Thursday, 12 May 2016

Warm Vanilla Sugar

یه بادی لوشن خریدم به همراه اسپری بادی‌میست‌ش (نخریدم درواقع. مجانی بود به یه طریقی. ولی حالا) که اسم بوش warm vanilla sugar ه. تمام عناصرش خلاف عادتمه. شیرین و گرم و غلیظه بوش. از بین لوندر و نعنا و خیار و هلو و کتون و هزاران چیزی دیگه که همیشه فک می‌کردم دلم می‌خواد داشته باشم، همه‌ی اون خنک‌های رقیقِ گذرا، اونا که اصن در ذاتشونه باهاشون عبور کنی و بوت تو هوا بمونه و گیجش کنه، رفتم سراغ این ساکن‌ترین بو. که انگار تو ذاتشه بمونی. فرصت بدی تا به قدرت و شدت بو عادت کنه، تا یواش یواش بفهمتش.

هر بار تکون می‌خورم و بوش ازم بلند می‌شه تعجب می‌کنم.

و، به طرز عجیب و ترسناک و لذت‌بخشی، می‌تونم همین تعجب رو تو چشماش تصور کنم. تو صورتش که یهو به لبخند باز می‌شه. اصن هیجانش جلوی چشممه. اون هیجان کودکانه‌ش وقتی مرزهای خودم رو درمی‌نوردم. وقتی با بدنم دوستم. اون ملاحظه و احتیاطش برا این که یه وقت فک نکنم داره برا نرمی و عطر پوستم هیجان‌زده می‌شه. اون مکث‌ش تو انتخاب کلمه‌ها برا اینکه یادم نره وقتی با بدنم قهرترین بودم هم با بدنم دوست بوده. که لذت بردنش از بوی ‌لوشن روی پوستم نیست و اون اصن بوی خود پوستم رو بدون عطر و لوشن عاشقه، اما تمام معانی ضمنی این عمل خوشحالش می‌کنن. هرقدمی که به سمت آشتی با خودم برمی‌دارم خوشحالش می‌کنه.

چی شد یهو؟ چی داشتم می‌گفتم؟
بوی غلیظ ساکن. موندنی.

Monday, 9 May 2016

- Are you having suicidal thoughts?
- No. Fucking no. 


تو سکرینینگ‌های مرکز مشاوره‌ی دانشگاه برای افسردگی٬ سیصد و شصت بار به سیصد و شصت طریق ازت می‌پرسن که به خودکشی فک می‌کنی یا نه. هربار داری دفتر مشاور رو ترک می‌کنی ازت می‌پرسن که آیا احساس می‌کنی امنی؟ ممکنه تا هفته‌ی دیگه به خودت آسیب بزنی؟

هربار که توی اون پرسشنامه‌های تستی علامت زدم که «نه. هرگز. من به کشتن خودم فکر نمی‌کنم» دلم می‌خواست کنارش براشون توضیح بدم که اما این جواب هیچی به شما نمی‌گه. اینکه من هیچ وقت به خودکشی فکر نکردم معنی‌ش این نیست که ارزشی در زندگی می‌دیدم همیشه. حتی معنی‌ش این نیست که تا حالا به اون مرحله نرسیدم. مسئله اینجاست که فکر کردن به خودکشی (جز در دو موقعیت خیلی خیلی بحرانیي زندگی‌م) برای من تعریف نشده. من هرچقدرم که از زندگی خسته و ناامید باشم نمی‌تونم به خودکشی فکر کنم. و گاهی همینه که بیچاره‌م می‌کنه. همین انگار «محکوم» بودن به زندگی. انگار که اون کنترلی که ملت اگه بخوان رو مرگشون دارن رو هم ندارم من. که من نهایت چیزی که می‌تونم بهش فک کنم اینه که «کاش مرده بودم» و  نه حتی «کاش بمیرم».
آره. یه روایتش اینه که چه خوب. چه هسته‌ی هویتی قوی‌ای داری. چقد  resilient  ی. 
اما یه روایتش هم اینه که There is no fucking escape from this shit.
و روایت روزهای تاریک‌ش هم اینه که "حتی عرضه‌ی فکر کردن به مردن هم نداری."
" گاهی آدم تو جنگ با خودش باید انقد پیش بره که یه ویرونه بسازه از وجودش. اون وقت از دل اون ویرونه یه نوری یه امیدی یه جرئتی جرقه می زنه. غروب وقتی گفتم جوابم منفیه خودمو با خاک یک سان کردم. بعد یاد حرفای اون شب افتادم. جلوی کافه نادری. "شهرزاد... بس نیست این همه ناکامی؟ اینهمه بدبختی؟ توی دنیایی که دو روز بیشتر نیست منتظر چی هستیم؟ کدوم معجزه؟ کدوم خوشبختی بادآورده؟"  بیا. اینو دوباره به من بده. بیا این لجظه رو وصل کنیم به همزادش تو گذشته ی دور. انگار هیچ کابوسی این وسط نبوده... انگار برگشتیم به همون روزا. نه خسته ایم نه پیر نه اینهمه زخمی... "


سریال ایرانی تا حالا حرف دلمو نزده بود.

