015

This is the beginning of the end...

ساعت ۴ صبح است.
دو تا طرح درس نوشتم برای دو تا کلاس فردا. برنامه‌ها ترکیبی از روش‌های من و معلمی‌ست که باهاش کار می‌کنم.
فردا هردوکلاس را من درس خواهم داد.
سوپروایزر برنامه کلاس سخت‌تر را مشاهده ‌می‌کند.

ساعت ۴ صبح است. دارم میخوابم که ۶.۵ بیدارم باشم. دقیقه‌ها طلا هستند. وقت طلاست.

توی این اوضاع، اگر نمی‌نوشتم می‌مردم.
باید می‌امدم همینجا می‌نوشتم که همین امروز، درست همین امروز در فاصله‌ی ۴ تا ۸ بعدازظهر، ناگهان حالیم شد که چه فاصله‌ای افتاده بین من و زندگی قدیمی‌ام. که این یک ماه چطور نیمی از درگیری‌های قبلاًهام را بی‌اهمیت کرده و چطور خیال می‌کنم دیگر زندگی‌ام را «حرام» این بازی‌ها نخواهم کرد.

کریسمس؟ تهران؟ نع. تا تابستان نشده برنمی‌گردم. کاری ندارم تهران. تا آدمِ دیگری نشده‌م، چیزی از تهران نمی‌خواهم.

حتی، تکه‌پاره‌های گریبانم.