Sunday, 28 December 2014

کش اومدن
و کش اومدن
و کش اومدن
و کش اومدن

Friday, 19 December 2014

بیراهه‌ها به مقصد خود ساده می‌رسند
اما مسیر جاده به بن‌بست می‌رود

انعطاف‌هایی که به خرج می‌دم برای آدم‌های مهم‌م، دارن دونه دونه مستهلک می‌شن.

از برنامه‌ گذاشتن‌هایی که با "بهت خبر می‌دم" معلق می‌مونن دیوانه می‌شم کم کم. از این که لباس بپوشم و منتظر باشم و بعد بفهمم برنامه بدون خبر داشتن من کنسل شده تمام انرژیم به فنا می‌ره. از این که من هی بشم اون اسکلی که یه "برسم خونه خبرت می‌کنم" رو جدی می‌گیره در حدی که لباس بپوشه و منتظر شه و با مامانش شام نخوره چون قراره شام بریم بیرون.

از حرف‌های پر از نگاه‌های جنسیتی. به سادگی این که یکی برگرده تو کافه به یه دختری که داره یه بحث پرهیجان راجع به تکنولوژی می کنه بگه "چه جالب که انقد جدی درگیرِ تکنولوژی‌ای.. از دخترا بعیده". تا نکبت اینکه بشینی یه جا و یه دختری رو، هرچقدر هم که به شوخی، با سایز سینه‌هاش معرفی کنن به هم. از اینکه تا بیام حرف بزنم بره تو دسته ی "عصبانیت‌ها ی نا" و "نگاه جنسیتی" بشه یه عبارت مبتذل برای تموم کردنِ بحث‌ها، با یه پوزخند که به طرفم حواله میشه.

انگار تو هر ماجرای دو طرفه‌ای، هی سعی کرده‌م خودم رو به طرفم نزدیک کنم تا با هم به یه فصل مشترکی برسیم و از اون‌جا برسیم به جاهای بهتر، به تاثیرگذاری. بعد الانا هی داره می خوره تو صورتم که بابا یارو همونجا که بود وایساده و یه قدم به سمت تو جلو نیومده. الکی داری خودتو کش میاری.
سنگرهام رو دونه دونه رها می‌کنم و دیگه هیچی نمی‌گم. و هی به خودم می‌گم آخه من اینجا چی کار می‌کنم.

دیگه نمی‌دونم چی انتظار زیادیه. دیگه کم کم دارم کوتاه میام و فکر می‌کنم گورِ بابای دوست شدن با آدم‌های متنوع. چار نفر رو پیدا کن که مثل خودت باشن و مثل خودت فکر کنن. که هی تو جمع که می‌شینی منقبض نشی از حرفاشون و یهو یه چیزی نشنوی از دهن خودت که حالتو به هم بزنه بس که همرنگ جماعت شدی. کم کم دارم فکر می کنم که قبل از نزدیک شدن به آدما، قبل از دل بستن به دوستی‌ها، ببینم چی فکر می کنن و چطوری راجع به آدما حرف می‌زنن و چقدر زاویه دارن باهام، بعد اگه امن بود و انرژی نمی‌خواست برم جلو. آخ که چه دردی داره کوتاه اومدن از چیزهایی که بودنت رو ساخته‌ن..

شاید هم الان چون خسته‌م این حرفا رو می‌زنم. چون جونم کم اومده برای جلوی سرخوردگی وایسادن. چون آدمایی که هوای عادت‌هاشون رو داشتم انگار هوای عادت‌هام رو نداشتن. نمی‌دونم... جیزی که الان ازش مطمئنم، اینه که با یه آدمایی کمتر معاشرت می کنم. یه شکل هایی از معاشرت رو دیگه نمی کنم. و دیگه خیلی کمتر برای "بهت خبر میدم" ها صبر می کنم.

Sunday, 14 December 2014

Sunday, 30 November 2014

روزی صد بار تمام کارهایی که می‌کنم رو چک می‌کنم، که نکنه در ازاشون منتظر یه جبرانی چیزی باشم.
هر کمکی که به یکی می‌کنم.
هر صبری که برای کسی می‌کنم.
هر مدارایی که با کسی می‌کنم.
هر ‌انرژی‌ای که به هر شکلی برای هرکسی می‌ذارم.
همه‌ش دارم به خودم یادآوری می‌کنم که تا یه جایی بذار که به خاطر رضایت و خوحشالی خودت گذاشته باشی.

