Tuesday, 12 July 2016

هیچ چیز از نزدیک شبیه تصوری که از دور داشتم نیست.

تمام اون صبح‌های ستیت کالج که زیر وزن افسردگی نمی‌تونستم از تخت بیام بیرون، به خودم می‌گفتم اگه تهران بودم بهش زنگ می‌‌زدم بیاد پیشم، بغلم کنه. می‌گفتم اگه بود با صبوری‌ش و با مهر بی‌دریغش آروم آروم با روزِ پیش رو آشتی‌م می‌داد و بلند می‌شدم.

حالا اینجام. ساعت یک و بیست دیقه‌ی ظهره. تلاش‌هام برای بیرون اومدن از تخت به خوردن یه شلیل تو آشپزخونه و کشیدن یه سیگار تو بالکن ختم شده و هربار خسته‌تر از قبل به تخت برگشتم.

بهش که زنگ زدم، قبل از اینکه حتی بگم بیا، سر یه چیز بیخود داد و بیداد کردم و قطع کردیم (سلام عوارض جانبی دارو. سلام چند روز اول پرکار شدن اعصاب. سلام تحریک پذیری) بعد دوباره زنگ زدم گفتم اگه بیکاری بیا بالا. و اون هم رفته که سر راه ماشینو ببره کارواش.

گاهی دلم میخواد با اولین بلیط برگردم ستیت کالج.

Saturday, 9 July 2016

کنار تخت من رو زمین خوابه‌. دیشب دومین شبی بود که مامان بابام خونه بودن و اون هم خونه‌ی ما موند. موضوع «خونه‌خالی» نیست دیگه. اومده خونه‌ی ما شب بمونه.
خونه خالی خیلی وقته موضوعیتش رو از دست داده.  مامانش وقتی فهمید من دارم میام ملافه‌های تخت کویین سایز ش رو عوض کرد. شبای زیادی رو اونجا موندم و در حالی که مامان باباش تو هال داشتن تلویزیون نگا می‌کردن ما کنار هم دراز کشیدیم و انگار که ادامه‌ی طبیعی و منطقیِ کنار هم دراز کشیدنمون باشه، کم کم لخت شدیم و کم کم به هم تنیدیم.
یه روز صب مامانش در زد، جفتمون لخت بودیم. من هنوز شونه‌هامو زیر پتو قایم نکرده بودم که تو خواب و بیداری گفت جانم؟ (و توی سه چهار دیقه ی بین در زدن مامانش تا جانم گفتن اون، مامانش صبورانه پشت در وایساده بود و منتظر اجازه ی ورود) من چشمامو بستم که ینی خوابم، مامانش اومد تو، یکی دو جمله باهاش حرف زد، رفت بیرون. بعدتر که بیدار شدیم رفتیم بیرون همونطور گرم و مهربون بود باهام.   داریم درباره‌ی یه خانوم میانسال مذهبی و نسبتاً سنتی حرف می‌زنیم.
شمال که بودم با مامان بابام، برا خودم و بابام عرق ریختم و آب آلبالو و یخ، یک ساعت و نیم نشستیم تو بالکن سه تایی راجب من و اون حرف زدیم. راجع به ازدواج، رابطه، لانگ دیستنس، بچه، برک آپ، طلاق.
یه جایی‌ایم که مامان بابا هامون هم فاز بلاتکلیف‌مون رو پذیرفتن و باهامون میان.