دلم می‌خواد ببرمش لب دریا٬ این تیکه‌ی شهرزاد رو بهش نشون بدم٬ دستبند چرمش رو از دستم دراردم٬ بدم دستش. بگم «نمی‌شه از اول؟»

ولی بعد که این دراما رو تموم کردم٬ بهش بگم نه. نمی‌خواد فک کنیم که نه پیریم نه خسته نه اینهه زخمی. بهش بگم این زخما نقشه‌ی سرزمین ماست رو تنامون. بگم همین زخما یه شب دهن وا کردن گفتن برگرد بابا چرا دست و پا می‌زنی؟ تا کی انکار؟

بگم یه شب برات گفتم چه همه عوض شدم٬‌برات گفتم چه تو کف خودم موندم. بعد گفتم نکنه پیر شدم؟ مکث کردی گفتی «پخته شدی.. الماس شدی». که بعدش من فکر کردم که سنگ لعل شود در مقام صبر٬ به خون جگر. و دیدم که تو توی همه‌ی این طوفانا کنارم وایسادی. که آره٬ به خون جگر٬ اما خون جگر خوردنش مال تو بود٬‌رفتن و گم شدن و با یه بغل زخم تازه برگشتنش کار من. لبای تو نقشه‌ی این زخما رو حفظن و٬
من تازه از ویرونه ساختن از خودم برگشتم. 

Sunday, 8 May 2016

تو تنهایی که هیچی. یادته حسین پناهی میگفت «پنجره رو ببند و بیا تا با هم بمیریم عزیزم»، بعد ما موهای تنمون سیخ می‌شد؟

این روزا تو اون لحظه‌هایی که ناگهان دلم برا یکی می‌تپه، به جای «دوست دارم» دلم میخواد بهش بگم «پنجرو رو ببند و بیا تا با هم بمیریم عزیزم»
طبیعتاً هیچ کدوم رو نمی‌گم.

دلم می‌خواد بدبختی‌های حرفه‌ایم رو ببرم زیر پتو و تو تنهایی باهاشون بمیرم.

بعد می‌بینم درباره‌ی پریشانی‌‌های عاطفی‌م هم همینو می‌خوام.

بعضی وقت‌ها کلاً دلم می‌خواد برم زیر پتو تو تنهایی وانمود کنم مرده‌م.

بابا من پشت در مونده‌م. یکی در این زندگی و این دنیا رو روم باز کنه برگردم تو. اه.

Thursday, 5 May 2016

الگوی جدیدی که در رفتارم پیدا کردم:
وقتی یکی از اپیزودهای افسردگی شروع می‌شه، وقتی به اونجایی می‌رسه که توان وانمود کردنم تموم میشه،  از تمام آدم‌هایی که زمانی حتی نشانه‌ی کوچکی از درک نکردن ناتوانی آدم تو این موقعیت نشون دادن بی‌رحمانه فاصله می‌گیرم.

چه مغرضانه گفتم «شعرهای عصبانی» درباره‌ی گلسرخی. تو همون دختر رحمان هم، وقتی داد می‌زنه «وقتی که دختر رحمان با‌ یک تب دو ساعته می‌میرد»، بلافاصله بعدش میگه «باید که دوست بداریم، یاران»

تو همون نواره، یه شعر بود که حتی وقتی به عصر اینترنت رسیدیم هم هیچ جا دیگه پیداش نکردیم. اسمش بود «آخرین چراغی که در بلندی‌های طوفان با شعله‌های دلش می‌سوخت»
یه جاش می‌گفت
«در تاریک‌ترین پنجره‌های نیم‌گشاده
در کج‌ترین خط دروغین قصه‌ها
آن چه می‌گذشت،
تو نبودی.
نمی‌شکستی.
نمی‌مردی»
و کمی بعدتر یه چیزی تو این مایه ها که از کجاها گذشتی تو، که عبورت گلوی خروس‌ها رو تو نیمه‌شب آتیش می‌زنه. تصویری که یادمه خیلی محوه. اما اونچه که از شعر برام باقی مونده، روشنایی گلوی یکیه که تو کج‌ترین خط دروغین قصه‌ها هم نمی‌شکنه و نمی‌میره. که آخرین چراغه. که از هرجا عبور میکنه، حتی وقتی «تاراج کردند و سوختند، ویران کردند دل مارا»، آتیش می‌زنه و می‌سوزه و روشن می‌کنه.