بعد یه وقتایی، لحظه‌ای که با یه برخورد بدِ یه نفر راجع به یکی از همین انرژی گذاشتن‌ها یهو ناامید می‌شم و خستگیش به تنم می‌ماسه، مچ‌گیرانه به خودم می‌گم «چی شد پس؟ تو اگه به خاطر خودت کردی اینکارا رو، الان برا چی اینطوری شده حالت؟»

اما اگه از شعارها و زر زرااای الکی (با لحن نامجو) فاصله بگیرم، اگه با خودم روراست باشم، می‌بینم که من با اینکه به جبران  اینجور چیزها احتیاجی ندارم، با اینکه نمی‌شمرم چندتا انرژی گذاشتم و طرف چندتا گذاشت،
به یه چیزی از جنس قدردانی احتیاج دارم. قدردانی تو سکوت. که طرف مطمئنم کنه می‌فهمه و می‌بینه و اپریشیِیت می‌کنه. جاهایی که خیلی انرژی می‌ذارم، این فهمیده شدنه‌س که شارژم می‌کنه. وقتی می‌خوره تو صورتم که داره فهمیده نمیشه، یهو خالی میشم.

فرض کن مدتهاست داری یه پارکی رو تمیز می‌کنی. هی آشغالای رو زمین رو ورمیداری میندازی تو سطل. بعد یه جا نشستی، یه دستمال از جیبت میفته. نه حتی. نمیفته. میذاریش زمین که روش آجیل بریزی بخوری، یکی از آدمای پارک بیاد تشر بزنه بهت که چرا دستمالتو می‌ندازی زمین و اصن من دیگه نمیام این پارک.
آدم حتی نمیتونه با خیال راحت بگه «مگه نمی‌بینی حواسم به تمیزی پارک هست؟» چون شبیه منت گذاشتن میشه. نمیشه/بلد نیستم یه طوری کامیونیکیت کنم این موضوع رو، که جوابش نشه «اگه سختت بود خب می‌خواستی نکنی»

هیچی‌ دیگه. دیشب رو اینطور خالی و سرخورده گذروندم. درست می‌شه و می‌گذره و دوباره همه چیز به حالت عادی‌ش برمی‌گرده‌. و این همون نقطه‌ایه که از «منتظر جبران بودن» جداش می‌کنه. من اون انرژی رو می‌ذارم چون به نظرم اون طور درسته. با یه برخورد بد کوچیک (یا حتی بزرگ) روشم رو عوض نمی‌کنم. زمان ریکاوری لازمه فقط...

Saturday, 29 November 2014

"everything you touch, shortly dies..."

از این وقتها که هیچ چیز را نباید نوشت. هیچ چیز را نباید جوید. هیچ چیز را نباید زیادی سبک سنگین کرد. در هیچ چیز نباید عمیق شد. نباید بلند بلند حرف بزنی از تغییرهایی که می‌بینی توی خودت و خوشحالی ازشان. حرف که می‎زنی حبابشان می‌ترکد. باید صبر کنی. نباید بلندبلند حرف بزنی از جزئیات ملالِ نشسته روی روزهات. کلمه‌ها با حالی که تو داری سراشیبی درست می‌کنند. تا قعر چاه هلت می‌دهند.
باید یک طوری بی‌خیالی طی کنی با دنیا انگار. وانمود کنی نمی‌بینی و نمی‌فهمی و نمی‌شنوی و اذیت نیستی و لای منگنه نیستی و ناگهان خوشحالترین نیستی و ناگهان غمگین ترین. باید اینها را بگذاری برای بعد.  بارانی و شال سیاه و رژ پررنگ زرشکی مال همین حالِ هیچ وقت نداشته ی جدید است. گفت شبیه تو نیست. می خواستم بگویم شبیه خودم نیستم. دیدم گفتن ندارد. 
از این وقتها که باید طوری زندگی کنی که انگار سرت زیر آب است. صداها دور، تصویرها محوترین. فقط به اتاق روانکاوت که رسیدی، سرت را بلند می کنی نفس میگیری حرف میزنی میشکافی می بینی. تا شبش هم شاید سرت از آب بیرون باشد هنوز. تا شبش زندگی برای تو و روانت شبیه نور چراغ‌های سفید خیابان در شب است برای چشم‌های تازه عمل شده‌ات. زیادی شدید، زیادی انرژی‌بر، زیادی دردآور، و همزمان خیلی روشن، خیلی قشنگ، خیلی واقعی. درست همانطور که چشمهات تازه نور را می‌فهند که چندین هزار لایه‌ی نفهمیده داشته قبلاً. 

