Wednesday, 25 January 2017

این جور لحظه به لحظه جنگیدن برای ماندن در زندگی دیگر طبیعی شده. انگار یک حالت مشخص باشد که کلیدش را می‌زنی و روشن می‌شود.
تلگرام را چک می‌کنی برای هر اسمی که بتواند برای لحظه‌ای مرهمی به دستت دهد. برای آغوشی در یک کلمه. حضوری در سه نقطه. وقتی هوا سبک می‌شود و چشم سیاهی می‌رود و مرزهای زندگی و مردگی نزدیک می‌شود.
بی که لحظه‌ای فکر کنی به گند و گه رابطه، می‌نویسی که «I need a long silent hug» و پناه می‌بری و حرف می‌زنی و مست می‌کنی و می‌خوابی. تنت را می‌سپری به تنی که انگار دیگر فرقی با غریبه‌ی استکهلم ندارد. تنهاتر می‌شوی.
چهارتا شعر و جمله می‌چسبانی این طرف و آن طرف. هدر توییتر. کاور فیس بوک. بک گراند لپ‌تاپ. بالای میز. گوشه‌ی دفتر سر کلاسی که هر لحظه ممکن است با گریه ترکش کنی. گوشت را می‌بندی روی توصیف امید شاعران دوره‌ی رومانتیک در داغی انقلاب فرانسه، روان‌نویس بنفش را پیدا می‌کنی و گوشه ی یادداشت‌ها می نویسی «به روی برف نشان قدم نخواهد ماند» و با این حال با گریه ترکش می‌کنی. دقیقه‌های طولانی خیره می‌شوی به یک مسیج تلگرام. « باید بنویسیم جهان بهتر ممکن است، بزنیم بالای تختمون. چون ممکن است». بارها و بارها می‌خوانی‌اش چون پیام جمله‌ها یک ثانیه بعد از خواندن پیغام هم در تو نمی‌ماند.
باید غذا بخوری. دوباره کلید مراقبت از غذاخوردن را روشن می‌کنی. حداقل دو وعده در روز حتی اگر این یعنی خرج بیخود در رستوران‌های دانشگاه چون غذا پختن میزانی از آشتی با زندگی می‌خواهد که نداری.
برای هر استاد ایمیل «مریضم نمیام» می‌نویسی و تا رسیدن به پشت در کلاس در درفت‌ها نگهش می‌داری. هر پله را که بالا می‌روی یک بار دستت از روی send سر می‌خورد. نمی‌فرستی. هر لحظه درکلاس به سناریوهای قابل قبول برای ترک ناگهانی کلاس و دیگر برنگشتن فکر می‌کنی. ترک نمی‌کنی.
باید هرازگاهی به مامان و بابا بنویسی. وقت گریه کردن پای آیمو گذشته. اما باید هرازگاهی حالشان را بپرسی و بگویی «خوبم»

تاریکی بالا می‌آید. نمی‌جنگی. یاد گرفته‌ای که باید مبارزه‌ات را انتخاب کنی و جنگیدن با تاریکی کار تو نیست. تاریکی هیولای سرخ آتش است که هی از زیر آوارها سر بلند می‌کند. تاریکی شهری‌ست که علیه مردمش قیام می‌کند. تاریکی تاول پاهای آتش‌نشان‌هاست. تاریکی پیامی از موتورخانه‌است. تاریکی راه‌پله‌ی طبقه‌ی یازدهم است و تجهیزات رها شده به امید فرار. راه‌پله‌ی طبقه‌ی ششم است و پیکرها. 
یادگرفته‌ای تاریکی که بالا می‌آید بگذاری مثل قطره جوهر ریخته در آب تمامت را تسخیر کند. یادگرفته‌ای تاریکی را با تنت حس کنی. با کرختی پاها وقت بلند شدن از تخت. با لرزش دست‌ها وقت خواندن خبرها. با تنگی نفس. درد گلو. سوزش چشم. تنت را -انگار هم وزن هفده طبقه آهن و سیمان و آتش- می‌کشی این طرف و آن طرف زندگی. یادگرفته‌ای همه‌ی آنچه از دست‌های سیمانی‌ات برمی‌آید چسبیدن به بقاست با تنی که انگار تاریکی را مثل ماده‌ای چگال و سیاه در خودش حمل می‌کند. 

