Friday, 16 December 2016

ملافه‌ی زرشکی قراره جلوی خونی شدن مبل رو، اگه خون تامپون رو رد کنه و بیاد بیرون٬ بگیره. لخت روی مبل دراز کشیدم. لپ‌تاپ رو تازه بستم. هنوز همه‌چیز عجیبه. گمونم همیشه عجیب خواهد بود. هنوز خودم رو نمی‌شناسم انگار. تنم اما بیدار و خوشحاله. نور چراغ بالاسرم افتاده رو تنم و قشنگ‌تر شده‌م.
از تمام چراغ‌های خونه فقط همین یکی روشنه.
از تمام چراغ‌های من فقط یکی دو تا تاریک.

Tuesday, 13 December 2016

2

"Have a safe trip" now

"Don't die" Before every trip
"Let me know when you get home alive" after every late night sex, when we could not yet bring ourselves to share a bed for an entire night.
"- Maybe you're the killer trying to convince me you've not killed her
- Ask me sth only Naa knows
- What should the Bible have said to make peace an easier concept to grasp?
- Your shite is my shite..."
When your favorite books and comedy shows and your laughter were the only things we shared. 
"Don't get killed" followed by your apologetic explanation that you've grown up in a place where your mom was afraid you'd get kidnapped every time you left the house in the dark. I told you my mom was afraid I'd get raped every time I left the house in the dark back in the city I call home.
"Don't get killed, or raped" And we were not lonely lost sailors in the ocean anymore. But lonely lost sailors on the same boat. Still in the ocean though.
"Don't die, don't disappear" when I was getting on a plane, not sure you'll be there when I come back.
"Are you still alive?" When you were sick and didn't need company. And I was sick of not allowing myself to want to take care of you, walking back home
to give you space.
Give you time.
Give you anything but love.

Through the wound forest of my wiped out heart and the salty ocean of your shattered "personal space", 
"Don't die" was the closest we could get to "I like you"

"I still miss you" a text you wake up to, 3 days after our epic sex after my 3 weeks long trip.
My heart, a deserted airport at midnight. The only sound,  the cold announcement that repeats every ten minutes:
"For safety reasons, Please do not leave your baggage unattended"
Until you reply. 
"It's very early in the morning" and my fingers go numb. 
I take my unattended baggage, I leave the airport.
It feels lonely to exit, with all the baggage, through the entrance of the departure terminal.
You. Of all the people, you should've known. 
sometimes,
"I still miss you" 
is the closest one can get
to "I love you"

Monday, 12 December 2016

"Let it go
Let it leave
Let it happen
Nothing
in this world
was promised or
belonged to you
anyway"

--Rupi Kaur

اون مسئولیتی دربرابر جنگ من با ترس از vulnerability نداره.
اون مسئولیتی در برابر تلاش من برای حفظ حریمش و اشغال نکردن فضای زیادی در زندگیش نداره.
اون مسئولیتی در برابر اینکه من چقدر بودنش رو می‌خوام نداره.
اون مسئولیتی دربرابر گریز و حضور متناوب و مدام من نداره.
در برابر بیدار شدنم با دلتنگی و بروز دلتنگی‌م
در برابر این شوق بی‌حد برای شر کردن قشنگی و شادی روزهای برفی با اون
در برابر این حرارتی که تنم می‌خواد با تنش شر کنه تو این صبح‌های سرد
در برابر خروج گاه به گاهم از لاک ترس از دوست داشتن و دوست داشته شدن
در برابر این صداهای متناقض که هر اتفاقی رو به هزاران شکل روایت می‌کنن تو سرم
در برابر ایستادنم لب این صخره، تو این باد شدید
اون هیچ مسئولیتی در برابر هیچی نداره.

اما کاش داشت. کاش جهان مسئولیتی می‌ذاشت روی دوش کسی که میگه "I want you to love me " و می‌شنوه "I want me to love you too, but.... "  و دو هفته بعدش صبح با سمس "I still miss you" بیدار میشه.

