Wednesday, 25 January 2017
Saturday, 31 December 2016
دیروز بچه ها رو بردیم باغ وحش.
یه اتاق بود، رو دیواراش پر از محفظههای شبیه آکواریوم، با هزار جور مار. باز کلهخر بازی درآوردم و هی به نگاه کردنشن ادامه دادم. تا اینکه یهو دیدم دستام تو حیب شلوارکم عرق کردهن و ناخونم تو کف دستم فرو رفته و نفس نمیکشم. به خواهرم گفتم من میرم بیرون. گفت خوبی؟ رنگت چرا پریده؟ گفتم از مار میترسم و رفتم.
نیم ساعت طول کشید تا حال جسمیم طبیعی شه.
امروز پسرک هی میگفت خاله نا من یه مار سمیام فرار کن. و هی بهش میگفتم من واقعا از مار میترسم. و هی نمیفهمید که واقعا میترسم یعنی چی. ازش پرسیدم تو از چی واقعا میترسی؟ یه کمی فکر کرد، گفت «هیچی. قبلا از تاریکی میترسیدم بات مانسترز آر نات ایون ریل سو دیگه از چیزی نمیترسم»
دیشب خواب دیدم بعد از یه ماجرای طولانی بالاخره سوار تاکسی شدم و تا دودقه آروم گرفتم فهمیدم ماشینی که سوارش شدم تاکسی نیست. دو نفری که توش بودن شروع کردن به ور رفتن باهام. به شدت ترسیده بودم و سعی میکردم با لگد از خودم دورشون کنم ولی میدونستم تهش زورم نمیرسه. سرمو از پنجره کردم بیرون اما از ترس نمیتونستم جیغ بزنم. صدام در نمیومد و فک کردم باید یه علامت جهانی برای «داره به من تجاوز میشه» وجود میداشت که من الان با دستم نشون بدم. وقتی بالاخره صدام درومد و به زور گفتم «کمک»، ماشینها جلوم با اسلو موشن رد میشدن و من مطمئن بودم سرنشینها صدام رو میشنون اما سرشون رو تکون میدادن. و من هی سعی میکردم بلندتر جیغ بزنم و نمیشد. یه ماشینی سرعتشو کنارمون کم کرد. همون لحظه اونایی که تو ماشین بودن سر منو کشیدن تو و شیشه رو بستن، و من دیدم اون ماشینی که کنارمون سرعتش رو کم کرده پر از مارهای سیاه و طوسیه.
اینجا خواهرم و پسرکوچیکهش از صدای جیغم از خواب پریدن و خواهرم بیدارم کرد و یه ربع تو بغلش عر زدم.
ترس در ناخودآگاهم خیلی فعاله. از چی میترسم اینهمه؟
Thursday, 29 December 2016
When was the last time you did something for the first time?
امروز برای اولین بار تو اقیانوس شنا کردم.
صد متر رفته بودم جلو فقط. ولی پام نمیرسید دیگه. برگشتم عقبو نگا کردم.
خواهر و شوهرش و دوتا پسر کوچیکش. میخندیدن و به هم آب میپاشیدن. پسرک دستشو محکم میگرفت جلوی هر موج، انگار که بخواد همونجا نگهش داره. هربار هم موج از دستش رد میشد و میپاشید تو سروصورتش و جیغ میزد میخندید.
"Dady.. dady... Look! I'm fighting the big wave"
دست خودم نبود تمام استعارههایی که تو سرم ساخته میشد از همین یه جمله. و شلپ شولوپ آب. و خندههاشون.
همینطور که عقب عقب میرفتم با خودم فک کردم اگه برم، همینو برم عقب انقد که برنگردم چی؟
معلومه که در اولین لحظه استپ کردم فکرو. ولی تا قبل از تصویر خانوادهای که سوگوار میشه، قبل از خروج اون فکر یک جملهای از استعاره و افتادنش تو جهان واقعیت، خیلی خواستنی بود. اون احساس رفتن و گم شدن و برنگشتن و حذف شدن. آروم، لای شلوغی آدمهایی که دارن آفتاب میگیرن و کاپلهایی که لبهای خیس و شور همدیگه رو میبوسن تو آب و بچههایی که میدون دنبال هم و خونوادههایی که اومدن تعطیلات. آروم، لای آبی اقیانوس. لای آفتاب داغ میامی. آروم و بیصدا و بدون هیچ حرکت قهرمانی و بدون وحشت. نمیترسیدم. دلم میخواست برم انقدر که برنگردم. آرامشبخش بود، برای اولین بار.
Sunday, 25 December 2016
صبح کریسمس و کادوهای زیر درخت و بعدش برانچ با یه خونه پر از آدم و گپ و بعدم خاطره تعریف کردنهای خانوادگی.
بعداز یلدایی که تنهایی گذشت، جالبه که کریسمس اینطوریه. خیلی هم جای درام و حماسه و تراژدی کردن داره. نمیکنم ولی.
از حال و هوای فامیلی لذت میبرم و گاهی از شلوغی فرار میکنم میرم تنهایی تو اتاق درونگرای تازه پیداشدهی درونم رو ناز میکنم میام.
کتاب میخونم.
و گاهی غصه رو که نمیدونم از کجا و چرا اومده میتکونم از دلم.
تلگرام و توییتر رو بیخیال شدم نسبتاً.واتزپ پر از غم و حسرت و اندکی خشمه.
