Sunday, 17 April 2016

می‌دونم اگه بشینم بنویسم دیروز رو، اگه پراسس کنم و از مغزم بیرونش کنم حالم بهتر می‌شه. می‌دونم این سنگینی آشنای قدیمی با نوشتن ازم میره. اما یه مقاومتی دارم. انگار این برشی که از سال‌های چگال نوجوونی‌م بهم برگشته رو می‌خوام به زور حفظ کنم. می‌خوام به قیمت به گا بودن و ناتوانی، به قیمت به باد دادن یک روز کامل در تخت، نگه دارم اون هوا رو تو ریه‌هام.

نجات دهنده در گور خفته است.

Friday, 15 April 2016

فقط کلمه بود.

گفتم «دلم می‌خواد برگردم خونه. آن سو منی لول‌ز»

گفت «آخ»

Thursday, 14 April 2016

گاهی تو واتزپ ازش می‌پرسم هستی؟
میاد و حالمو می‌پرسه.
عموما ًجوابشو پیچوندم این روزا.
دلم نمیخواد حرف بزنم. حرفی ندارم فعلاً. اما دلم میخواد یه نخی بینمون وصل باشه. مثلا اون بالا مدام بنویسه تایپینگ. ولی مسیج نیاد. چون وقتی حرف می‌زنه هم درگیر حرفاش نمی‌شم.

غربت چیزهای زیادی رو از آدم می‌گیره. اما جایگزین‌نشدنی‌ترینش تا به حال برای من همراهی در سکوت بوده. همراهیِ کسی که تو رو بلده و می‌دونه چه خبره. ولی خب حرفی نمی‌زنین. توی فضای مشترکی شناورین. اینجا با دوستام مدام مجبوریم حرف بزنیم وقتی پیش همیم. چون اگه حرف نزنیم خلاء دورمون رو پر می‌کنه. تو ماشین مگ و مری‌بت نشستن تو سکوت، فرقی با تنهایی نداره. 

برم تهران ساعت‌ها کنار آدم‌های عزیزم می‌شینم. باهاشون قدم می‌زنم. بهشون تکیه می‌دم. باهاشون سفر می‌رم. بازی می‌کنم. مست می‌کنم. همه رو در سکوت. نه که حالا حرفی داشته باشیم بزنیم. با خیلی‌هاشون حرفی نداریم دیگه. ولی از این هم کمتر می‌ترسم این روزا که این‌همه دلم همراهی تو سکوت می‌خواد...

میگه «پارسال دقیقا همین موقع داشتیم قدم می زدیم سمت کافه وصال.»

ناگهان تمام تصویرها. تمام وحشت‌ها. تمام «آخرین ضربه رو محکم‌تر بزن»ها. تمام گریه‌های شب تو حیاط کافه. تنها، کنار آدم‌ها.

اون روز تو وان حموم، زیر دوش آب گرم که فهمیدم مدت‌هاست دارم می‌جنگم به جای رقصیدن. اون جدا شدنم از لحظه. صدای آب و از بیرون دیدن تن‌هامون که به هم وصل بود و اما چیزی ازش حس نمی‌کردم. سکوتِ ادامه‌ی روز. تنهاییِ اون شب.

اون شب که ر نشسته بود لب اون سکو کنارم، و من از شدت گریه حرف نمی‌تونستم بزنم، دستشو می‌ذاشت رو شونه‌م پس می‌زدم، کاپوچینو‌های م و پاکت‌های وینستون. تو آشپزخونه قایم شدن‌ها برای اینکه نبینمش. نبینمشون.

تمام خستگی ناگهان هوارشده‌ی اون روز تو پارک لاله. نگاه نگران شقایق. اون لحظه، اون کسری از ثانیه که فهمیدم دیگه تموم شده. که دیگه نباید جنگید. بطری آبی که شقایق مدام می‌داد دستم. منتظرش بودن، با دست‌های لرزون و نفس تنگ، خیره شدن به در شیشه‌ای، اون حالِ منتظری که نمی‌دونستم می‌خوام برسه زودتر یا نه. اون امید آخرین لحظه‌ها، که شاید اگه این انتظار طول بکشه، شاید اگه خیره به در بمونم و نیاد، توی این زمان کش اومده، نوری ببینم. شیاری. روزنه‌ای.
رسیدنش. ریختن قلبم. گریه‌ای که درونم اوج می‌گرفت و ازش فقط لرزش صدام وقتی می‌گفتم دیگه نمی‌خوام ادامه بدم راه باز می‌کرد به بیرون.
دست‌هاش.

روح آدم انگار حواسش به تقویم هست. لابد وزن همین‌هاست تو ناخودآگاهم که زمین‌گیرم کرده اینطور. لعنت به روزهای آخر فروردین.