در تمام روزهای نادوشنبه، زندگی به یک لیوان چای و رنگ‌های برگ‌ها و قشنگی پاییز از پشت پنجره‌ها و پیراهن کشمیر قرمز و باران قانع است. 

Thursday, 13 November 2014

بگذار تا مقابل روی تو بگذریم
دزدیدهدر شمایل خوب تو بنگریم
شوق است در جدایی و جور است در نظر
هم شوق به که طاقت جورت نیاوریم 



طبعا جای شوق و جور مصراع آخر در اصل شعر برعکس است. 
بهش گفته بودم چاقو دستم گرفتم می تراشم میرم تو، ببینم چه خبره. گفته بود چاقو رو بذار زمین. چراغ قوه وردار.

شنبه تافل دارم. به یک ماه گذشته‌م که از بیرون نگاه کنی، فقط تافل خوندم. سه چهارتا کلاس مهم تو دانشگاه دارم که کلا بی‌خیالشون شدم و فقط دوتا جدی‌شون هست که پیگیری می‌کنم و باهاش میرم.  پروژه‌ی سمبل‌طوری کارشناسیم رو که بیست ش رو پیش پیش از استاد گرفتم هم شروع نکردم. 
اما راضی ام.
واقعا تو این یه ماه کار مهمی نداشتم. راستش اینه که در عمیق ترین لایه ها تافل هم چندان برام مهم نبود. از این جهت که می دونستم می تونم و استرسی که بعضی وقتا شدید میشد از اینجا میومد که نکنه حالا نتونم و ضایع شم پیش خودم. اما ریتم کند زندگی بهم فرصتِ توی خودم رفتن داده بود. طبعا روانکاوی هم موثره اما دارم از جنس دیگه ای از توی خودم سِیر کردن حرف میزنم. نه اونقدر هدفمند که روانکاوی هست. چرخیدم تو خودم و سوراخ سنبه‌هایی رو پیدا کردم که نمی‌دیدمشون تو شلوغی روزهای گذشته. فکر کردن به اتفاق‌های روزمره و این چیزها... و این کار رو انگار کمی یاد گرفتم. دیگه وقتی از نشریه‌مون حالم به حدِ استیصال بده، نمی‌رم با استرس برای خانم روانکاو تعریف کنم حالمو. دیگه هر هفته احساس نمی‌کنم هزارتا چیز تازه هست که باید راجع بهشون باهاش حرف بزنم و پس اصلِ داستانی که الان درگیرشیم چی. خودم می‌تونم بشینم تو آفتاب ده صبح کتابخونه، و یواش یواش بهش فکر کنم و ازش بنویسم و تهش رو در بیارم.

توی خودم سِیر کردن، ریفلکت کردن روی هر آنچه که اتفاق می‌افته. مگه از ناتوانیم تو همین نمی‌ترسم برای سال‌های در پیش رو؟ ادامه بدم به تمرینم دیگه.. درست می شه.. نترسم انقد.

Sunday, 2 November 2014

"خون زخم ما که بند آمد
از جای آن جراحت و زخم
رویا فوران کرد
من نمی توانستم این رویا را
مهار کنم
پس زخم و جراحت را
فراموش کردیم
فراموشی پس از زخم
زخم پس از فراموشی"


این بار یک چیزی فرق می‌کند با دفعه‌ی قبل. "این بار" و "دفعه ی قبل" هم درباره‌ی پیک‌های روانکاوی است.

خرداد و تیر هم درگیر یکی از همین پیک‌ها بودم. مسئله‌ی مهمی بود و فکر می‌کردم مهم‌ترین مسئله‌ی فعلی‌ام است. لابد شما یادتان هست و نک و ناله‌های اینجا را. آن افسردگی ناگهانی که زمینم زده بود و ماجرای مقاومتم در برابر دارودرمانی و بعد دوستانم که بعضی‌هاشان می‌فهمیدند و بعضی‌هاشان نه. و بعدتر حل شدنش و ناگهان سبک شدن و رهایی.