جرقه میزنیم گاهی با خواهرم. من ولی جدیدا به خودم مطمئنترم و هربار فرو نمیریزم. چه میدونم...
دلتنگی؟ غوغاست تو دلم
Thursday, 22 December 2016
Wednesday, 21 December 2016
هر از گاهی وسط غرق کردن خودم تو تنهایی خونه و قصههای جدیدی که تو موبایلم اتفاق میفته و کتاب و آهنگ، یاد این میفتم که بیخدافظی رفت و هنوز هیچی نگفته. بعد فاصله رو حس میکنم. و میبینم که بر خلاف همیشه منتظر و میزربل نیستم. که حاضر نیستم به هر قیمتی نگهش دارم. دلم نمیخواد ببینمش یا باهاش بخوابم.
دوستش دارم، آره. اما جواب ذهنم به این اعتراف اینه که «خب که چی؟»
همین جاست که استپ میکنم. که دیگه نمیتونم به خودم آفرین بگم بزنم سر شونه م بگم «بالاخره دست ورداشتی از آویزون بودنت»
چون جنس این رهایی فرق داره. قضیه این نیست که تنهایی کردن یاد گرفتم یا دیگه معتاد یه قصهی عاشقانه نیستم تو زندگیم یا چی. هرچند، بخشیش هم میتونه همینا باشه. اما اصل داستان اون «خب که چی؟»ه. این که به سادگی میتونه از تصویر محو شه. فقط چند روز فاصله لازم بود.
یه حدی از شکستخوردگی لازم بود انگار. یه حدی از جون کندن و نرسیدن. همهاش جمع شده و نمادین شده در دو ماه تابستون جون کندن براش و بعد رها کردنش و بعد بیوطن شدن. که بفهمم و به جانم بشینه که «دوستش دارم» هیچی نیست به تنهایی. که همهی اون معناها ازش دور شه و بعد دیگه چیزی نباشه که آدم به خاطرش هرکاری میکنه. از هر خط قرمزی کوتاه میاد. هر زخمی رو میخره. با هر قیمتی.
پیش خودم تکرار میکنم که دوستش دارم. دوستش دارم. دوستش دارم. هیچ زنگی به صدا در نمیاد. هیچ چشمهای نمیجوشه. مطلقا هیچی نمیشه.
و لابد اینطوریه که عاشق شدن هی دور از دسترس میشه. لابد اینطوریه که «تبار خونی گلها» رو پاک کردم و به جاش نوشتم «دشواری وظیفه هستم»
توی فال یلدای امسالم گفت که از آتش دل چون خم می در جوشم و ناخلف باشم اگر من به جوی نفروشم و اینها. همهش اما انگار توصیفی از گذشتهس. نوستالژی شوق.
خیال میکردم یک بار برای همیشه یه سقف شیشهای ساختم بالاسرم و دست برداشتم از پریدن به قصد اون آسمون بینهایتی که از ۱۵ تا ۱۹ سالگی پیرم کرد. حالا دارم میفهمم که انگار هر بار ناامید شدن از قدرت عشق یه سقف تازه میسازه برام. هربار پایینتر. این بار، همون حدود نوک انگشتم، وقتی با تمام ماهیچهها و استخونهام کش اومده باشم به سمت آسمون.
پرنده مردنی ست.
Monday, 19 December 2016
چطور این مرزهای پرایوسی رو یاد میگیره آدم، که کی میدونه و کی نمیدونه؟ که تو مدرسه میشه گفت یا نمیشه گفت؟ چطور آدم یاد میگیره تو ده سالگی، که اگه یه جای اشتباه از دهنت در رفت، یه راه بهتر کردن اوضاع اینه که تاکید کنی «قبل انقلاب»؟
همهش کنار این که مامان رو به خاطر کارهای خیریهش مسخره میکرد و همراهیش نمیکرد. کوچیک شمردن کارهایی از جنس پول جمع کردن برای عروسی دختر آبدارچی شرکت که مامان دنبالش میدوید و بابا هم درنهایت با هزار تا تیکه و مسخره کردن که «حالا الان این دختره عروسی میکنه و فقر از خونوادهشون میره؟» یه چک می کشید که کل بدو بدوهای مامان رو تموم میکرد. اما با همون پوزخندِ همیشگیش که داد میزد «تمام جهان ابلهه جز من» . «من»ی که سالها پیش عضوی از یک «ما»ی بزرگتر بود و حالا تنها مونده بود.
همهی زندگی مالیش، نشانههای بارز کسی که پولدار شده و از خودش به خاطر پولدار بودنش متنفره.
من اما هنوز گیر زندان قصر بودم و همون سلولها در همون لحظه. و فکر اینکه بابای من تو کدوم یکی از اینها نفس کشیده؟
Saturday, 17 December 2016
تعطیله و خونه تنهام. ۸ روز بیبرنامه و تنهام و هیچی به خوبی این موقعیت نیست برا من بعداز سوئد و همهی داستانهای اخیر.
نقاشی میکنم یه کم. نقاشی که نه.در و دیوار و چیزمیزای دور و برم رو میکشم به توصیهی همخونه. بهش گفتم میخوام «تو زندگی بعدیم معمار میشم» رو تا جای ممکن بیارم تو همین زندگی.
بالاخره دارم کادوهای کریسمس رو سفارش میدم.
بیرون برفه و تنها صدای خونه، پلی لیست صبح جمعه با گوشه:
زندگی بس کوتاه است و ما بس اندک از آن میدانیم.
[+]