قلبت رو قورت بده. چای دم کن. پرده رو بزن کنار.  بذار Tom Odell بخونه
And I wanna kiss you, make you feel alright
I'm just so tired to share my nights
I wanna cry I wanna love
But all my tears have been used up
و بی که فکر کنی یا روایت کنی، مقاله‌ت رو بنویس انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. بذار قلبت شگفت‌زده بشه از تپش‌هاش. بذار قلبت در تنهایی باور کنه که هنوز می‌تونه دوست بداره. هنوز می‌تونه منتظر باشه و بخواد. به تپش‌هاش گوش بده و شگفت‌زدگی‌ش رو embrace کن.

بعد زیر لب بگو «این باران شدید، این باران شدید، می‌ریزد به دریا می‌ریزد به دریا می‌ریزد به دریا» اما نگو بیهوده. نگو بی‌فایده. به سفیدی برف نگاه کن و شاکر باش برای تپش‌هایی که مدت‌ها فکر می‌کردی مرده‌ن. و بعد
let it go...

Sunday, 11 December 2016

Contentment *

برف قشنگ است.
خیره‌شدن به دانه‌های درشتش وقتی سبک‌سبک از آسمان می‌افتند آرام‌کننده است
رقص دانه‌ها که روی هزار خط می‌چرخند و می‌رسند زمین کلشه‌ای اما زیباست.
صبح برفی انقدر زیبا هست که بیرزد از زیر گرما پتو بری تا پنجره و پرده را کنار بزنی، با موج سرمایی که از شیشه می‌زند توی صورتت، تا نگاهش کنی.
انقدر آرام‌کننده هست که بیرزد همه‌ی برنامه‌ریزی ها را نیم ساعت عقب بندازی تا بنشینی فقط به نگاه کردن برف پشت پنجره.

دیدن همین چیزهای ساده، بازیافتن احساس دیدن زیبایی٬ همین حرف‌های برای همه تکراری٬ این‌ها برای منی که ابرهای افسردگی تازه افقم را ترک کرده‌اند، شبیه چند قطره اکسیژن است بعد از -- مزخرف است این تشبیه‌ها. بیرون آمدن از زیر وزن عود افسردگی شبیه هیچ چیز نیست. خودش است با سایه‌ی مدامی از اضطراب‌. تا کی دوام می‌آورد؟ کی دوباره شمشیر آویزان بالای سر احساس‌هام پایین می‌افتد و قطع می‌کند این ارتباط تازه‌ی من را با خودم؟ امشب که بخوابم، فردا هم باز با زنگ دوم ساعت، بی تنفر و دلزدگی از تخت درمیایم؟ فردا هم باز پرده را کنار می‌زنم برای دیدن برف؟ فردا تاریکم یا روشن؟

نگاه کردن به برف اما روشن است.
حتی همین نیم ساعت اگر سهم من باشد از دیدن زیبایی. با قلبی که به تپش افتاده از هیجان و با اشکی که پشت چشم‌هام جولان می‌دهد هی از هر لحظه که گرمای یک احساس انسانی را در سینه‌ام، در این دالان سرد و خالی ماه‌های اخیر، حس می‌کنم،  می‌نشینم همینجا و برای همین لحظه، برای همین برش کوتاه روشن از میان تاریکی جهان، شکر می‌کنم.

* To hold onto
and to let go of
everything
All
At once.

Thursday, 8 December 2016

یقین یافته - ۳

یک. به دسامبر که می‌رسیم روزهای سوئد خیلی کوتاهن. اما خودشون اینطوری نمی‌گن. می‌گن «روز تاریکه». چون روزشون ساعت ۳.۵ که تاریک می‌شه تموم نمی‌شه. چون روز تاریکه، شمع روشن کردن یه کار روزمره‌ست. صبح‌های زود شمع به جای چراغ. سر میز شام شمع. تو دفتر مدرسه سر میزها شمع. مثلا ده دیقه می‌شستیم قهوه بخوریم حرف بزنیم همکارم شمع رو میز رو روشن می‌کرد. 
تزئینات کریسمس‌شون، به خاطر همین، همه‌ش درباره‌ی نور ه. از چهارهفته قبل پشت پنجره‌ها یه سری چراغه شبیه این عکسا. پشت همه‌ی پنجره‌ها. دفترهای اداری، خونه‌ها، مدرسه‌ها. همه‌جا. 
                

