Friday, 8 April 2016

یک.
یک ساعت و نیم امیلی دیکنسون خوندم. و بعد یه ساعت و نیم تو پیج اینستای سلبریتی‌های ایرانی چرخیدم جهت تخلیه‌ی ذهن.
شعر دیکنسون بی‌رحمه. از جنس بی‌رحمی نثر گینزبورگ تو چنین گذشت بر من. اما خیلی عمیق‌تر و سنگین‌تر.  گینزبورگ با چاقوش خط خطی‌ت می‌کنه. دیکنسون با هر جمله یه بار چاقو رو تا دسته می‌کنه تو و درمیاره.

دو.
قراره یه یونیت شعر درس بدم. طرح درسش رو منتورم نوشته البته. کلاس رو ولی قراره من بچرخونم. سر کلاس ای‌پی که پیشرفته ترین کلاس موجود در مدرسه‌ست. می‌ترسم و هیجان‌زده‌م.

سه.
شعر فارسی برا من مث زبان مادری بوده همیشه. تو خونه‌مون همیشه جریان داشته. از وقتی یادم میاد هرازگاهی مامان بابام با هم شعر می‌خوندن. اولین خاطره‌ی روشنی که از شعر خوندن با مامانم دارم مال هفت سالگیه. یکی از بازی‌های بچگی‌م با بابام مشاعره بوده. نه به عنوان فعالیت فرهنگی فلان. کاملاً «بازی». به جانم بافته شده از بچگی. وقت‌های زیادی هست که با شعر حرف می‌زنم. شعرهای زیادی هست که حفظم بدون اینکه بدونم کی و کجا یادشون گرفتم. به خاطر همین، یاد دادنش به آدما برام سخته. نمیدونم از کجا باید شروع کرد. نمی‌دونم چطور میشه لذت‌ش رو نشون دادن به کسی که تاحالا ازش لذت نبرده.
تنها تلاش موفقم در این زمینه، با آدم‌هایی اتفاق افتاده که عاشقشون بودم. انقد با زبان شعر باهاشون حرف زدم که کم کم اونا هم باهام اومدن. اما «یاد دادن»ش برام خیلی دور از دسترس بوده همیشه.
حالا که دارم سعی می‌کنم یاد بگیرم از شعر انگلیسی لذت ببرم، انگار رابطه‌ی اون آدم‌ها رو با شعر فارسی بهتر می‌فهمم. نه که حالا مسیر مشخصی تو ذهنم باشه. اما دارم یه درکی  پیدا می‌کنم از اینکه چه اتفاقی باید در ذهن و زبان و سواد آدم بیفته که بتونه نزدیک شه به شعر. صدالبته که این مسیر برای شعر فارسی خیییلی با شعر انگلیسی فرق می‌کنه (کاش یه وقتی بتونم این تفاوت رو صورت‌بندی کنم و بنویسم) . اما این درک تازه، مطمئنم، کمک‌م می‌کنه معلم ادبیات فارسی بهتری هم باشم.

اون شاگردم یادتونه گفتم مامانش ای‌ال‌اس داره؟

هنوز بهش نگفتن که دکتر زمان مرگ رو پیش بینی کرده گویا. امروز سر کلاس داشتیم یه ویدئو می‌دیدیم درباره‌ی از دست دادن٬ یهو با گریه از کلاس رفت بیرون. رفتم دنبالش٬‌پشت در نشسته بود گریه می کرد. دقیقش اینه که پشت در نشسته بود سعی می کرد گریه نکنه. کنارش نشستم٬ لال. خودش شروع کرد به حرف زدن. دستا و شونه‌های کوچولوش می‌لرزید. و داشت می‌گفت تو راهنمایی وقتی فهمیده مامانش مریضه تا مدتها تو دینایال بوده. بعد سراشیبی دیپرشن رو رفته پایین و و در نهایت پارسال با کمک پزشک و دارو حالش بهتر شده. کوچکِ پونزده ساله کنارم نشسته بود می‌گفت دیگه تو دینایال نیستم. دیگه می‌دونم که مرگ پشت شونه‌ی مامانم منتظره. و توی خانواده‌مون (پدرش و خواهرش که ۹سال ازش بزرگتره) من از همه بهتر دارم مواجه می شم با ماجرا و خواهرم رو هم دارم ساپورت می‌کنم. می‌گفت واقعیت رو پذیرفتم. و گفت . حتی می‌دونم وقتی اتفاق بیفته چی کار می‌کنم. گفت روی مچ دست راستم که دست قوی‌ترمه یه علامتی از ای‌ال‌اس تتو می‌کنم که همیشه یادم باشه مامانم چقدر قوی بود. و بتونم وقتی نیست هم قوی باشم و ادامه بدم به این کارایی که دارم برای دیل کردن با واقعیتش می‌کنم. 
بعد گفت با همه‌ی اینا٬ بعضی وقت‌ها نمی‌تونم قوی باشم. تا دوهفته پیش مامانم با همه‌ی ضعفش هنوز یه آدم کامل بود و همه‌ی کاراشو تا حدی خودش می‌کرد. الان یهو رو تخت بیمارستانه و دیگه نمی‌تونه بلند شه. گفت می‌دونم که دیر یا زود اتفاق میفته. اما اینطوری دیدنش خیلی سخته.