اصلا حرفم اینا نبود.
کنار تخت من رو زمین خوابه. هر از گاهی چشماشو باز می‌کنه و به من که تو تختم بهش خیره شدم نگاه می‌کنه. خیلی وقته دیگه تو تخت من نمیاد. وگرنه توی یکی از همین چشم باز کردن‌ها و لبخند زدن‌ها بلند می‌شد میومد بغلم می‌کرد و ادامه‌ی خواب. اما از وقتی فهمیده توی همین اتاق و توی همین تخت بهش خیانت کردم، دیگه حتی رو تخت نمی‌شینه. یک سال طول کشیده تا اصن بتونه وارد اتاق من بشه. یک سال طول کشیده تا اینطور آروم بخوابه. همه‌ی اینا توی سرمه وقتی به چشم‌های نیمه‌بازش تو خواب نگاه می‌کنم و به صدای نفس‌های مایل به خروپف‌ش گوش می‌دم. خیلی چیزهای دیگه هم توی سرمه. چیزهای ریز بی‌اهمیت حتی. مثلاً اینکه آخرش هم نرفت دکتر برا تنفس‌ش تو خواب. مثلا همه‌ی دکترهایی که باید می‌رفت و نرفت. چون پول نداشت. و وقتی پول داشت اولویت‌های دیگه‌ای داشت. و این سیکل هربار تکرار شد. و من هربار حرص خوردم. مثلاً اینکه داشتم می‌رفتم تو فرودگاه گفتم آقا کف مطالبات من اینه که تو این یه سال دکتر چشمتو بری انقد همیشه سردرد نگیری. و گفت می‌رم. و نرفت. و دیشب با همون سردرد شد که اومد اینجا خوابید اصن. یا به اینکه سربازی‌ش چی میشه آخر سر؟ کتفش؟ زانوش؟ به اینکه آخرش نکنه بیزنس رو راه بندازن و زرت محبور شه بره سربازی؟ به کتفش نگا می‌کنم از زیر دکمه‌های باز پیرهن مردونه‌ش (خونه‌ی ما به راحتی خونه‌ی اونا نیست. نمی‌تونیم لخت بخوابیم. مامانم چون می‌خواد باهاش صمیمیت کنه یه طوری رفتار می‌کنه انگار که اصن اینجا نیست یا انگار خود منه. یهو میاد تو) به کتفش و به سینه‌ش که با نفس‌های صدادارش بالا پایین می‌ره. آخ. کتفش.

می‌رم کنارش. انقد عمیق خوابه که وقتی پتو رو می‌زنم کنار چند ثانیه با تعجب نگاهم می‌کنه و بعد تازه می‌فهمه که دارم می‌رم بغلش بخوابم. وقتی انقد خوابه و می‌ری تو بغلش، دستاشو با همه‌ی وزنشون می‌ندازه دورت. دیگه تکون نمی‌تونی بخوری. انقد خوابه که حتی دستش رو مثل همیشه‌مون حلقه نمی‌کنه دور شکمم. فقط افتاده رو تنم. سنگین. رها. دارم به این فک می‌کنم که چطور خودمو آزاد کنم، که یهو گرمای تنش. خودم رو می‌چسبونم بهش و از این داغی‌ای که ازش میاد بیرون برای بار پونصدهزارم تعجب می‌کنم. هنوز بعد چهارسال عادت نکردم. آخه چطوری زیر‌ باد کولر اینطور داغی تو؟ کوره‌س اون تو؟ چیه؟ گرمای تنش تمام رخت‌خواب رو گرم می‌کنه. من تو زمستونا بهش می‌گم بخاری. یهو ذوب می‌شم تو کوره‌ای که تو دشک ساخته. چند دیقه بعد، چشمام بسته‌س و صدای نفس‌هاش تو گوشمه و دست سنگین‌ش رومه و نفسای داغش پشت گردنمه و پشتم به سینه‌ی داغش چسبیده. یه آسایش و راحتی‌ای هست در همه‌ی این‌ها. یه چیزی از جنس به خونه رسیدن هست. یه چیزی که توی اون لحظه دیگه به آزاد کردن خودم فکر نمی‌کنم و لبخندی که پخش شده رو صورتم دست خودم نیست. حتی توی همون لحظه هم می‌دونم که دووم نمیاره. می‌دونم که پنج دیقه نه ده دیقه دیگه از زیر دستش می‌خزم بیرون و می‌بوسمش و می‌رم زیر باد کولر وایمیستم. با کمی عذاب وجدان از آزادیم لذت می‌برم و از همون دور بهش خیره می‌شم و عاشقی می‌کنم. اما همون ده دیقه، همون احساس امنیت و راحتی و نرمی و گرمی و مهربونی و پذیرا بودن آغوشش، پابندم می‌کنه. که باز برمی‌گردم کنار دشکش و انقد همین کار رو تکرار می‌کنم تا کلافه از خواب بیدار میشه. حالا تعمیم بدم همینو، کل زندگی‌مونه.