تو شهر راه رفتن چشم آدم رو خوشحال می‌کنه.
همه‌چیز پر از نوره. درخت‌های کریسمس رنگی پنگی‌های قرمز و طلایی کمتر دارن. نور سفید و زرد. 

تو اسلو و استکهلم دو تا کریسمس مارکت دیدم. مغازه‌های کوچولو کوچولو، شبیه جمعه بازار مثلاْ. قدم زدن توشون خیلی لذت بخش بود برام. بوهای کریسمس در سوئد رو می‌شناسم دیگه. و رنگ‌ها. و نورها. 

برای اولین بار نسبت به کریسمس یه حسی دارم. حتی حتی حتی ممکن بود اگه خونه بودیم (نه من کریسمس هستم نه هیچ‌کدوم از همخونه‌ها) درخت کریسمس علم کنم با نورهای سفید و برا همخونه‌ها زیرش کادو بذارم. الان از این که پیش فامیل و بخشی از خانواده‌ خواهم بود شب سال نو خوشحالم. برای خودم خیلی عجیبه این شیفت. 
این که اتفاق‌های کریسمس از یه معنای پرکتیکال میان تو سوئد، باعث می‌شد برام معنادار بشه واقعا. شبیه کرسی شب یلدا. شبیه آتیش درست کردن تو چارشنبه‌سوری.

دو. یانشپین شهر کوچیک و قشنگی بود. می‌شد باهاش دوست شد راحت. شاید به خاطر نورها. نمی‌دونم. اما منی که سخت راه پیدا می‌کنم به یه شهر، باهاش راحت بودم. شاید هم چون حالم خوب بود از مدرسه. نمی‌دونم...
هروقت خستگی غلبه می‌کرد، می‌رفتم قدم می‌زدم تو مرکز شهر. یا کنار دریاچه. توی یه کافه‌ای قهوه/ توی یه باری شراب می‌خوردم و فکر می‌کردم. و ذهنم باز می‌شد انگار. انگار یه مهی کنار رفته باشه. چیزهای ساده دیگه به نظر غیر ممکن نمیومد. دیشب داشتم برا پ از حالم و تاثیر سفر تعریف می‌کردم، گفتم همون لگدی بود که لازم داشتم. که از اون weird spaceی که توش گیر کرده بودم پرت شم بیرون. نمی‌دونم این ترم‌ز آو دیپرشن چطوری باید درباره‌ش حرف بزنم. می‌دونم که دیپرشن با سفر درمان نمی‌شه. می‌دونم اینکه قرصامو نمی‌خورم دیگه خیلی کار اشتباهیه. می‌دونم یه شنبه با روانکاوم حرف بزنم شاکی میشه. به خاطر همین اصن ازش وقت گرفتم که این حرفا رو بزنیم و برگردم رو زمین. ولی می‌دونم که برای الان حداقل، دیگه سوارم نیست. راه گلوم رو نبسته. دست و پام رو نبسته. اون شعری بود که آخر پست قبلی نوشتم، الان شبیه پروانه شده. 
دیگه احساس نمی‌کنم برای نوشتن پیپرم، برای تمرکز کردن روی کار، باید از لای کیلومترها ابر طوسی چگال رد بشم. همه‌چیز در دسترس‌تره. 
دوباره توی دفتر one line a dayم می‌نویسم. درست از وقتی که دیپرشن هیت کرد گذاشته بودمش کنار. الان اما دوباره حاضرم با خودم روبرو بشم. حتی روزهایی که از تخت درومدن سخته هم فرار نمی‌کنم از خودم. 
حتی، یه کاری که همیشه دلم می‌خواسته بکنم و هی به خودم می‌گفتم وقتش رو ندارم رو می‌خوام شروع کنم. possibility. گشودگی به جهان. راه یافتن به جریان زندگی. 

سه. پوست انداختم انگار. شاید چون تو مدرسه بهم به عنوان اکسپرت زبان انگلیسی نگاه می‌کردن و اینسکیوریتی‌هام در انگلیسی حرف زدن تا حدی از بین رفته بود. وحلل عقده من لسانی شد انگار. شاید هم به خاطر ذات سفر کردن. تو استکهلم، سه روز آخر سفر، به راحتی با آدم‌های جدید معاشرت می‌کردم. و حتی با یه آقای چهل ساله‌ای هم قدم شدیم و شهرو با هم گشتیم. چیزی از زندگی‌هامون با هم شر نکردیم. دوست نشدیم. اما استکهلم رو با هم دیدیم و با هم فهمیدیم و از معاشرت با هم لذت بردیم. گشودگی به جهان. راه یافتن. 

