ملافهی زرشکی قراره جلوی خونی شدن مبل رو، اگه خون تامپون رو رد کنه و بیاد بیرون٬ بگیره. لخت روی مبل دراز کشیدم. لپتاپ رو تازه بستم. هنوز همهچیز عجیبه. گمونم همیشه عجیب خواهد بود. هنوز خودم رو نمیشناسم انگار. تنم اما بیدار و خوشحاله. نور چراغ بالاسرم افتاده رو تنم و قشنگتر شدهم.
از تمام چراغهای خونه فقط همین یکی روشنه.
از تمام چراغهای من فقط یکی دو تا تاریک.
Friday, 16 December 2016
Tuesday, 13 December 2016
2
"Don't die" Before every trip
"- Maybe you're the killer trying to convince me you've not killed her
- Ask me sth only Naa knows
When your favorite books and comedy shows and your laughter were the only things we shared.
Through the wound forest of my wiped out heart and the salty ocean of your shattered "personal space",
Monday, 12 December 2016
"Let it go
Let it leave
Let it happen
Nothing
in this world
was promised or
belonged to you
anyway"
--Rupi Kaur
اون مسئولیتی دربرابر جنگ من با ترس از vulnerability نداره.
اون مسئولیتی در برابر تلاش من برای حفظ حریمش و اشغال نکردن فضای زیادی در زندگیش نداره.
اون مسئولیتی در برابر اینکه من چقدر بودنش رو میخوام نداره.
اون مسئولیتی دربرابر گریز و حضور متناوب و مدام من نداره.
در برابر بیدار شدنم با دلتنگی و بروز دلتنگیم
در برابر این شوق بیحد برای شر کردن قشنگی و شادی روزهای برفی با اون
در برابر این حرارتی که تنم میخواد با تنش شر کنه تو این صبحهای سرد
در برابر خروج گاه به گاهم از لاک ترس از دوست داشتن و دوست داشته شدن
در برابر این صداهای متناقض که هر اتفاقی رو به هزاران شکل روایت میکنن تو سرم
در برابر ایستادنم لب این صخره، تو این باد شدید
اون هیچ مسئولیتی در برابر هیچی نداره.
اما کاش داشت. کاش جهان مسئولیتی میذاشت روی دوش کسی که میگه "I want you to love me " و میشنوه "I want me to love you too, but.... " و دو هفته بعدش صبح با سمس "I still miss you" بیدار میشه.
قلبت رو قورت بده. چای دم کن. پرده رو بزن کنار. بذار Tom Odell بخونه
And I wanna kiss you, make you feel alright
I'm just so tired to share my nights
I wanna cry I wanna love
But all my tears have been used up
و بی که فکر کنی یا روایت کنی، مقالهت رو بنویس انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. بذار قلبت شگفتزده بشه از تپشهاش. بذار قلبت در تنهایی باور کنه که هنوز میتونه دوست بداره. هنوز میتونه منتظر باشه و بخواد. به تپشهاش گوش بده و شگفتزدگیش رو embrace کن.
بعد زیر لب بگو «این باران شدید، این باران شدید، میریزد به دریا میریزد به دریا میریزد به دریا» اما نگو بیهوده. نگو بیفایده. به سفیدی برف نگاه کن و شاکر باش برای تپشهایی که مدتها فکر میکردی مردهن. و بعد
let it go...
Sunday, 11 December 2016
Contentment *
برف قشنگ است.
خیرهشدن به دانههای درشتش وقتی سبکسبک از آسمان میافتند آرامکننده است
رقص دانهها که روی هزار خط میچرخند و میرسند زمین کلشهای اما زیباست.
صبح برفی انقدر زیبا هست که بیرزد از زیر گرما پتو بری تا پنجره و پرده را کنار بزنی، با موج سرمایی که از شیشه میزند توی صورتت، تا نگاهش کنی.
انقدر آرامکننده هست که بیرزد همهی برنامهریزی ها را نیم ساعت عقب بندازی تا بنشینی فقط به نگاه کردن برف پشت پنجره.
دیدن همین چیزهای ساده، بازیافتن احساس دیدن زیبایی٬ همین حرفهای برای همه تکراری٬ اینها برای منی که ابرهای افسردگی تازه افقم را ترک کردهاند، شبیه چند قطره اکسیژن است بعد از -- مزخرف است این تشبیهها. بیرون آمدن از زیر وزن عود افسردگی شبیه هیچ چیز نیست. خودش است با سایهی مدامی از اضطراب. تا کی دوام میآورد؟ کی دوباره شمشیر آویزان بالای سر احساسهام پایین میافتد و قطع میکند این ارتباط تازهی من را با خودم؟ امشب که بخوابم، فردا هم باز با زنگ دوم ساعت، بی تنفر و دلزدگی از تخت درمیایم؟ فردا هم باز پرده را کنار میزنم برای دیدن برف؟ فردا تاریکم یا روشن؟
نگاه کردن به برف اما روشن است.
حتی همین نیم ساعت اگر سهم من باشد از دیدن زیبایی. با قلبی که به تپش افتاده از هیجان و با اشکی که پشت چشمهام جولان میدهد هی از هر لحظه که گرمای یک احساس انسانی را در سینهام، در این دالان سرد و خالی ماههای اخیر، حس میکنم، مینشینم همینجا و برای همین لحظه، برای همین برش کوتاه روشن از میان تاریکی جهان، شکر میکنم.
* To hold onto
and to let go of
everything
All
At once.
Thursday, 8 December 2016
یقین یافته - ۳
همهچیز پر از نوره. درختهای کریسمس رنگی پنگیهای قرمز و طلایی کمتر دارن. نور سفید و زرد.
-- Ta-Nehisi Coates, Between the World and Me.
Monday, 21 November 2016
یقین یافته - ۲
ignore it, the bigger gets the part.
So no.
As you see, it's not fine to stop taking your meds on time. It's not fine to 'forget' them. Stop pretending that your life is too exciting for you to remember taking them with breakfast because all you're thinking of is the Arabic sentences you learned at school yesterday and you want to use them today. Bullshit. You remember. On each and every breakfast, each and every dinner, you are secretly afraid of not taking them even in this heaven you are living in. You are clinging to that little ray of hope that makes its way to your thoughts and makes you think "Maybe it's just the situation. Maybe I don't really need them." So you try it. Casually. You 'forget' them here and there...
And now look at you. 3 days, and 'back to black'.
So no.
This shit is not a fairy tale. Depression doesn't just go away because you are on your fantastic journey across the ocean to find meaning in what you do. Fuck it. See? This is why getting rid of all the myths and bullshit about depression in the media and public opinion is so fucking hard. Even I, after 8 months of struggling with the fucking reality of it, am willing to buy into the myths. Oh boy the myths are so much more convenient to deal with.
My depression is a shapeshifter
One day it's as small as a firefly in the palm of a bear
The next it's the bear
On those days I play dead until the bear leaves me alone
I call the bad days "the Dark Days"