قبلنا، اون روزهای پر از آتیش سال اول، اون چهل و هشت ساعت های مدام تو تخت بودنمون تو کردان،  وقتی اون خواب بود من بیدار، وقتی حوصله م سر می‌رفت، ریش‌های طلایی‌ش رو بین قهوه‌ای‌های تیره می‌شمردم. از وقتی اومدم، توی این موقعیت‌ها موهای سفیدش رو می‌شمرم. و عموماً وسطش بلند می‌شم می‌رم سیگار می‌کشم و فکر می‌کنم چند تا از این موها رو من سفید کردم؟ چند تاش رو می‌شد نکرد؟ چندتاش نتیجه‌ی اجتناب‌ناپذیر دوست داشتن من، همین آدمی که هستم با همه‌ی درو دیوانگی‌هاشه، چند تاش نتیجه‌ی حماقت‌ها و خودخواهی‌های من؟

نمی‌تونم دو دقه نگاش کنم و اینهمه چیز تو سرم نباشه. همیشه همینه. رابطه از یه جایی که می‌گذره، همیشه همه‌ی هیستوری‌ش در ذهنم حاضره. نمی‌تونم فقط به صورتش تو خواب نگا کنم و به این‌ها فکر نکنم.
آدما چطور ده سال با هم زندگی می‌کنن و له نمی‌شن زیر بار هستوری؟ چطور کنار هم می‌خوابن شبا؟ چطور با هم می‌خوابن؟

می‌رم کنارش دراز بکشم. گرمای ذوب کننده‌ی تن‌ش.

Tuesday, 28 June 2016

گفت لایف استایلتو ناگهان عوض کردی. اکثر منابع حمایتی‌ت رو حذف کردی. کارت سنگین بوده. بابا لامصب مهاجرت کردی. اینا رو می‌گفت دونه دونه که آروم بگیرم و حرص نخورم.

حالا از دیروز، هی خیره می‌شم به بسته‌ی قرصام، دونه دونه همه‌ی اون‌هایی که بالا نوشتم از لیست پیروزی‌هام خط می‌خورن. انتهای داستان: اینهمه زدی سر شونه‌ی خودت که ایول، از پسش برومدی. کو؟ نتونستی این کارا رو بکنی بدون اینکه به ته چاه بری و برا بالا اومدن از دارو کمک بگیری.

احساس شکست کردن یه چیزه، ناگهان دیدن اینکه پیروزی‌های هم در نهایت مقدمه‌ی شکست بزرگ‌ترت بودن یه چیز دیگه.

قرصا رو قایم کردم تو کیفم و فکر کردم حالا جمعه می‌خوایم مست کنیم، اینم تداخل میده با الکل. نمی‌شه. از شنبه.
کاش شنبه بهانه‌ای نداشته باشم.

در من عقاب منقلبی* بود
که امروز فرود اومد، «آری آری» گویان رفت نسخه‌شو گذاشت رو میز داروخانه، قرصاشو گرفت و وارد یک فرایند ۶ ماه - یک ساله‌ی دارو درمانی شد.



*«در من عقاب منقلبی هست
هرگز ز خستگی نرانده سخن
هرگز نگفته آری
از من مخواه فرود آیم»
-خسروگلسرخی

پ.ن: تهران خوبه. می‌نویسم کمی که خلوت شه و آروم بگیرم.

Thursday, 16 June 2016

بابا تو تلگرام گفت « برا فردا شبت برنامه نذار ما مهمونی دعوتیم بمونی پلو مادرجان. مامانت نفهمه گفتم بهت. اگه هم برنامه گذاشتی عب نداره مادرجانم می‌بریم»
گفتم «ردیفه. هستم»
گفت «دمت گرم»

و ناگهان همه چیز واقعی شد. گفتنش عجیبه ولی دلم تنگ همین نخی که بین من و بابام وصله، که متاسفانه حاصل سیصد تا بحران خانوادگیه، تنگ شده بود بی که حواسم باشه.  کلا راستش حواسم نبود دلم برا بابام هم تنگ شده. بس که انیم و ادا در میاریم همیشه‌.