چهار. شب آخر استکهلم با اون آقای چهل ساله خوابیدم. هیچ دلیلی براش به ذهنم نمی‌رسه. نه اونقدر تشنه‌ی سکس بودم، نه اونقدرا به نظرم جذاب بود، نه مطلقا هیچی. اما انگار دلم این تجربه رو می‌خواست. کمی کله‌خری کردم اما در نهایت خوب شد. توانایی‌های جدیدم در کامیونیکیت کردن مرزها و خط قرمزهام رو به عمل انداختم (دست پ درد نکنه در این زمینه). و صبح فرداش انگار یه احساس قدرتی در خودم حس می‌کردم. نه به خاطر اینکه با یه آدم چهل ساله خوابیدم. بیشتر به خاطر اینکه افسارمو ول نکردم و خطر کنم و ژانگولر بزنم و فلان. تصمیم گرفتم و امتحانش کردم و گذشتم ازش. 
جدیدا خیلی کم کامپرومایز می‌کنم برای آدم‌های زندگیم. مخصوصا برای پسرها. این «مخصوصا» مهمه چون اخیرا متوجه شده بودم که برای دوست‌های پسرم / دوست‌پسرهام بیشتر از دوست‌های دخترم کوتاه اومدم در زندگی کلا. بهشون کمتر سخت گرفتم و انتظارم ازشون کمتر بوده. خیلی دریافت گهی بود طبعا. نشانه‌ی روشن نیاز به محبت و تایید موجودات مذکر (سلام پدر. جات خالی بوده همیشه. سلام برسون). الان دیگه اینطوری نیست. واقعا دیگه روی خط قرمزهام صبر نمی‌کنم. توضیح اضافه نمی‌دم. میانبر بهشون نشون نمی‌دم. کوتاه نمیام. احساس می‌کنم این شیفت مستقیما به تغییر سیستم زندگی جنسی‌م مربوطه. هنوز نمی‌تونم ربطش رو توضیح بدم. اما انگار این طرف هم تصویرم روشن شده و جامو پیدا کردم. شاید چون دیگه تو رابطه‌ای نیستم که مدام کامپرومایز کردنم رو بطلبه، اون در بسته شده و تعمیم داده نمی‌شه به بقیه. نمی‌دونم. باید هنوز بهش فکر کنم. اما عمیقا ازش راضی ام. 

پنج. کنار این احساس قدرت، یه حال عجیبی میاد از جنس فاصله گرفتن از خود. انگار که من توی اون لحظه نیستم. با یه فاصله‌ای دارم همه‌ی این چیزها رو حس و تجربه می‌کنم. گاهی فکر می‌کنم اگه بیشتر از مرده خوشم میومد، اگه نقش جذابیت اون آدم در جذابیت کل ماجرا بیشتر بود، باز هم با همون فاصله‌ای که داشتم وارد فاز تخت‌خواب می‌شدم؟ به نظرم میاد که اون فاصله‌هه، اون detachment لازمه‌ی اون کنترل و تصمیم‌گیریه. ولی دوستش ندارم و ازش لذت نمی‌برم. دارم هنوز به این دو تا احساس جدا فکر می‌کنم. 

شیش. سکوتت داره منو می‌کشه.

هفت. این سفر و تمام زیر و بم‌هاش و تمام تصمیم‌های ناگهانی در حینش شاید بهترین کاری بود که برای خودم کردم در یک سال گذشته. نمی‌دونم تا کجا باهام میاد این حال‌ بهتر. نمی‌دونم این گشودگی و راه یافتگی و sense of possibility  چقدر دووم میاره. اما حتی اگه همین فردا هم باز دچار ستیت کالج و ابرهای طوسی بشم، همین که یادم اومده دچارشون نبودن چه حالی بود، و همین که برای خاطره‌ش لازم نیست به دو سال پیش برگردم خیلی خوبه. 