درخت‌ها ایستاده می‌میرند. من اما می‌نشینم. زانو می‌زنم. می‌خزم. نمی‌میرم. نمی‌میرم. نمی‌میرم. 

Saturday, 31 December 2016

دیروز بچه ها رو بردیم باغ وحش.
یه اتاق بود، رو دیواراش پر از محفظه‌های شبیه آکواریوم، با هزار جور مار. باز کله‌خر بازی درآوردم و هی به نگاه کردنشن ادامه دادم. تا اینکه یهو دیدم دستام تو حیب شلوارکم عرق کرده‌ن و ناخونم تو کف دستم فرو رفته و نفس نمی‌کشم. به خواهرم گفتم من می‌رم بیرون. گفت خوبی؟ رنگت چرا پریده؟ گفتم از مار می‌ترسم و رفتم.
نیم ساعت طول کشید تا حال جسمی‌م طبیعی شه.

امروز پسرک هی می‌گفت خاله نا من یه مار سمی‌ام فرار کن. و هی بهش می‌گفتم من واقعا از مار می‌ترسم. و هی نمی‌فهمید که واقعا می‌ترسم یعنی چی. ازش پرسیدم تو از چی واقعا می‌ترسی؟ یه کمی فکر کرد، گفت «هیچی. قبلا از تاریکی می‌ترسیدم بات مانسترز آر نات ایون ریل سو دیگه از چیزی نمی‌ترسم»

دیشب خواب دیدم بعد از یه ماجرای طولانی بالاخره سوار تاکسی شدم و تا دودقه آروم گرفتم فهمیدم ماشینی که سوارش شدم تاکسی نیست. دو نفری که توش بودن شروع کردن به ور رفتن باهام. به شدت ترسیده بودم و سعی می‌کردم با لگد از خودم دورشون کنم ولی می‌دونستم تهش زورم نمی‌رسه.  سرمو از پنجره کردم بیرون اما از ترس نمی‌تونستم جیغ بزنم. صدام در نمیومد و فک کردم باید یه علامت جهانی برای «داره به من تجاوز میشه» وجود می‌داشت که من الان با دستم نشون بدم. وقتی بالاخره صدام درومد و به زور گفتم «کمک»، ماشین‌ها جلوم با اسلو موشن رد می‌شدن و من مطمئن بودم سرنشین‌ها صدام رو می‌شنون اما سرشون رو تکون می‌دادن. و من هی سعی می‌کردم بلندتر جیغ بزنم و نمی‌شد. یه ماشینی سرعتشو کنارمون کم کرد. همون لحظه اونایی که تو ماشین بودن سر منو کشیدن تو و شیشه رو بستن،  و من دیدم اون ماشینی که کنارمون سرعتش رو کم کرده پر از مارهای سیاه و طوسیه.
اینجا خواهرم و پسرکوچیکه‌ش از صدای جیغم از خواب پریدن و خواهرم بیدارم کرد و یه ربع تو بغلش عر زدم.

ترس در ناخودآگاهم خیلی فعاله. از چی می‌ترسم اینهمه؟

Thursday, 29 December 2016

When was the last time you did something for the first time?

امروز برای اولین بار تو اقیانوس‌ شنا کردم.
صد متر رفته بودم جلو فقط. ولی پام نمی‌رسید دیگه. برگشتم عقبو نگا کردم.

خواهر و شوهرش و دوتا پسر کوچیکش. می‌خندیدن و به هم آب می‌پاشیدن. پسرک دستشو محکم می‌گرفت جلوی هر موج، انگار که بخواد همونجا نگهش داره. هربار هم موج از دستش رد می‌شد و می‌پاشید تو سروصورتش و جیغ می‌زد می‌خندید.
"Dady.. dady... Look! I'm fighting the big wave"
دست خودم نبود تمام استعاره‌هایی که تو سرم ساخته می‌شد از همین یه جمله. و شلپ شولوپ آب. و خنده‌هاشون.