۹ ساعت تا تهران.

Sunday, 12 June 2016

همه چیز رو دور کنده.
جمع و جور کردن خرده ریز های بعد از اسباب کشی
بستن چمدون
غذا خوردن و جمع کردن میز
همه چیز

احساس می‌کنم بدنم هزار کیلو وزن داره و جا به جا شدن طول می‌کشه. مرتب کردن یه دسته ده‌تایی کاغذ رو میز یه ربع وقت می‌خواد. مرتب کردن چارتا خورده ریز کف اتاق یه ساعته طول کشیده و تموم نمیشه. انگار صدای چرخ دنده‌های ذهنم رو حین فکر کردن می‌شنوم. برای کارهایی که همیشه بدیهی و طبیعی بوده انرژی صرف می‌کنم و مصرف شدن انرژی رو حس می‌کنم. همه چیز اراده و تصمیم لازم داره. بلند شدن از روی صندلی اراده می‌خواد و لحظه‌ای که بلند می‌شم، دوباره نَشستن هم اراده می‌خواد.

پاهام رو که عمل کرده بودم، همه چیز درد داشت مگر اینکه مطلقا بی‌حرکت دراز می‌کشیدم. غلت زدن درد داشت. جابه‌جا کردن ملافه از زیر پام و کشیدنش روی پام درد داشت‌. راه رفتن غیر ممکن به نظر میومد و اما هربار باید تا دسشویی راه می‌رفتم. دسشویی رفتن برنامه ریزی می‌خواست‌. حموم رفتن جهنم بود. اون روزهای پر از درد رو با کمک دوست‌هام دووم آوردم. خوش هم گذشت حتی. یه روز هم نبود که تنهایی شب بشه. بالاخره یه مدتی از روز رو پیشم بود یکی.

اینجا تنهام. از یه طرف خوشحالم که همخونه‌م نیست که تو رودرواسی‌ش مجبور باشم از تو تخت و رو کاناپه بلند شم. از یه طرف فک می‌کنم اگه بود بهتر بود. آدم‌تر بودم‌.

باورم نمی‌شه که اینطور باشه. باورم نمی‌شه که انقدر تو مراتب پایین هرم مازلو در حال دست و پا زدن باشم. باورم نمی‌شه بدنم اینطور تسلیم شده‌. از همه بدتر باورم نمیشه سه روز دیگه پروازمه و الان اینطور بی‌جون و مرده کف اتاقم چسبیده‌م.

اینجایی که دراز کشیدم، از گوشه‌ی چشم رقص شعله‌ی شمعی که روشن کردم رو تو آینه می‌بینم. دستم به روشنایی‌ها نمی‌رسه.

Saturday, 11 June 2016

خونمونو عوض کردیم.
مدرسه تموم شد.
با دوستام خدافظی کردم.

همه چیز حال «پایان» داره.

من همیشه «پایان»ها رو لازم داشتم. «آخرین بار» ها رو. یه کلوژر تمیز و واضح می‌خواستم برا همه چی. برم برای بار آخر ببینمش خدافظی کنم. برای بار آخر بهش زنگ بزنم. یادگاری بدم بهش. یادداشت خدافظی بنویسم. انگار که تا خدافظی رو به جا نیارم، چیزی برام تموم نمی‌شه.

حتی برنامه‌م برای دو هفته‌ی اول تهران هم همین بود. به کلوژر رسوندن خیلی از چیزهایی که بدجا رها شده‌ن‌. احساس می‌کردم اون شروعی که دارم بهش فکر می‌کنم کامل و محکم نخواهد بود اگه این  پایان‌ها به جا آورده نشده باشن.