Tuesday, 12 April 2016

«پیدا کنیدش دوباره... بگو دوباره بمیرد»

یک. از بعد از سوئد درست حسابی ندیدمش. بالاخره گیرش آوردم، قهوه می‌خوردیم باهم. گفت سوئد چطور بود؟ تعریف کردم یه کم. داشتم از استکهلم تعریف میکردم. از اون جز کلاب دنج و درامر خوش‌تیپشون. حرفمو قطع کرد گفت 

- Had sex?
- Nope.
- How long has it been?
- About 9 months I guess.
- When will you get tired of this fucking dry spell?
-  first, none of your business. Second, it's just not an essential part of my life.
[He looks at me with a bad ass smirk. I laugh and go on: ] Anymore. 

اینجا قهوه‌مو برمی‌دارم و برمی‌گردم طبقه‌ی دوم کتابخونه که درس. بهش نمی‌گم که بابا چه تعجبی داره بی‌نیازی از سکس، وقتی حتی عشق هم دیگه لازمه‌ی زندگی‌م نیست؟ من کوکائین رو ترک کردم تو می‌گی چطور دیگه سیگار نمی‌کشی؟ (آره، حین ترک یکی دو پوک هم از سیگار خودش کشیدم اتفاقاً. ولی خب. بیگ پیکچر)

دو. همینطور نوسانی غرق شعر و سردردم. سردرد، جدیداً، واکنش بدنمه به کارایی که دلم نمی‌خواد بکنم. آماده شدن برا کلاسی که دوستش ندارم. پر کردن فرم مالیات. درس خوندن برا امتحان گواهینامه. هنگ آوت کردن با گروه‌های بزرگ‌تر از دونفر. سردرد مث میخ فرو میره تو شقیقه‌هام و بعد می‌کشه تا گردنم و بعد، خیلی زود، فکم رو سنگین و قفل می‌کنه. من هم مبارزه نمی‌کنم. ادویل، تاریکی، خواب.

سه. همینطور نوسانی غرق شعر و سردردم. شعر رفیق همیشه‌ست، با لباس و لهجه‌ی تازه. زبان تازه. زبان تازه   حرف‌ها و فکرهایی رو که تو ادبیات رومانتیک و پر از تشبیه و استعاره‌ی فارسی جا نشده بودن از گوشه‌های تاریک ذهنم پیدا می‌کنه، صورتبندی می‌کنه، می‌ذاره جلوم. شبیه یه عروسک دست‌ساز. که تازه باید باهاش آشنا بشم و از اول به انحناهای بدنش و جعد موهاش و رنگ چشم‌هاش نگا کنم. کتابخونه‌های ذهنم پر از این عروسک‌هان که پاهاشون از لبه‌ی قفسه آویزونن و تاب می‌خورن، منتظر.

چهار. نه بدنم با من دوسته نه من با بدنم دوستم. تمام دو هفته‌ی گذشته، تمام بدنم حال روز قبل پریود رو داشته. اون درد محو و شکارنشدنی که موج برمی‌داره و اوج می‌گیره و تا بیای دقیقاً لوکِیت‌ش کنی رفته. اون گرفتگی میانه‌حال عضله‌هایی که نمی‌دونستی داری. اون چند برابر شدن جاذبه‌ی زمین و سر خوردن مرکز ثقل به پایین، شنا کردن مرکز ثقل تو رحم مثل ماهی ریزی که تو حوض بال بال می‌زنه و، آخرش میشه یه لخته خون و می‌زنه بیرون از انگار زندان. دو هفته‌س که مرکز ثقلم جابه‌جا میشه اون حوالی و این ماهی انگار داره خفه می‌شه و بیرون نمیاد. (و آره، با همه‌ی ادعاهام، نتونستم یک بار هم واژه‌ی «واژن» رو تو این پاراگراف به کار ببرم. آخ ای استعاره‌های از سر ترس..)
از اون طرف، وینستون‌هایی که مامانم برام آورده گلوم رو به فنا داده. سرفه می‌کنم مدام و بس نمی‌کنم کشیدنشون رو. همخونه هربار که از سیگار برمی‌گردم با نگرانی نگام می‌کنه تا دیشب که بالاخره گفت هیچی نمی‌گم ولی منتظرم ببینم کی دست می‌داری از این اذیت کردن خودت.  برام شیر گرم درست می‌کنه وقتی سرفه‌هام شدید میشن و لیوان شیر همیشه نصفه می‌مونه رو میزم. اینجا جنگه و من در هر دو حالت بازنده‌م.

پنج. می‌گه تو الان از این فکرات درباره‌ی آ متناقضی. می‌گم آره. می‌گم آره و شب که دارم میخوابم می‌دونم نه. از فکرام درباره‌ی آ متناقضم اما این نیست دردم. دردم اینه که جامو تو جهان گم کردم. دیگه نمی‌دونم کجا وایسادم تو جهان آدم‌هام و نمی‌دونم حتی کجا دلم می‌خواد وایسم. حتی تو جهان خودم. مث سگ کار می‌کنم رو این پیپر و پرزنتیشن کذایی و مدام درهای تازه باز می‌شه روم. مدام راه‌های تازه می‌بینم که میشه رفت و همه‌چیز تو ذهنم جای خودشو پیدا می‌کنه. اما این ذهن توی منی گیر کرده که جاشو پیدا نمی‌کنه. که تو بی‌وزنی اطرافش داره بی‌اختیار پرسه می‌زنه تو هوا. و نفس کشیدن، آخ که نفس کشیدن سخته تو این بی‌وزنی.
"در بهار کنار سبدهای گیلاس تفاوت عشق و حسرت را فهمیده بودم و این برایم تا پایان عمر کافی بود."