همین‌طور که عقب عقب می‌رفتم با خودم فک کردم اگه برم، همینو برم عقب انقد که برنگردم چی؟

معلومه که در اولین لحظه استپ کردم فکرو. ولی تا قبل از تصویر خانواده‌ای که سوگوار می‌شه، قبل از خروج اون فکر یک جمله‌ای از استعاره و افتادنش تو جهان واقعیت، خیلی خواستنی بود. اون احساس رفتن و گم شدن و برنگشتن و حذف شدن. آروم، لای شلوغی ‌آدم‌هایی که دارن آفتاب می‌گیرن و کاپل‌هایی که لب‌های خیس و شور همدیگه رو می‌بوسن تو آب و بچه‌هایی که می‌دون دنبال هم و خونواده‌هایی که اومدن تعطیلات. آروم، لای آبی اقیانوس. لای آفتاب داغ میامی. آروم و بی‌صدا و بدون هیچ حرکت قهرمانی و بدون وحشت. نمی‌ترسیدم. دلم می‌خواست برم انقدر که برنگردم. آرامش‌بخش بود، برای اولین بار.

Sunday, 25 December 2016

صبح کریسمس و کادوهای زیر درخت و بعدش برانچ با یه خونه پر از آدم و گپ و بعدم خاطره تعریف کردن‌های خانوادگی.
بعداز یلدایی که تنهایی گذشت، جالبه که کریسمس اینطوریه. خیلی هم جای درام و حماسه و تراژدی کردن داره. نمی‌کنم ولی.

از حال و هوای فامیلی لذت می‌برم و گاهی از شلوغی فرار می‌کنم می‌رم تنهایی تو اتاق درونگرای تازه پیداشده‌ی درونم رو ناز می‌کنم میام.

کتاب می‌خونم.

و گاهی غصه رو که نمی‌دونم از کجا و چرا اومده می‌تکونم از دلم.

تلگرام و توییتر رو بی‌خیال شدم نسبتاً.واتزپ پر از غم و حسرت و اندکی خشمه.

جرقه می‌زنیم گاهی با خواهرم. من ولی جدیدا به خودم مطمئن‌ترم و هربار فرو نمی‌ریزم. چه می‌دونم...

دلتنگی؟ غوغاست تو دلم‌

Thursday, 22 December 2016

یک. شب یلدا که تنها بودم یه عالمه حافظ خوندم. برای بیشتر دوست‌هام فال گرفتم صدامو ضبط کردم فرستادم. بعدش دیگه همینطوری برا خودم خوندم بلند بلند. 
یهو هوس «عرفان و رندی در شعر حافظ» کردم. طبعا با خودم نیاوردم کتاب رو. کتاب بالینی‌م نبود هیچ‌وقت. هرازگاهی بهش سر می‌زدم. همینجور وفتا.

دو. این چند وقت به «تنهایی» خیلی فکر کردم. و به «آزادی». همزمان، تو همون دو تا دیالوگی که از اینجا با خانوم روانکاو داشتم باز بحث ترس من از مرگ شد. کلا‌ هم که مدام خواب می‌بینم عزیزام مرده‌ن. بله. روان‌درمانی اگزیستانسیال یالوم بهترین کتابی بود که می‌شد الان برم سراغش. ۴۰۰ صفحه‌ست و طبعا نیاوردمش.

سه. موقع چمدون بستن فقط کتاب‌هایی رو آوردم که برا معلم انگلیسی شدن به دردم می‌خورد. یه سری‌هاش هم جا نشد بعدا بابام داد به عمه‌م بیاره. در لحظه‌های آخر دوستام یه سری کتابای شعر ژاپنی‌م رو چپوندن جاهای مختلف چمدون. و بارها و بارها همون‌ها نجاتم دادن از رخوت.

چهار. حالا الان هی به مامانم می‌گم کتابخونه‌م رو بگرده برا اون کتابا. پیداشون نمی‌کنه. بیشترشون هنوز تو کارتن‌های بعد از اسباب‌کشی از خونه‌ی خودم به خونه‌ی مامان ایناس. 