حالا ولی احساس می‌کنم همه‌ی اینا بی‌معنیه. اون چه تموم شده، تموم شده. چه خدافظی مناسبی کرده باشی چه نکرده باشی. چه همه‌ی جاهایی که می‌شد باهاش رفت رو رفته باشی چه نرفته باشی.

حالم خوش نیست. مرتضی پاشایی پلی میشه تو خونه. میگه «به پاتم بسوزم تو شمعم نمی‌شی»
و من فکر می‌کنم چه کاریه. اونی که شمعم نمیشه و اونی که شمعش نمی‌شم، کلوژر می‌خواد چی کار؟ تا کجا گول بزنم خودمو؟ تا کجا زیبایی اضافه کنم به زور، به چیزی که هیچ زیبا نیست در ذات. از دست دادن هیچ جوری زیبا نمی‌شه. حتی اگر ببریش همونجا که بار اول بوسیدیش و ببوسیش و بری. حتی اگر با همون ماشین بری دنبالش و همون اتوبان و دم در همون خونه، که دیگه مال تو نیست، نزدیک ترین جای ممکن به اونجا که بار اول نبوسیدیش، نگاهش کنی و ببوسیش یا نبوسیش یا اصن هرچی، و بری. حتی اگه براش نامه بنویسی و وصیت کنی و عذر بخوای و آرزو کنی. حتی اگه دوباره یه چیز سیاه و نارنجی براش بذاری رو میز کافه، و از سر میز بلند شی، پیشانی بلند شو ببوسی و بری. هر چقدر دست و پا بزنی برای زیبا کردن خدافظی‌های زندگی‌ت، فایده نداره.

تسلیم شدن در برابر زشتی‌های گریزناپذیر‌ زندگی.
دست برداشتن از جنگیدن  مدام برای حفظ همه‌چیز و از دست ندادن هیچ‌چیز. دیگر طلبکار نبودن از دنیا.
پذیرفتن این واقعیت وحشی که باید بهای انتخاب‌ها را داد. باید دست کشید. و اگر دست کشیدن هنوز برایم شبیه شکست خوردن از دنیا و محدودیت‌هایش است، باید شکست خورد.

Thursday, 9 June 2016

غم در تمام گوشه‌ها و پشت تمام در و دیوارهای زندگی‌م قایم شده. یهو پیداش می‌شه.

انگار که «از دست دادن»ها و «دست کشیدن»هام از ظرفیتم بیشتر شده. هی سرریز می‌کنه تو زندگی روزمره و یه لایه غم می‌زنه به همه چی. 
لابد ظرفیت آدم همینطوری زیاد می‌شه دیگه. با هی هل دادن این غم و جمع کردنش توی اون ظرف. تا این که اون فضا کش بیاد٬همه‌ش رو تو خودش جا بده. 

یعنی زندگی قراره همیشه همینقدر رو لبه باشه؟ یعنی این سایه‌ی اندوهی که هر لحظه ممکنه سر رسد از پس کوه٬ قراره تمام شادی‌هام رو بپوشونه؟ وحشت دوباره سر خوردن به ته اون چاه٬ دوباره رسیدن به اون نقطه‌ی کف خونه دراز کشیدن گریه کردن و ناتوانی در لیترالی بلند شدن از جا انگار که قراره با من بیاد.
کی بود یه وقتی می‌گفت کسی که دیپرشن رو تجربه کرده باشه شادی‌ش هیچ وقت شبیه شادی بقیه نیست؟ نکنه منظورش همین بود؟

Tuesday, 7 June 2016

پارسال شب قدر یهو گفت مامانش اینا رفتن مسجد، قرار شد بریم تا صبح وحشیانه با هم بخوابیم. بعد یهو خودمون معذب شدیم. یه چیزی از مذهب هنوز توش مونده که تنها کارکردش معذب کردنشه. به عنوان بخش جدایی ناپذیری از هویتش پذیرفته بودیمش. خوش گذرونی تو محرم بهش نمی‌چسبید مثلا.
بعد همینطوری هی تو شک و اینا، زنگ زد گفت هیچی اصن. مامانم اینا دارن بر میگردن. قرار شد افطارتاسحر ش کنیم. خیابون‌گردی و قلیون و اینا. اگه هم کسی پایه بود، بریم یه جا مست کنیم.
رفتم دنبالش، رفتیم بام، یهو اتفاقی رادیو روشن شد. جوشن کبیر.
هیچی دیگه. دو ساعت تو ماشین لب بام آرژانتین وایساده بودیم سیگار می‌کشیدیم و جوشن می‌خوندیم و گریه می‌کردیم.