هشت. 
"Perhaps struggle is all we have... So you must wake up every morning knowing no promise is unbreakable, least of all the promise of waking up at all. This is not despair. These are preferences of universe itself. Verbs over nouns. Actions over states. Struggle over hope"

 -- Ta-Nehisi Coates, Between the World and Me.

Monday, 21 November 2016

از هاستل زدم بیرون بی‌هدف. راه رفتم و قهوه خوردم و نوشتم و خرید کردم و شراب خوردم و شام. خوش گذشت.
I'm back

یقین یافته - ۲

This shit is not a fairy tale. Depression doesn't just go away even when you feel awesome for 5 days in a row for having the most meaningful job you've ever had. There is a point on the way, where depression is not an explanation of 'how you feel' anymore. It's a part of 'who you are'. The more you
ignore it, the bigger gets the part.

So no.
As you see, it's not fine to stop taking your meds on time. It's not fine to 'forget' them. Stop pretending that your life is too exciting for you to remember taking them with breakfast because all you're thinking of is the Arabic sentences you learned at school yesterday and you want to use them today. Bullshit. You remember. On each and every breakfast, each and every dinner, you are secretly afraid of not taking them even in this heaven you are living in. You are clinging to that little ray of hope that makes its way to your thoughts and makes you think "Maybe it's just the situation. Maybe I don't really need them." So you try it. Casually. You 'forget' them here and there...
And now look at you. 3 days, and 'back to black'.

So no.
This shit is not a fairy tale. Depression doesn't just go away because you are on your fantastic journey across the ocean to find meaning in what you do. Fuck it. See? This is why getting rid of all the myths and bullshit about depression in the media and public opinion is so fucking hard. Even I, after 8 months of struggling with the fucking reality of it, am willing to buy into the myths.  Oh boy the myths are so much more convenient to deal with.

My depression is a shapeshifter
One day it's as small as a firefly in the palm of a bear
The next it's the bear
On those days I play dead until the bear leaves me alone
I call the bad days "the Dark Days"

[+]

Thursday, 17 November 2016

یقین ِ یافته - ۱

چهار بعد از ظهر روز پنج‌شنبه ۱۷ نوامبر ۲۰۱۶ - یانشوپین - سوئد

از مدرسه رسیدم. سیگار کشیدم، چایی ریختم، و روی مبل کوچیک آبی اتاق کوچیکم توی هاستل نشسته‌م. از پنجره به منظره‌ی دریاچه نگاه می‌کنم و چایی و شکلات می‌خورم. 

امروز دو تا دختر فلسطینی اضافه شدن بهمون. امیدوارم بودیم اندک عربی‌ای که بلدم کمک‌م کنه. نکرد. اما یه چیز رو اگه در دوماه گذشته تمرین کرده باشم در رابطه‌م با پ، گذر از مرزهای زبانه. مهربون بودن بدون زبان. حمایت کردن بدون زبان. فردا می‌رم دنبالشون که با اتوبوس ببرمشون مدرسه. 

کلاس‌های انگلیسی معمولی‌ای که سرشون رفتم این هفته رو از هفته‌ی دیگه کم می‌کنیم که بتونم بیشترتر پیش مهاجرها باشم. تعدادشون زیاد شده، معلمشون دست‌تنهاست. به طور معجزه‌آسایی به موقع رسیدم. معلمشون امروز پنیک کرده بود. برنامه‌ی بچه‌ها جور در نمیومد. استراحت‌های همزمان‌مون رو هم کنسل کردیم. گفت ببخشید که تنها باید بری برک. گفتم من برا گپ زدن نیومدم اینجا. بعد از مدرسه برا گپ زدن وقت هست. گفت انگلیسی همه‌شون رو به عهده می‌گیری؟ یه لحظه ترسیدم، بعد گفتم آره حتما. گفت نترس من خیالم ازت راحته.

صبح‌ها هنوز سخت پا می‌شم. اما گس وات؟ نه چون بیرون اومدن از تخت سخته فلان. چون خسته‌م. از لحظه‌ای که هشیار می‌شم تا لحظه‌ای که آماده‌ی بیرون رفتن از درم ده دیقه طول می‌کشه. و منتظر آخر هفته‌م که «استراحت» کنم. سیگار؟ ماکزیمم سه تا در روز. وقت ندارم که حتی پنج دیقه‌شو برا سیگار کشیدن تلف کنم. چیزی هم ندارم که برای فرار کردن ازش و گذران وقت برم سیگار بکشم. وقت تلف شده پای یوتوب و توییتر؟ ۱۵ دیقه آخر شب فقط برا اینکه مغزم خالی شه بتونم بخوابم.