پست اول این وبلاگ رو که می‌نوشتم با این تایتل٬سه سال پیش٬ هیچ نمی‌دونستم که چقد تفاوت عشق و حسرت رو نمی‌دونم.
بیشترین چیزی که از عاشق شدن‌های اخیرم یاد گرفتم همینه. تفاوت عشق و حسرت.
بیشترین چیزی که ازشون تو دستم مونده هم٬ آره. حسرت. 




چهار روزه که بهش فکر نکرده‌م. تا امروز که همخونه تکست داد «یه سی‌دی عاشقانه‌های احمدرضا احمدی با صدای خودش دارم ولی لپ تاپم نمی‌خونه‌تش. می‌خوایش یا بدم بره؟»
گفتم بده بره.
یه وقتی هم می‌رسه که این روزا رو نمی‌شمرم دیگه. 
پنج دیقه بعد گفتم نگه دار بریزم رو لپ تاپم بعد بده بره.

Sunday, 10 April 2016

این را که می‌نویسم، روی زمین توی هال خانه نشسته‌ام کتاب می‌خوانم. درس.
هم‌خانه روی میز برنامه‌ریزی این هفته‌های شلوغ آخر ترمش را می‌کند. خسته و کم‌خواب و پریود و نگران است.
من؟ این آخر هفته‌ی آغشته به شعر جانم را مکیده. چشم‌هام هنوز از گریه‌ها می‌خارد و دلم نازک و رقیق است. دو روز استراحت دیگر لازم دارم. فردا دوشنبه‌ست اما.
از دانشگاه برگشته‌ایم با لودگی‌های همیشه‌ی من توی اتوبوس.
حالا، خانه پر از صدای «تا بهار دل‌نشین» است و پر از سکوت ما.
من؟
آرامم. قدردانم. خوشحال هم هستم.

ماه نهم.

این هم٬ به یاد مامانی و مامان٬برای تمام روزهایی که به هم خیره می‌شن و همدیگه رو نمی‌شناسن.




یک. تمام دیشب٬ لیترالی تا چهار صبح٬‌داشتم  spoken word poetry نگا می‌کردم تو یوتوب. خییلی این مدیوم قویه. بی اینکه یاد غم‌های خودم بیفتم زار زار گریه کردم. مدت‌ها بود برا غم‌های خودم  هم اینهمه گریه نکرده بودم.  

دارم دو تا شو می‌ذارم این پایین. ولی اگه وقت و حالشو دارین٬ بگردین یه کم تو این ویدئو ها. قوی‌ترین هایی که من دیدم درباره‌ی آزار جنسی٬ مسائل LGBTQ ٬ بیماری‌های روانی٬ و مسائل نژادی بوده تا حالا. 







دو. این هزار بار٬ هیچی به خوبی ادبیات لایه‌های پیچیده‌ی یک فرهنگ رو به آدم نشون نمی‌ده. من نه ماهه اینجام. دو تا دوست گی دارم. با یکی‌شون و پارتنرش که مدتیه که رفت و امد مشترک می‌کنم. یه شاگر گی دارم٬ یه شاگرد بای٬ و یه ترنس که توی رایتینگ‌هاشون بارها از ستراگل‌هاشون برام نوشتن. اما هیچی٬ هیچی٬ هیچی بیشتر از چهارساعت poietry slam نگاه کردن دیشب پیچیدگی‌های آپرشن علیه LGBTQ رو بهم نشون نداد. هیچی به خوبی این اجراها یه برش هایی از گفتمان فمنیسم رو اینجا نشونم نداد. بعد هی برم جان استوارت و ترور نوا نگا کنم. چه کاریه خب؟ 
حالا اینا هیچی. برای من٬ اینا اولین مواجه با ادبیات برامده از عشق هم‌جنس‌گرایانه بود. چطور تا حالا نمی‌فهمیدم که برای واقعا درک کردن ماجرا٬ برای راحت شدن باهاش٬ راه ورودم شعره ؟

سه. سارا کی این شعر رو برای بهترین دوستش گفته که توی یه رابطه‌ی ابیوسیو بوده. این ۶ دیقه شعر تمام لایه‌های ابیوسیو زندگی عاشقانه‌م از ۱۲ سالگی تا حالا رو بلند گفت. هنوز نتونستم یه بار بی گریه ببینمش. دلم نمیاد اینجا بنویسمش چون به باد می ره اگه با صدا و نگاه و حرکات خودش نبینینش. 


Saturday, 9 April 2016

My Cocoon tightens - Colors tease -
I’m feeling for the Air -
A dim capacity for wings
Demeans the Dress I wear -

A power of Butterfly must be -
The Aptitude to fly
Meadows of Majesty implies
And easy Sweeps of sky -

So I must baffle at the Hint
And cipher at the Sign
And make much blunder, if at last
I take the clue divine -


-Emily Dickinson