دو سه هفته پیش رسیدیم به جایی که دیگر می دانستم مهمترین مسئله همین است. فکر می‌کردم سخت‌ترین است. سوال مهم را پیدا کرده بود و پرسیده بود و من آچمز شده بودم.
-آچمز شدگی بهترین نشانه‌ایست که می‌توانید در اتاق روانکاوتان باهاش مواجه شوید. وقتی در جواب یک سوال مثل ماهی دهانتان را باز و بسته می‌کنید، نفس نفس می‌زنید، اشک می‌ریزید، عرق می‌کنید، ... یعنی همانجاست. پارک کن پیاده شو. همان سوال است که باید با تیغ جراحی بیفتید به  جانش. بتراشید و از خون ریزی نترسید و بدانید که گلوله لای زخم مانده که زخم جوش نخورده. گلوله را می‌کشید بیرون و بعد زخم یواش یواش جوش می خورد. درد هم، التبه که دارد-
می گفتم. آچمز شده بودم و تمام هفته‌ی بعد را به سوالش فکر کرده بودم و با جوابهای دم دستی‌ای که می‌دانستم به درد لای جرز هم نمی‌خورند رفتم تو. 
وسط همین جلسه بود که فهمیدیم این مسئله‌ی عمومی، ریشه‌ای خصوصی‌ دارد. ریشه‌اش یک مدل فکر کردن و یک روش تربیتی خانواده و این چیزهای انتزاعی نیست. یک واقعه است در هجده سالگی من، (کاش می‌شد اسم اینطور چیزها را حقیقتاً "واقعه" گذاشت. انگار که اجتناب‌ناپذیری‌ای در ماجرا بوده و انگار نه که تو بودی ایستاده در مرکز ماجرا، دست تو بود هرچیزی که پیش آمد و نیامد. کاش.) که با مهارت همه ی احساس‌های مربوط بهش را سرکوب کرده بودم در همه‌ی این سال‌ها. و البته که کمک‌های یک روانکاو احمق هم بی تاثیر نبود. من همان روزهای اول فهمیده بودم که زلزله شدیدتر از تحمل من است. خودم را به عنوان کیس "اورژانسی" رسانده بودم به مطب یک روانکاو و او فقط گفته بود "زندگی نونو شونده است دخترم... از سر بگیر زندگیتو.. فراموش کن..." و اینطور شد که من در هفته‌های آینده‌اش، سخت درگیر گورکندن بودم و دفن کردن. زنده به گور کردن.
حالا می‌دانم که این سخت‌ترین است. می‌ترسم هم. اما می‌رسیم به شروع همین پست.

این بار یک چیزی فرق می‌کند با دفعه‌ی قبل. می‌تواند به خاطر این باشد که یک بار یک پیک این چنینی را رد کرده ام. می‌تواند به خاطر این باشد که خانم روانکاو اعتمادم را جلب کرده. چندین آزمون را رد کرده و خیالم راحت است که باز کردنِ گذشته، دستکاری کردن گلوله و رها کردنش نیست. من این بار مطمئنم که این گلوگه از لای این زخم در میاید.
حالا به هر دلیلی، از آن اضطرابی که دفعه‌ی پیش بیچاره ام کرده بود و آن دلشوره‌هایی که هیچ جوره از پسشان بر نمی‌آمدم خبری نیست. نه که آرام باشم و خیلی باوقار و طمآنینه پیش بروم. خیر. اما آن حال گند مداوم، آن احساس ناامنی، آن "من هرلحظه ممکن است فروبپاشم"، آن ناتوانی در شروع کردنِ روز از ترسِ آنچه در ذهنم پیش خواهد آمد، هیچ کدام نیستند. شاید بیایند. شاید هنوز زود است. شاید هنوز آنقدر پیش نرفته ایم که چاقو به زخم برسد. نمی‌دانم.

من دلم روشن است و می‌دانم که اگر این گلوله دربیاید از لای این زخم، آدم دیگری می‌شوم. 

Friday, 31 October 2014

سه سال بود به شدت امروز هیستریک نشده بودم. 
وقتی با مامانم دعوا می کنیم هم دیوونه میشم. اما جوهره ی این جور هیستریک شدنها، احساس عجزه. سه سال بود اینهمه احساس عجز نکرده بودم. 