پنج. فقط هم بحث جا نشدن و سنگینی چمدون نیست. کتاب‌های آدم بخشی از آدمن. من نیاوردمشون چون می‌خواستم اثبات موقتی بودن سفرم باشن. بدون این کتاب نمی‌میری پس نمی‌خواد ببریش. انگار که کتاب‌های آدم وقتی تهران باشن، بخش مهمی از زندگی آدم رو تو تهران حفظ و ذخیره می‌کنن. 
حالا که دلم می‌خواد کتاب‌هام پیشم باشن، حتی اون‌هایی که فقط هرازگاهی بهشون سر می‌زدم، انگار یه پله دورشدنه. پذیرش اینکه سه-چهار سال اون قدرها هم «موقت» نیست. و شاید کمی ناامید شدن از ذخیره کردن زندگی‌م تو تهران. و کمی هم مطئن شدن. متناقض نیست اینی که می‌گم. با گذاشتن کتاب‌ها می‌خواستم تمام وجهه‌های نبودنم رو کمرنگ کنم. حالا ناامیدم از این کار. حالا می‌دونم وجهه‌های نبودنم کمرنگ می‌شه به هرحال. کارتن‌هایی که یک سال بعد از اسباب‌کشی، تو همون زندگی موقتی یک ساله خونه‌ی مامانم اینا، کنار دیوار اتاق بود حالا رفته‌ن تو انباری خاک گرفته‌ی زیرزمین. کشوم تو کتابخونه‌ی هال شده انباری کوچیکی از بی‌نهایت چیزی که مامانم نمی‌دونه باهاشون چی کار کنه و می‌ریزتشون تو کشوی من. نشانه‌های من چه بخوام چه نخوام ا زاون خونه پاک می‌شه. اما، دیگه نیازی به حفظ «نشانه‌ها» نمی‌بینم. من تو زندگی‌هاشون هستم. تو زندگی مامان و بابا و شقایق و دوستایی که هنوز بهم تکست می‌دن می‌گن یلدا یاد اون مهمونی شب یلدای خونه‌ی تو افتادم.

شیش. نقشو به یکی از دوستام می‌زنم، میگه «کتاب بدترین چیز در اسباب کشی‌است:) در غربت دل بکن فعلا :* » همین. من هیچ وقت نخواستم «در غربت» زندگی کنم. اما دیگه این پروسه طولانی شده. دیگه لونه کردنم داره طول می‌کشه. به نظر خودم به نسبت خیلی از آدم‌های دور و برم سریع بودم تو جا افتادن و لونه کردن. با این حال کتاب‌های انگلیسی کتابخونه‌ی کوچیک اتاقم هنوز هیچ کدوم اینطور نشدن برام که هرازگاهی بخوامشون دوباره و بهشون سر بزنم. الان دیگه تمام المان‌های «زندگی» و «خونه» رو لازم دارم. همینه که بی‌قرار کتاب‌هام می‌شم.

هفت. کتاب‌ها و آدم‌ها. 

Wednesday, 21 December 2016

دلم میخواد داستان بنویسم. دلم میخواد شعر بگم. دلم میخواد تو این کارا خوب باشم. اما نیستم و هزار  گلوله‌ی سنگین تو سینه‌م می‌ترکن هر شب.

هر از گاهی وسط غرق کردن خودم تو تنهایی خونه و قصه‌های جدیدی که تو موبایلم اتفاق میفته و کتاب و آهنگ، یاد این میفتم که بی‌خدافظی رفت و هنوز هیچی نگفته. بعد فاصله رو حس می‌کنم. و می‌بینم که بر خلاف همیشه منتظر و میزربل نیستم. که حاضر نیستم به هر قیمتی نگهش دارم. دلم نمیخواد ببینمش یا باهاش بخوابم.
دوستش دارم، آره. اما جواب ذهنم به این اعتراف اینه که «خب که چی؟»

همین جاست که استپ می‌کنم. که دیگه نمی‌تونم به خودم آفرین بگم بزنم سر شونه م بگم «بالاخره دست ورداشتی از آویزون بودنت»
چون جنس این رهایی فرق داره. قضیه این نیست که تنهایی کردن یاد گرفتم یا دیگه معتاد یه قصه‌ی عاشقانه نیستم تو زندگیم یا چی. هرچند، بخشی‌ش هم می‌تونه همینا باشه. اما اصل داستان اون «خب که چی؟»ه. این که به سادگی می‌تونه از تصویر محو شه. فقط چند روز فاصله لازم بود.