از همه‌ش بهتر اینه که می‌دونم، یا حداقل الان فکر می‌کنم، که این حال خوب با من به استیت کالج برمی‌گرده. شبیه حال شیراز که گذاشتمش تو صندوق بردم تهران. که تا مدت‌ها در صندوق رو باز می‌کردم رنگ و نور مسجد نصیر می‌پاشید بیرون همه‌ی سر و صداها آروم می‌شد.

الان؟ شاکرترینم. 



Friday, 4 November 2016

با صدای یه سری گنجشک بیدار می‌شم. ناهشیاریه لابد که یادم می‌ره کجام. برای چند دقیقه فکر می‌کنم اینجا تهرانه و اوایل تابستون و ساعت پنج صبح، که گنجشکا شروع می‌کنن پشت پنجره خوندن. که همیشه عادت داشتم از خواب بپرم با صداشون و بعد دوباره برگردم خواب. شبیه یه جایزه‌ی کوچیک وسط شب.  احساس «خونه بودن» قلبم رو فشار می‌ده. و اون فشار، اون بغض، اون آگاهی به این که اینجا خونه نیست همزمان میشه با غلت زدنش و خاموش کردن ساعت موبایلش. بلند می‌شم می‌شینم و نفس عمیق می‌کشم. انگار که از خواب پریده‌ باشم. 
کف دستشو می‌ذاره رو پشتم می‌گه «جانم». با اون لهجه‌ی خنده‌دارش. خنده‌م می‌گیره از همه‌ی وضعیت. از اینکه از خواب پریدم و فکر کردم خونه‌م و بعد فهمیدم خونه نیستم و بعد حالا این آدم داره سعی می‌کنه با تنها کلمه‌ای که به زبون خونه‌ی من بلده آرومم کنه. و همه‌ی این‌ها در کمتر از یک دقیقه اتفاق میفته. 
میگه خوبی؟ براش از گنجشک‌های پشت پنجره تعریف می‌کنم و صبح‌های تابستون و بی‌خوابی‌های شباش که وصل می‌شد به هیاهوی پنج صبح گنجشک‌ها. نگاهش می‌کنم و می‌بینم یه جایی اون وسطا خوابش می‌بره. 

به تمام تلاش دیشبم فکر می‌کنم برای ترجمه‌ی «جانم». به وقتی تو بغلم گریه‌ش گرفته بود و مدام تو دلم می‌گفتم جانم ولی هیچی نگفتم و فقط سرش رو ناز کردم. به اون لحظه‌ تو تخت که نفس نفس زنان خودش رو پرت کرد تو بغلم و «جانم.. من اینجام» از گلوم پرت شد بیرون. در اولین لحظه‌ای که نفسش برگشت پرسید اینی که گفتی ینی چی؟ و تمام دقیقه‌های طولانی بعدش. و لبخندش وقتی بالاخره فهمید.
فهمید؟ معلومه که نه. کسی که هیچ کس تا حالا بهش نگفته «جانم» چطور می‌فهمه جانم یعنی چی؟ اما انقدر خوب فهمیده که وقتی از خواب می‌پرم درست استفاده‌ش کنه. وقتی صب صداش می‌کنم که خدافظی کنم و برم، تو همون خواب و بیداری اولش، جوابمو با «جانم» بده. 

هعی. داری قبول می‌کنی که دست برداری از حفظ مرکزیت جهان خودت و وارد جهان من بشی؟
سلام. خوش اومدی. 

پ.ن: حالا می‌دونم تا دفعه‌ی بعد که ببینمش یادش رفته‌ها. تو زندگی که دیگه نه درام می‌کنم نه حماسه. اینجا هم نکنم؟ اینجا می‌خوام همه‌ش درام کنم اصن.

Wednesday, 2 November 2016

I'm being me, and being me ironically goes against my own rules sometimes. Negotiating me and my rules. I guess something safer and also more authentic might emerge somewhere mid way.