هربار روانکاوی شدید میشه، پی ام اس هام هم دیوانه وار میشن. نمونه ش دفعه ی پیش که سر هزارتومن پول با راننده ی هیز آژانس ساعت یک نصفه شب تو کوچه دعوا می کردم و داد می زدم. بعد میگه میتونی فلوکستین بخوری که کنترلش کنه. بعد من فک می کنم فلوکستین بخورم که یه بار که نمی خورم دیوانه ترین بشم تو اون یه هفته؟ نمی خوام. 

لا اقل امروز، اون اوجِ داستان که هق هق نفسگیر و لرزش همه ی وجودم بود، یکی بود که وقتی هلش می دم و جیغ میزنم که "ولم کن می خوام برم خونه"، وقتی پامو می کوبم زمین و باز "ولم کن"، سفت دستاشو دورم حلقه کنه و سرمو فشار بده به سینه ش یه طوری که تمام فشار از رو قلبم ورداشته شه بریزه تو صدای بلند گریه م. و وقتی باز احساس عجز، مث یه هیولا از درونم بلند میشه، بهش بگم کاری برام نمی تونی بکنی، بره بذاره تنها باشم. و باز که مث جن زده ها سرگردون از آشپزخونه میام بیرون بغلم کنه و بشونتم رو مبل و کنارم بشینه و برای ریزش مداوم اشکام صبر کنه. 

من اگه از این گردنه ی روانکاوی جون سالم به در ببرم، بعید نیست که حتی درمانم تموم بشه.
فلوکستین هم راهیه برا خودش البته.

Friday, 24 October 2014

چهاردیوار اتاف به سمت سینه ی من می دوند. تنگم میشود اصلاً دنیا.
وقتی رنجیده ای. 

Monday, 20 October 2014

یک. منشی که تقه ی "وقت تموم شده" رو به در میزنه، انگار که فشار فروید ستیزیِ من از روش ورداشته شده باشه، همینطور حین امضا کردنِ آخرین یادداشت هاش تو پرونده م، برداشت های فرویدیش رو زمزمه میکنه. "خیلی جالبه برام.. انگار که دوست پسر قبلی ت خیلی شبیه مامانته. ولی دخترا معمولا دنبال یکی می گردن که شبیه پدرشون باشه.."

دو. امروز رسیده بودیم به نزدیکِ نزدیکِ اون اصلی ترین گره. برای جواب دادن هر سوالش، برای گفتن هر جمله، نفس عمیق لازم داشتم و قلبم تا توی دهنم میومد. یهو یه چیزی پرسید راجب دوست پسرم و ارتباطش با موضوع. شروع کردم تعریف کردن از حالِ خوبِ عاشقی م. وسطش یهو دیدم فشار از روم برداشته شده. گفتم دیدی چی شد؟ دیدی چطوری دور زدم گره رو؟ گفت آره. تا شروع کردی از اون حرف زدن خوشحال شدی. گفتم کنترل زد نداره؟ می خوای برگردیم همون جا؟ گفت اشتباهِ من بود. می پذیرم که اشتباه کردم. اگه می تونی از همون نزدیک ادامه بدی بگو. 

سه. یه لحظه هایی هست که یهو از جریان جلسه میام بیرون و نقدش می کنم. گاهی فضا می ده و گاهی زود برمیگردیم به بحث اصلی. این وقتها رو دوست دارم. این وقتایی که جایگاهمون عوض میشه. برابرتر میشه. پشت صحنه همه جا خوبه اصن. از رابطه با دوست پسر گرفته تا روانکاو.

چهار. گفت نزدیکِ یکی از همون پیک ها هستیم. گفتم وقت ندارم سه هفته بیفتم دوباره. گفت تو شرایط کنترل شده ی درمان بیفتی بهتر از اینه که تو زندگی واقعی. گفتم به این گزاره شک دارم. گفت پس بعدا حرف میزنیم راجع بهش.

پنج. روانکاوی به نظر من باید آخرین گزینه باشه برای حل کردن مسائل آدم. اگه از همه ی مسیرها ناامید شدی بری سراغش. اما وقتی میفتی تو جریان ش هی جالب تر میشه. نفسگیره اما یه چیزی از جنسِ لذتِ کشف داره همراه خودش. تا اینجا راضی ام. 