یه حدی از شکست‌خوردگی لازم بود انگار. یه حدی از جون کندن و نرسیدن. همه‌اش جمع شده و نمادین شده در دو ماه تابستون جون کندن براش و بعد رها کردنش و بعد بی‌وطن شدن. که بفهمم و به جانم بشینه که «دوستش دارم» هیچی نیست به تنهایی. که همه‌ی اون معناها ازش دور شه و بعد دیگه چیزی نباشه که آدم به خاطرش هرکاری می‌کنه. از هر خط قرمزی کوتاه میاد. هر زخمی رو می‌خره. با هر قیمتی.
پیش خودم تکرار می‌کنم که دوستش دارم. دوستش دارم. دوستش دارم. هیچ زنگی به صدا در نمیاد. هیچ چشمه‌ای نمی‌جوشه. مطلقا هیچی نمی‌شه.

و لابد اینطوریه که عاشق شدن هی دور از دسترس میشه. لابد اینطوریه که «تبار خونی گل‌ها» رو پاک کردم و به جاش نوشتم «دشواری وظیفه هستم»

توی فال یلدای امسالم گفت که از آتش دل چون خم می در جوشم و ناخلف باشم اگر من به جوی نفروشم و این‌ها. همه‌ش اما انگار توصیفی از گذشته‌س. نوستالژی شوق.

خیال می‌کردم یک بار برای همیشه یه سقف شیشه‌ای ساختم بالاسرم و دست برداشتم از پریدن به قصد اون آسمون بی‌نهایتی که از ۱۵ تا ۱۹ سالگی پیرم کرد. حالا دارم می‌فهمم که انگار هر بار ناامید شدن از قدرت عشق یه سقف تازه می‌سازه برام. هربار پایین‌تر. این بار، همون حدود نوک انگشتم، وقتی با تمام ماهیچه‌ها و استخون‌هام کش اومده باشم به سمت آسمون.

پرنده مردنی ست.

Monday, 19 December 2016

وقتی خیلی کوچیک بودم، رازی توی خونواده بود که همه ازش خبرداشتن انگار و من نه. مادرجان توی حرف‌هاش هرازگاهی می‌گفت «وقتی ب نبود» (ب بابای منه) و انقدر از ازل زندگیم به این زمان اشاره شده بود که انگار برام سوال نمی‌شد بابام کجا بود که نبود. شبیه اون بازه‌ی نبودن عمو. شبیه انگلیس رفتنش که انقدر بدیهی ازش حرف زده می‌شد که نمی‌پرسیدم چه کاری بود اون وسط با اون بی‌پولی. شبیه وقتی عمو مصطفی سر ناهار تو شمال یه تیکه‌ای به بابا می‌نداخت سر آستانه‌ی دردش، و زیر چشم غره‌ی مامان ساکت می‌شد و همه موضوع رو عوض می‌کردن، و لبخند عجیب بابا وقتی خودش رو عمیقا درگیر پوست کندن سیرترشی نشون می‌داد.

بزرگتر که شدم، لابد وقتی خانواده خیالشون راحت شد که می‌تونم پیچیدگی‌هایی از جهان رو درک کنم، ماجرا دیگه رازی نبود که همه از من قایم کنن. رازی بود که همه با هم از بعضی از بقیه‌ی آدم‌ها قایم می‌کردیم. هنوز برای خودم عجیبه که تو ۹ سالگی آدم چطور درک می‌کنه که زندان فقط جای آدم بدها نیست، اما جای آدم بدها هم هست؟ آدم تو ۹ سالگی چطور می‌فهمه که بعضی از زندانی‌ها قهرمان ان؟ چطور نمی‌ترکه مغزش؟ چطور ما از ۹ سالگی «ظلم» رو به عنوان بخشی از طبیعت دنیا می‌پذیریم؟
چطور این مرزهای پرایوسی رو یاد میگیره آدم، که کی می‌دونه و کی نمی‌دونه؟ که تو مدرسه می‌شه گفت یا نمی‌شه گفت؟ چطور آدم یاد می‌گیره تو ده سالگی، که اگه یه جای اشتباه از دهنت در رفت، یه راه بهتر کردن اوضاع اینه که تاکید کنی «قبل انقلاب»؟