مجیر نامجو گوش می‌دادم و دلم می‌لرزید و یاد این صحنه افتادم که تجلی تمام تناقضات درون‌مون بود.

Monday, 6 June 2016

امروز روز آخر کلاس دهمی‌های گوفی و با نمکم بود. کار خاصی نداشتیم. منتورم یه ریویوی مزخرف می‌خواست بکنه. و بعد ساندویچ و وقت آزاد. نشستم یه دل سیر نگاهشون کردم. به دوستی‌هایی که از اول سال بینشون شکل گرفته. به بزرگ شدن شون. به اون دوتا که تیک و تاک شون رو دیدم و سری بعدی تعیین جاهاشون انداختمشون پیش هم و حالا با هم دوست شدن و خوشحالترن همیشه. یه دور دوره کردم مسیری رو که با هرکدوم اومدم. از اون اول که جدی‌م نمی‌گرفتن یا ازم می‌ترسیدن یا براشون یه آدم فضایی لهجه‌دار بودم با موهای تیره، تا الانا که گپ می‌زنیم و برای موفقیت‌هاشون های‌فایو می‌کنیم و هر روز با یه روش جدید های‌فایو میان سراغم و با هم از گری‌ز آناتومی نق می‌زنیم و های‌سکورشون توی بازی‌هاشون رو پیگیری می‌کنم و گاهی به تلفظ‌های اشتباه من می‌خندیم.
نشستم نگاهشون کردم و فکر کردم چقدر دوستشون دارم. دلم احتمالا براشون تنگ نمی‌شه ولی زیاد یادشون خواهم افتاد‌.

نگاه کردن به شاگردا کار خیلی لذت‌بخشیه برام. سر کلاس ای‌پی، بعد از فاکنر که بریده بودم قرار بود تو بحث‌ها شرکت نکنم یه مدت. موبی‌دیک می‌خوندن بچه‌ها و من داشتم نفس می‌گرفتم. کتابو نمی‌خوندم و فقط مشاهده می‌کردم سر کلاس. مدام به منتورم می‌گفتم شاکی‌ام از خودم که دارم چیز یاد نمی‌گیرم سر این کلاس. می‌گفت صبر کن. الانم داری یاد می‌گیری. فقط واضح و روشن نیست. یه کم بگذره می‌فهمی. راست می‌گفت. ‌تمام طول یونیت موبی‌دیک رو مشاهده کردم. نه روش دیسکاشن لید کردن منتورم رو. بچه‌ها رو مشاهده کردم. لبه‌ی پنجره می‌نشستم، اولش با لپ‌تاپ برا نوت برداشتن. هر روز ولی بعد یه ربع لپ‌تاپ رو می‌بستم و فقط نگاشون می‌کردم و بهشون گوش می‌دادم. بعد از موبی‌دیک، به ناگهان حل شدم تو کلاس. دوست شدم باهاشون. می‌شناختمشون انگار که ماه‌هاست معلمشونم. و همه‌چیز از اون به بعد راحت‌تر بود. تا همین جلسه‌ی آخر، هروقت خسته و غمگین بودم، می‌رفتم همون لب پنجره می‌نشستم و نگاهشون می‌کردم. برای این بچه‌ها مطمئنم که دلم تنگ می‌شه.

هرچقدر خسته، هرچقدر دپرس، هرچقدر غمگین، نمی‌تونم از این گنجینه خوشحال نباشم. اگه معلمی بهترین شغل دنیا نیست، چی بهترین شغل دنیاست پس؟