Thursday, 16 October 2014

نه فراغت نشستن، نه شکیب رخت بستن

حالم خوب است.
حالم، به جز وقتهایی که آدمها تلاش می کنند توهمِ امکانِ داشتن یک رابطه ی لانگ دیستنس موفق را از سرم بیرون کنند و سر عقلم بیاورند، خوب است.
وقت ندارم بنویسم. واقعاً ندارم. یا دارم زبان می خوانم، یا با دوستانم وقت می گذرانم، یا به چشمهایم استراحت میدهم.

این چند روز مرتب کردن اتاقم هم اضافه شده. دارم فقط مرتب نمی کنم. دارم اینجا را سبک می کنم. نوشته بودم قبلاً؟ من هیچ وقت هیچ چیز را دور نریخته ام. نه فقط یادگاری های مهم از آدمهای مهم. نه. من فیش تمامِ غذاهایی که با آدمهای مهم خورده ام، تمام کارت شارژهایی که زمان اوج رابطه ام با دوست پسر سابقم خریده بودم، تمام تکه کاغذهایی که دستخطی از کسی رویشان بود، تمام چرک نویس های کنکور، ادامه بدم؟ همه را نگه داشته بودم. دو تا مانتوی له و پاره را نگه داشته بودم توی کمد پیش مانتوی های دم دستم. یکی را چون مانتوی راهپیمایی‌های هشتادوهشت بود، یکی را چون دوست پسر اولم دوستش داشت و مرا یاد روزهای خوش نوجوانی ام می انداخت. اولی را که انداختم دور توی سرم بوی اشک آور می آمد و دومی بوی عطر او را مستقیم از پاییز خیابان های سعدآباد گذاشت زیر دماغم. خلاصه. اتاق سنگین است. اتاق گاهی شکنجه است. حالا که برای این ده ماه باقیمانده خانه ی پدرمادری ماندگار شدم، باید سبکش کنم. ولی پذیرفته ام که فرایند طولانی مدت است. یواش یواش دوره می کنم و با ترس دور می ریزم. اما پیش می رود. فقط اگر می توانستم از شر این کاغذدیواری آبی خلاص شوم...

حالم خوب است و هوا پاییزِ خوبی است. حالم خوب است و حالِ عاشقی ام خوب است و اگر کسی هوسِ سر عقل آوردنِ مرا نکند، آنقدرها هم به آینده فکر نمی کنم. فقط گاهی وقتها، درست در آن لحظه ای که به چشمهای مهربانش خیره شده ام و سبزی شان دارد پیدا می شود (مختان را خوردم با سبزی ِهرازگاهِ چشمهایش. می دانم)، ناگهان از خودم می پرسم کجا می خواهی بروی بدون این چشمها؟ بدون این دستها؟ بدون این سینه ی فراخ؟ بدون این لبخند؟ بدون این پیشانی بلند؟ بعد پلک می زنم و خودم را در چشمهایش قایم می کنم. یادم می رود. تا دفعه ی بعد که دوباره.

برای خودم فال سعدی گرفتم. گفت "نه فراغت نشستن نه شکیب رخت بستن/ نه مقام ایستادن نه گریزگاه دارم"
گفتم من دیگه حرفی ندارم آقای مجری. و رفتم پی ادامه ی زندگی م. 

Saturday, 11 October 2014

"I cant take my eyes off you.."

نامبرده پس از دیدن بنرِ جشن فارغ‌التحصیلیِ آنها در دانشکده، بعد از دو دورِ ناخودآگاهِ سرگردان دور تالار چمران، عینکش را از چشمهاش برداشت و باقی روزرا تا حد امکان بدون چشمهایش گذراند.
.
"عمق فاجعه‌‌ی"/"سطح پیشرفت در"  برخودر رئالیستی با گوشه کنارهای خاک گرفته‌ی زندگی.

Monday, 6 October 2014

تاریک بود. نگاهش کردم که حالش را بپرسم. خندید. با طمأنینه یک بوسه گذاشت کف دستش، فوت کرد طرفم. خندیدم. از این لبخندهای مهربان که آدم برای جواب اینطور مهربانی ها دارد نه. بی اختیار خندیدم چون خوشحالم بودم. بعد هم برگشتم نشستم سر جام. تکیه دادم به پشتی صندلی. نفس عمیق کشیدم. لبخند زدم. خندیدم. برای خودم توی تاریکی می خندیدم. 