بابا هرگز از اون سه سال حرف نمی‌زنه. حتی از اون چه قبل اون سه سال اتفاق افتاده هم حرف نمی‌زنه. خیلی خیلی کم. اشاره‌های کوچیکی که تو خاطره تعریف کردن‌هاش پیش میاد. چند تا صحنه از ملاقات‌های مادرجان و باباسرهنگ. همه در توصیف شخصیت این دو نفر. موضوع زندان بودن بابا نبود. موضوع قوی بودن مادرجان بود و زبون نیشدار بابسرهنگ. همه طوری که انگار اون واقعه و اثراتش حاشیه‌ای بر خاطرات جوانی‌ بابا بودن. سال‌ها رمزگشایی کتاب‌های کتابخونه‌ش و کاست‌های انقلابی تو ماشین و گاهی اشک‌های پنهانش وقتی حرف یکی دو نفر آدم خاص می‌شد لازم بود، به همراه اصرارهای طولانی من که دنبال مامانم راه میفتادم تو کل خونه، که خب چی بودین شما آخه؟ کنار هم گذاشتن تاریخ‌ها. اسم‌ها. کتاب‌ها. اون سالی که مجبور شدن یه بچه رو سقط کنن چون می‌ترسیدن وسط این حاملگی ناخواسته دوباره بیفتن زندان و بچه‌شون زندان به دنیا بیاد. اون سالی که اومدن دنبال بابا و اسم کتابایی که مادرجان تعریف می‌کرد که چپونده تو یه ساک و از پشت بوم پرت کرده تو بوته‌های تو حیاط. تا بالاخره یه حدسی پیدا کنم از جزئیات ماجرا. مامان راحت‌تر حرف می‌زد. بابا مدام می‌پیچوند. حتی عموها هم در جواب سوال‌های من لودگی‌شون رو کنار می‌ذاشتن و دقیقا به روش خود بابام جواب دادن رو می‌پیچوندن. 

من جزئیات می خواستم وگرنه چپ بودنشون که هیچ چیز پنهانی نبود. یک سوم کتابخونه‌ی ما همیشه کتاب‌های خاطرات بوده و اصن اسم مارکس و لنین نقل دهن مادرجانه هروقت می‌خواد از «از راه به در شدن» پسرهاش گله کنه. اصن چرا باید زندانی سیاسی بودنت قبل انقلاب چیزی باشه که پنهانش کنی اگه چپ نبودی؟ این داینامیک رو من از همون ۹-۱۰ سالگی بلد بودم. اینا اصن هیچی. تمام مدل تربیتی‌شون درباره‌ی مسائل مربوط به پول و خرج و «داشتن» و هر آن «متریال»ی که یه بچه‌ی هفت ساله می‌تونه هوس داشتن‌ش رو بکنه. پاک کن فانتزی، دفتر سیمی، همه‌ی این‌ها تابوهای بچگی من بودن. «مهم نیست چقد داری. مهم اینه که اون خرجی که داری می‌کنی چقد ضروریه» یا بابام که مدیرعامل یه شرکت خصوصی بود و حاضر نمی‌شد از فولکس گل ش دست بکشه حتی وقتی تمام هیئت مدیره می‌گفتن بابا برا شرکت زشته جون مادرت یه ماشین درست حسابی بخر. و بابا هی بعد از ماه‌ها بالا پایین کردن ماشین‌های خوبِ اون زمان خاص، می‌رفت ۲۰۶ بی صندوق رو می‌فروخت صندوقدار می‌خرید مثلا. یا با کاپشن شرکت رفتنش. حالا الان که می‌گم همه‌تون یاد احمدی‌نژاد میفتین. ولی بابای منم همین بود. چه جلسه‌ی مهمی باید می‌شد تا کت‌شلوار بپوشه. هاکوپیان دیگه تهش بود مثلا.
همه‌ش کنار این که مامان رو به خاطر کارهای خیریه‌ش مسخره می‌کرد و همراهی‌ش نمی‌کرد. کوچیک شمردن کارهایی از جنس پول جمع کردن برای عروسی دختر آبدارچی شرکت که مامان دنبالش می‌دوید و بابا هم درنهایت با هزار تا تیکه و مسخره کردن که «حالا الان این دختره عروسی می‌کنه و فقر از خونواده‌شون میره؟» یه چک می کشید که کل بدو بدوهای مامان رو تموم می‌کرد. اما با همون پوزخندِ همیشگی‌ش که داد می‌زد «تمام جهان ابلهه جز من» . «من»ی که سال‌ها پیش عضوی از یک «ما»ی بزرگ‌تر بود و حالا تنها مونده‌ بود.
همه‌ی زندگی‌ مالی‌ش، نشانه‌های بارز کسی که پولدار شده و از خودش به خاطر پولدار بودنش متنفره. 