من در تمام این مدت کنارش نشسته بودم و تو چشماش نگا می‌کردم و لبخند می‌زدم بهش و یه جایی هم یه کم اشک ریختم باهاش. مغزم می‌دوید دنبال یه جمله که بتونم بهش بگم٬ نبود. لال شده بودم از تعجب و احترام. هی دلم می‌خواست بگم آخه کوچک جان.. می‌دونی چقد آدم بزرگا نمی‌تونن اینطوری که تو داری می‌بینی قضیه رو ببینن؟ 
بعد یکی از گنده‌ترین چیزایی که امسال یاد گرفتم رو یادم اومد: وقتی بلد نیستی چی کار کنی و چطور معلم باشی٬‌خود خودت باش. 
دستمو گذاشتم رو شونه‌ش٬ گفتم من قطعا اولین نفری نیستم که اینو بهت میگه٬ اما خیلی قوی‌ای تو. و ازاین حرفای تکراری که اشکال نداره خسته بشی و اشکال نداره حالت بد باشه و معلومه که سخته و من اصن تصورشم نمی تونم بکنم  که چطوری داری هندل می کنی و فلان.
بعدم انقد نشستیم تا آروم شد یه ذره. گفتم می‌خوای برگردیم تو کلاس یا چی؟ گفت برگردیم. بلند شدیم٬ یهو اومد تو بغلم. یه ذره بغلش کردم و برگشتیم تو کلاس. 
آخر کلاس هم هی این پا اون پا کرد تا کلاس خلوت شه٬ بعد اومد گفت مرسی. بعدم رفت. 

جنازه‌م رو بعد از کلاس رسوندم دفتر مشاورشون و گفتم اینطوری شده و نمی‌دونم کار درستی کردم یا چی. و گفتم ممکنه از این به بعد بیشتر بیاد باهام حرف بزنه و چه کنم؟ 
اولین واکنشش این بود که اگه باز اینطوری شد فیل فری که بیاریش اینجا من باهاش حرف بزنم. ولی من دلم نمی‌خواد وقتی شاگردم میاد سراغم که باهام حرف بزنه بگم بیا بریم با مشاور حرف بزن. اگه می خواست با مشاور حرف بزنه خب می رفت با اون حرف می‌زد.بعدش گفت همین کاری که کردی خوبه و نگران نباش. گفتم چیا هست که آدم اصلا نباید بگه؟ خلاصه٬‌یه سری راهنمایی کرد و برگشتم دفتر معلما. 

منتورم می‌گه باید فکر کنیم که وقتی اتفاق افتاد و چند روز نیومد مدرسه٬ اون روزی که برمی‌گرده براش چی کار کنیم. 

قلبم کِش اومده.

Monday, 4 April 2016

ای روشنی صبح
در مشرق بمیر.