آدم گاهی یک پله بالارفتن رابطه‌هایش را حس می‌کند. آن لحظه‌ای که تکیه دادم به پشتی صندلی، حس ش کردم. انگار آن بوسه با آن طمانینه‌ای که ندیده بودم ازش تا به حال، کلید چندین چراغ را زده باشد در ذهنم. پله های بالا آمده در این چند هفته را دیدم.

دلم قرص شد.

Wednesday, 24 September 2014

"رگبار هذیان در تب پاییز"

صبح تا بعدازظهرها هوا تابستان است. به عصر که می رسیم ناگهان پاییز می‌شود. باد خنک می‌آید و هوا انگار دیگر آن گرد چسبنده که حال آدم را به هم می‌زند را ندارد. هوا سبک می‌شود. 

حالا رسیده ای که مبتلایم کنی؟
هه. دیر آمدی. روزهاست مبتلاترینم. باد که میاید هم فقط از کنار دیوانگی هایم عبور می کند. پرنده رفته است. پرنده رفته است و کسی نیست دلش هوای پاییزِ خیابان های سعدآباد کند. کسی نیست چشم به راه باران باشد. کسی نیست برای باران هزار معنیِ رنگارنگ بتراشد در این برهوت بی ایمانی. کسی نیست حتی با حسرت به پنجره ی روبه حیاط خلوتِ کتابخانه خیره شود و باران بخواهد. کسی نیست اصلا.
کسی در من نیست.
در من فقط تصویر آدمهاست. از این تهرانِ خراب شده فقط آدمها مانده اند. باقی همه نگاههای هیزِ مردان خیابان است که به دانشگاه هم سرایت کرده اند. این پشه های ریز توی هواست که از هفت تیر به پایین پیدایشان می شود. هزار تا زنگ تلفن در روز است. درماندگیِ ساعت هشت شب است که "ترافیک چمران یا شلوغی مترو؟". کوچکی این شهر درندشت است دور و بر من، که انگار همه باید یک طوری به دوست پسر سابق من ربط داشته باشند. تنهاییِ دانشکده مکانیک است که طنین "وی دنت نید نو اجوکیشن" هنوز از لابی اش نرفته بعد از یک ترم.
پرنده رفته است و زیبایی غمگینم می کند چون همه ی خواستن و نداشتن هاست. تهران اصلا همه ی خواستن و نداشتن هاست.

خدا پاییز امسال را به خیر بگذراند فقط.

پ.ن: هوای تهران را برای تو توصیف می کنم که نبودنت توی هوا هم هست. تو آنی که یک ماه دیگر برمیگردد و من آن که ده ماه دیگر می رود. باد پاییزی صریح می کند این چیزهارا. من با خیال راحت از نبودن تو می نویسم. تو اما نه. چون تو میدانی که نبودن من آن چیز همیشه حتمیِ ماجراست. می دانی پس فردا همه ی اینها خوراک گریه های غربت زده ی من می شوند. صبوری میکنی. هوای تهران را برای تو می نویسم.

Tuesday, 16 September 2014

از دست خویشتن فریاد

یکی ام که بودنش یه جور رو اعصابه نبودنش یه جور. متاسفانه حالتی غیر از بودن و نبودن نداریم. و گرنه با تمام سرعتم به سمتش فرار می کردم. 

برم گم شم یه جا. یه جوری برم که بودنمو یادتون بره.


Sunday, 14 September 2014

می‌غلتی و به ساحل شب خاموش می‌روی
چون یادِ گمشده تو فراموش می‌روی
غوغایی از سکوت به جان فرامشی
آتش به باد رفته در آغوش خامشی
.
.


Monday, 8 September 2014

فقط کلمه هست

دارم چیزهای زیادی را تمرین می‌کنم. نوعی صبوری را. نوعی آینده‌نگری را.دارم سعی می‌کنم بر اساسِ هرآنچه در لحظه "حس" می‌کنم عمل نکنم. هرچه که فکر و مهمتر از آن حس می‌کنم را بلند نگویم. صبر کنم. فکر کنم. بسنجم. کار سختی است و اصل سختی اش برای من از اینجاست که این ویژگی را در خودم دوست داشته‌ام همیشه. دیده‌ید گاهی آدم یک ویژگی‌هایی دارد که موقعِ بلند حرف زدن از داشتن شان شکایت میکند، اما ته دلش خودش را آنطوری دوست دارد؟ این هم برای من همانطور بوده همیشه. صورت‌بندی اش در ذهنم یک ترکیبی بوده از صداقت و طبیعی بودن ( طبیعی در برابر مصنوعی) و شفافیت. یا شاید حتی کمی جسارت.