دهه‌ی فجر بود. راهنمایی بودم. تلویزیون یه مستند نشون می‌داد از یه سری زندانی‌های سیاسی قبل انقلاب که شکنجه‌های زمان شاه رو تعریف می‌کردن. من هیچ حواسم نبود چی داره می‌شه، بس که ماجرا هرگز غالب نبود تو روایت بابام از جوونی‌ش. درست لحظه‌ای که موهای تمام تنم سیخ شده بود از تصور شکنجه‌ای که داشت توصیف می‌شد، بابام گفت «آره ها... ولی بیشتر وقتا زنجیره رو فلان جا قفل می‌کردن که فلان طور هم نتونی تکون بخوری» انگار که ایراد بگیره از یه مستند علمی وقتی فیزیک یه پدیده‌ رو اشتبا توضیح می‌ده. قلبم یه لحظه وایساد. نگاش کردم که مثل همیشه لم داده بود رو مبل و تلویزیون نگا می‌کرد. مامانو نگا کردم که داشت هویج پوست می‌کند و نصف حواسش به تلویزیون بود. فرار کردم به اتاقم که نبینن چطور نفس نمی‌تونم بکشم. با نفس بریده صبر کردم مستند تموم شه تا برگردم بیرون. حالا از همه‌ی اون شکنجه‌هایی که کتاب تاریخ و کتاب دینی و تلویزیون و فلان به جزئیات برامون تصویر کرده بودن، یه تصویر داشت تو ذهنم. بابای بیست ساله‌م، با اون ریش پرپشت مشکی، با اون چشم‌های پرشور، با پیرهن سبز ارتشی. با دست‌های بسته و پاهای بسته و [هنوز بعد از اینهمه سال زندگی با این تصویرها نمی‌تونم این جمله رو ادامه بدم. و اشکم درومده موقع نوشتنش و نفسم در نمیاد]

سال دوم دانشگاه، هنوز از سنگین‌ترین برک‌آپ زندگیم بلند نشده بودم، بابام هی می‌گفت بسه دیگه جمع کن خودتو. بهش گفتم تو با عشق اولت ازدواج کردی و اصن نمی فهمی زندگی عشقی منو. دست بردار. از اتاقم رفت بیرون. چند ساعت بعد، دوتایی تو ماشین بودیم به مقصد نمی‌دونم کجا، آوت آو نو ور یهو گفت «من یه بار با مذهب به هم زدم، یه بار با کمونیسم. جمع کن خودتو»