و رازآلودگی اون شعر و اون شاعر، که تو گم و پیدا شدن اون نوار هی گم و پیدا می‌شد و دستمون هیچ جور دیگه ای بهش نمی‌رسید. و حتی به فکر هیچ کدوممون نرسید به بار یه جایی که گم نشه بنویسیم شعر کاملش رو.

خدا می‌دونه چیا تو ساختن هسته‌ی مرکزی هویت آدم نقش بازی کردن. چیا ردشون رو انداختن بی که آدم بدونه و بفهمه.

امروز مگ بهم زنگ زد و یه ربع گریه کرد. گفت از صبح که بیدار شده نمی‌تونه گریه‌ش رو کنترل کنه.
بیست دیقه حرف ‌زدیم،  موقعیت‌ش رو براش صورت‌بندی کردم، قطع کردیم که من برم سر کلاس، تکست داد که خیلی بهتره و جمله‌هام کمک‌ش کردن که حال خودشو بهتر بفهمه.
این زبان داره بالاخره به چنگم میاد.

از یه جایی به بعد، ماجرا «زبان» نیست و دانش ه. برای دقیق بودن، برای صورت‌بندیِ راهگشا داشتن از شرایط، واژه داشتن کافی نیست. باید مفهوم داشته باشی. اگه همین دیروز اون تد تاک رو درباره‌ی collapse of perception ندیده بودم امروز نمی‌تونستم کمکی به مگ بکنم. نه به خاطر این دو تا واژه. به خاطر مفهومی که پشتشونه. و مفاهیم، از این فرهنگ به اون فرهنگ عوض می‌شن. اون قفسی که باعث میشه نتونم برای دوست‌های آمریکاییم تو کانورسیشن مفید باشم، فقط قفس دایره واژگان نیست. قفس دایره‌ی مفاهیمیه که ذهنم تو ظرفشون کار می‌کنه.
کتاب خوندن و فیلم دیدن و تد تاک نگا کردن و کلاً consume کردنِ این فرهنگ، در درجه‌ای بالاتر از واژگان و ساختار های زبانی به درد می‌خوره، اگه بخوای. ذهنت رو با مفاهیم آشنا می‌کنه. فریم‌ورک‌های تازه میده بهت، نه فقط برای حرف زدن. که برای فکر کردن.

ماه دهم.

Wednesday, 4 May 2016

ای آمده ز عمق فراموشی...

پونزده سالگی، درست قبل از پیدا شدنش، خسرو گلسرخی می‌خوندم در ادامه‌ی گوش دادن به نواری که مال بابام بود و همه شعرا چپ و انقلابی. از بین همه‌ی اون شعرهای عصبانی (وقتی که دختر رحمان، با یک تب دو ساعته می‌میرد، باید که...)، دو تا از عاشقانه‌ترین‌هاش به دلم نشسته بود. طبعاً مایه‌ی ناامیدی بابام شده بودم وقتی کتاب گلسرخی رو دستم دیده بود و بعد، یه جمعه عصری بدوبدو از پله‌ها امده بودم پایین که «وااااای این چه خوبه»، بعد خونده بودم که لیلای من همیشه پشت پنجره می‌خوابد.

حالا، بعد از اینهمه سال که دوباره پیداش کردم، حالا که داریم دوباره هم رو می‌شناسیم کمی، در گذشته و در حال، توی لحظه‌های آخر قبل خواب ناگهان بهم هجوم میاره.
«ابریشم سیاه دو چشمت
یادآور شبی زمستانی‌ست
من
بی ردا
بدون وحشت دشنه
شادمانه به خواب می‌رفتم»

سه هفته‌س زیر رگبار براهنی‌ام با صداش که می‌لرزه و غمگین و خشمگین و خسته میشه. صدای لرزانش وقتی می‌خونه «میخواستم که صورت زیبایی را روی سینه ام بگذارم و بمیرم / اما نشد/ هستی خسیس‌تر از اینهاست» سه هفته‌ست صدای پس زمینه‌ی رویاها و کابوس‌هامه.

وقتی که شب درست قبل از خواب این شعر بهم هجوم میاره٬چطور براش نخونم که

«بر تپه‌ها بایست
پریشان کن
اینک هجوم فاصله‌ها را

ای آمده ز عمق فراموشی»

[+]

Tuesday, 3 May 2016

نمی‌دونم حالم بهتره یا نه اما قطعاً آروم‌ترم.

باید از هوای بعد از بارون ستیت کالج و چندین دیالوگ روشنگر اخیر و افسردگی و عشق و حسرت بنویسم.

باید بیشتر بنویسم.