ولی، انقد این پرزنتیشن داره خوب می‌شه، انقد راضی‌ام از کاری که کرده‌م تاحالا، که حالم داره ذره ذره خوب میشه ازش.
بهترین بخشش اینه که تن ندادم به استانداردهای پایین پروگرم. تن ندادم به ساختن آرگیومنت و بعد جدا کردن دیتاهایی که ساپورتش می‌کنن و ارائه دادنشون. مثلاً، برا یه بخش کوچیک از آرگیومنت‌م، تمام دیتا ها رو نگا کردم. یعنی همه‌ی تکلیفایی که سی‌وشیش تا شاگردم در طول یه یونیت دوماهه نوشته ‌بودن. پترن‌ها رو پیدا کردم، پترن‌های مطلوب رو جدا کردم، و تعداد دفعات پیدا شدنشون رو توی شرایط مختلف مقایسه کردم.
حالا این روش‌ها همه من‌درآوردیه. ولی معنی داره. نمی‌شه از روشون حکم داد. اما در حد بررسی کاری که کردم تا حد خوبی جواب می‌ده.
و همزمان، معیارهای پروگرم رو هم ایگنور نکردم. تک‌نمونه‌هایی از کارهای بچه‌ها رو هم گذاشتم توش و تحلیلشون خواهم کرد. هم از کارهای موفقشون، هم از کارهای نا موفقشون.
درواقع، در نهایت آرگیومنت خاصی ندارم. یه سوال دارم که باهاش شروع و تموم میکنم. و در این بین راه‌هایی رو که دنبال جوابش رفتم به آدما نشون می‌دم و اینکه از هر راه چی یاد گرفتم و کدوم‌ها جواب داد، کدوم‌ها جواب نداد، و چه دلیلی می‌تونم پیدا کنم برا جواب ندادنشون.

اینکوایری-بِیسد لرنینگ به معنای واقعی کلمه داره برام اتفاق میفته.

جای اون لامصب هم خالیه با اون وضع نکبت ارتباطیمون. خود مرض بودیم ما. تمام مسائل رو حل کردیم و مهربون شدیم و دیگه ان نبودیم و دیگه با هزار لایه فیلتر حرف نمی‌زدیم و نازی و جان و بغل، بعد یهو خب دیگه خدافظ.
حالا الان حالم بده، حوصله ندارم فک کنم که درستش همین بود و خودم اصن پیشنهادشو دادم و فلان. الان میخوام به عالم و آدم نق بزنم.
میخوام صد و پنجاه تا پست نق نق بذارم اینجا تا این پرزنتیشن نکبت تموم شه ساختن و ارائه دادنش. هر سه بار که خودمو کنترل می‌کنم ور نمیدارم به ع/س/ر/را تکست بدم، میام اینجا نق میزنم. شکر خدا وضع نکبتی ساختم برا خودم که لیست آدمهایی که دلم میخواد باشن و نباید باشن از لیست آدمایی که هستن طولانی تره.

کلا هم که «نکبت»

این دوماه و نیم از همه‌ی وقت‌های دیگه‌ی این یه سال (غیر از یه ماهی که یونیت‌هات رو درس می‌دادی احتمالاً) سخت‌تره. خب؟ ولی باید این رو هم دووم بیاری.  باید کم نیاری. باید وا ندی. آقا اصن جنگه. چی کار کنم؟ یه وقتی ‌هم باید وایسی بالاسر خودت داد بزنی شاید. باید هی بزنی تو گوشش که خوابش نبرده تو سرما یخ بزنه. همینه که هست.

بذار وقتی هواپیما می‌شینه، بزنی سر شونه‌ی خودت بگی آفرین. بذار مزه‌ی پیروزی‌های تا اینجات بمونه. وایسا محکم. بذار کامل شه این استحاله. بذار پروانه شی.

پ.ن: مرض هم دارم دیگه. مختاباد چرا داره الان تو گوشم میخونه «خوشا ای دل بال و پر زدنت شعله ور شدنت فلان»؟
همه‌ی مسیرها رو باید برا خودم اینطور سخت کنم؟ باید هر جا رو که ترک می‌کنم تمام تصویرهای خوشش رو بگیرم جلو چشمم موقع عبور؟ باید چاقو رو تا ته فرو کنم بچرخونم؟

جات خیلی خالیه خانم روانکاو.

تبار خونی گل‌ها

+ خب اگه بگم که نمیذاری [مسیج] بزنم
اگه زدم میگم
ولی نمیزنم
دیگه نه اونقد دیوانه م نه اونقد شجاع
Healthy and boring

- اینو نگو.
همین گفتن این هلت میده بزنی آخر:(

+ آها آره. شجاعتم در نزدن تعریف میشه الان.
اجازه دارم بگم از این دیکشنری جدید انم میگیره بعضی وقتا؟

- قطعا.
منم همینطور.

و این حال ما بود در بهار بارانی ستیت‌کالج و بهار برفی بوستون. و نمی‌مردیم اما. و ادامه می‌دادیم.