۲۵ خرداد، بعد از اینکه صبح تا عصر رو به مخابره کردن این خبر که «خطرناکه، نرین» گذروندم، یهو ساعت ۴-۵ بلند شدم لباس پوشیدم که من می‌خوام برم. مامان بابام تو راه برگشت از شرکت بودن. زنگ زدم گفتم من دارم می‌رم. مامانم قاطی کرد که نخیر نمی‌شه بری. گفتم بذار رو اسپیکر. بابام رو کشیدم تو بحث. هیچی نگفت. مامانم گفت نمی‌شه بری و قطع کرد. چند دیقه بعد زنگ زد که می خوای بری برو. همینجوری‌ش هم دیر بود برا رسیدن به مردم. نپرسیدم چی شد تو این فاصله. بعداْ مامانم گفت که بابام بهش یادآوری کرده که من ۱۸ سالمه و با این هیستوری‌ای که جفتشون دارن، حق این رو برای هیچ کدومشون نمی‌بینه که جلوی من رو بگیرن.  طبیعی بود که مامانم مقاومت نکنه. بیست و سوم، اولین واکنشش به شلوغی‌های جلوی وزارت کشور و خبر دستگیری‌ها این بود که وایساده جلوی تلویزیون دست‌هاش رو مشت کرده بود که «قرار نبود شماها هم مجبور باشین این کارا رو بکنین» و اشکش سرازیر شد. مطمئنم که همون لحظه می‌دونست نه می‌تونه و نه می‌خواد جلوی تو خیابون رفتن من رو بگیره.
مامان خیلی از تظاهرات‌های بعد از ۲۵م رواومد. بابا اما بی اعتماد و بی باور. موند تو خونه. جبر تاریخی‌ای که بهش اعتقاد داشت موضوع ۹۰ درصد دعواهای من و بابا در یکی دوسال بعد از ۸۸ بود. 

سال آخر دانشگاه، با بچه‌ها رفته بودیم زندان قصر رو ببینیم که موزه شده بود. همه دچار این حالت احساسی‌ای شده بودن که این ماجرا، همه‌ی این حرف‌ها، همین الان داره تو اوین تکرار می‌شه. سوال‌های هوشمندانه می‌پرسیدن از خانومی که راهنمای موزه بود، که مجبورش کنن از آدم‌های درگیر در ۸۸ حرف بزنه.
من اما هنوز گیر زندان قصر بودم و همون سلول‌ها در همون لحظه. و فکر اینکه بابای من تو کدوم یکی از این‌ها نفس کشیده؟ 

می‌خوام بگم من هیچ وقت از این مرحله‌ی شخصی ماجرا نگذشتم. امروز وقتی «در اتاق بازجویی» رو دیدم، به بابام فک کردم. به دوستی فک کردم که یه بازه‌ای دستگیر شده بود و تصورش کردم تو اون اتاق بازجویی. من نمی‌دونم آدم‌هایی که کسی رو از دست دادن در این ماجرا، چطور انقدر قلب بزرگی دارن که از سوگ شخصی‌شون می‌گذرن و بزرگتر فکر می‌کنن. شاید هم نمی‌گذرن. شاید اون سوگ شخصی می‌شه سوخت ماجرا. شبیه اشک‌های بیست وسوم خرداد مامانم که روز عاشورا دوباره میومد جلوی چشم من و تمام سعیم رو می‌کردم که جلوی تکرار «مرگ بر»ها رو برگیرم. نمی‌دونم. من کوچیکم. من خیلی کوچیکم. 
ظلم بزرگ و قویه و من الان، بعد از دیدن «در اتاق بازجویی» دلم می‌خواد برم تو بغل مامانم گریه کنم. 

Sunday, 18 December 2016

باز دارم در هزار جهت صبوری می‌کنم.
این بار کجا منفجر شم خدا می‌دونه.

Saturday, 17 December 2016

تعطیله و خونه تنهام. ۸ روز بی‌برنامه و تنهام و هیچی به خوبی این موقعیت نیست برا من بعداز سوئد و همه‌ی داستان‌های اخیر.

نقاشی می‌کنم یه کم. نقاشی که نه.در و دیوار و چیزمیزای دور و برم رو می‌کشم به توصیه‌ی همخونه. بهش گفتم می‌خوام «تو زندگی بعدی‌م معمار میشم» رو تا جای ممکن بیارم تو همین زندگی.

بالاخره دارم کادوهای کریسمس رو سفارش می‌دم.
بیرون برفه و تنها صدای خونه، پلی لیست صبح جمعه با گوشه:
زندگی بس کوتاه است و ما بس اندک از آن می‌دانیم.
[+]