بعد از صدسال چت می‌کردیم.

-کی میای؟
+آخر خرداد
- اومدی یه سفر بریم :دی
+آره.. حتما.
...

+اینطور که به نظر میاد، از اون ۵۰ نفری که تو گودبای پارتی دیدی، فقط رو همون گروهی که با شماها داشتم میتونم حساب کنم. بقیه همه با همه قهرن :|
در نتیجه، خراب خواهم بود سر شماها بخش خوبی از اون دو ماه رو.

-اوه
من که سرم شلوغه وقت ندارم :دی :دی

+نمیخوام اصن. کلشو می‌شینم تو بغل مامانم

-:)) چرا قهر میکنی، قبلا بیشتر مبارزه میکردی 😋

+سرباز خسته ای هستم.

و این بزرگ‌ترین اعتراف این روزهام بود. که تو یه احوال‌پرسی رندم بدموقع پرید بیرون.
سرباز خسته خطرناکه. سرباز خسته وا میده. معامله می‌کنه. راضی میشه. کوتاه میاد. قناعت می‌کنه. سرباز خسته یهو خودشو تو آغوش اشتباهی رها می‌کنه. به شوق اشتباهی تن می‌ده.

هوای تو اینجا بود
[کاش] نجاتم می‌داد.

Sunday, 3 April 2016

نگفته بودم از این آشیانه در شب توفان
نرو که صبح که برگردی آشیانه نداری؟

امروز صبح خیال می‌کردم بالاخره خوشحالم. تا عصر که با م حرف زدم هم هنوز همین بود. خیال می‌کردم از تریدهام رها شده‌م و از کارم خوشحالم. با خوشحالی دیتاهام و آنالیزشون رو به م نشون دادم. با خواهرم راجبشون حرف زدم. از استراحت یکشنبه‌م راضی بودم و فکر می‌کردم باقی روز رو کار می‌کنم.

الان؟ دوساعت گذشته رو به نق زدن برا شقایق و گریه زیر پتو و دراز کشیدن خیره به سقف و شام خوردن در سکوت با هم‌خونه و برادرش گذروندم. هیچ ایده‌ای ندارم تو کلاس فردا که سوپروایزم هم قراره مشاهده‌‌ش کنه چی کار میخوایم بکنیم. پرزنتیشن ۴شنبه رو هواست. کتابی که تا پنج شنبه باید بخونم رو شروع هم نکردم.  امیدم به جلسه‌ی سه شنبه با مشاور دانشگاهیمه.

به س گفته بودم اگه رو یه جزیره بودیم و هیچ‌کی نبود هم، با تو نمی‌شد. به عنوان غیرممکن ترین گفته بودم. حالا جایی‌ام که انگار زندگی عاشقانه‌م فقط رو یه جزیره می‌تونه شکل بگیره. که من باشم و آ و هیچ کس نباشه. درک متفاوتمون از آدمها و رفتارهاشون و رفتارهامون در مقابلشون نباشه.

بعد از ماه‌ها، دوباره دلم یه آغوش عاشقانه می‌خواد که توش موقتاً بمیرم. دوباره استخونای روحم درد می‌کنه.

از تهران رفتن می‌ترسم. از اون جهان ناآشنایی که تو اون آشیانه منتظرمه. از آشیانه‌ی بعد از توفان.

دارم میخوابم که ۵ پاشم. از دنیا شاکی و ناراحتم. و کیه که ندونه، از دنیا عصبانی بودن یعنی از خود عصبانی بودن و جرئت پذیرشش رو نداشتن.

کاش بودی.

با درد عمیق دل من، تو دیدی مردم که چه کردن
تو پیش غرورم نشستی، تو زخمای قلبم رو بستی
تو زخمای قلبم رو بستی

شکل رفتنه این روزگار، منو تو گریه تنها نذار
منو از ادما پس بگیر، منو دست خودم نسپار
منو دست خودم نسپار

جز تو هیشکی مهربون نبود با هجوم این درد
زندگی منو از عشق من راحت جدا کرد
من هنوز همون درد دیروزم، آدمِ همیشه
هیشکی مثل من عاشقت نبود، عاشقت نمیشه

....

صدا زدم دنیا رو نفس کشیدم توی باد
هوای تو اینجا بود منو نجاتم میداد
...

این آهنگ رو شنیدم و می‌دونم که باقی یکشنبه‌م به فاک رفته.