واژه‌ها خودِ ما هستند. ما واژه‌هایمان هستیم. این که چه واژه‌ای داری برای توصیف خودت، تو را می‌سازد. من این ویژگی‌ای که دارم نیستم. من توصیفی هستم که از این ویژگی در ذهنم دارم. توصیف که عوض شد، من هم خودم را عوض می‌کنم.
قبلاً توصیف حالتِ مقابلش برایم چیزی بود در حدود سیاست داشتن، واقعی نبودن، بازی کردن، استراتژی، این طور چیزها. از آن طرف هم خودسانسوری. حالا این‌ها به انتهای قطب رفته‌اند. کمی اینطرف تر بلوغ آمده. ملاحظه. آهستگی. تآمل. 

به گمانم بخشی از رشد آدم در این طور فرایندها اتفاق می‌افتد. تجربه‌ی زیسته ات که بیشتر می‌شود، دامنه‌ی لغاتت برای توصیف وضعیت‌های انسانی گستره می‌شود. متضادها کمی از هم فاصله می‌گیرند و در فاصله‌شان واژه‌های سایه-روشن‌تری می‌نشینند. بعد هی خودت را از قطب‌ها پهن می‎کنی که برسی به واژه‎های آن میانه. وسیع می‌کنی خودت را.

سایه-روشن‌تر همیشه خوب‌تر است. انسانی‌تر است.


پ.ن: "توصیف" واژه‌ی خوبی نیست برای منظورم. برای چیزی اسم گذاشتن. نه چیزی را توصیف کردن.  کلمه ای که احتیاج دارم، باید مسیرِ برعکسِ "تعریف کردن" باشد. یاری سبزتان. 

Sunday, 7 September 2014

زنده باد لوفتاتزا

این راه طولانی برگشت را٬ با همه‌ی تعویق‌هایش٬ با شراب‌ سفید تاب می‌آورم.

Saturday, 6 September 2014

۹روز سفر بودیم.
با ماشبن راه افتادیم از اینجا تا یه شهر دوری که لب دریا بود و بیشترین جزر و مد دنیا رو داره. تو راه هی چادر زدیم و هی تو هتل‌ها و خونه‌های سر راه موندیم.
انقدر خوش گذشت و انقدر برای مرتب شدن ذهن شلوغم خوب بود...
این حالِ عجیب غریبِ دمِ برگشتن ازم بره٬ می‌نویسمش.

شقیقه‌ اش دو شقه می‌شود

هی میخوام زندگی حرفه‌ایم رو سرو سامون بدم٬ هی در قدم اول میرم سراغ لینکدین. هی می‌بینم بخش مهمی از کارهایی که تا حالا کردم + کاری که همین الان دارم می‌کنم رو جرئت ندارم بذارم توش. باز می‌بندمش میام بیرون. تو معلمی که ریده‌م٬ تو همون کاری که توش از خودم راضی‌ام هم چارستون بدنم می‌لرزه ازش و به خاطر همین ترس کذایی دیگه دارم نمی‌کنمش٬ همین کاری که الان دارم می‌کنم هم با هزار بار «اسمم جایی نباشه» و هزار تا جلسه‌ی «ریسک ماجرا رو چطور هندل کنیم» پیش میره.

این جور‌وقتاس که منتظرِ زندگی ِبیرون از ایرانم میشم. وقتی همه چیز رو باشه. وقتی رزومه‌ی فارسی‌م نصف رزومه‌ی انگلیسی‌م نباشه. اینا بشن دو تا پروژه‌ی گم وسط راهی که دارم می‌رم.
خواهرم میگه اگه ادمیشن جاهایی که می‌خوای رو نگرفتی هم به نظر من همون سال دیگه بیا شروع کن کار کردن که یه سرو سامونی بگیری. طرف منطقی ذهنم باهاش موافقه. طرف غیرمنطقی‌م ولی داره فک می‌کنه این چه دنیاییه آخه که برای سروسامون گرفتن٬ باید بی سروسامون کنم خودمو.

همه چی از سروسامون دادن زندگی حرفه‌ای میاد. از راضی نبودن از آینده‌ی حرفه‌ایم تو ایران. بی‌عرضگی خودمه ها. ملت معلم میشن و خوب هم معلم می‌شن. کم کم یاد میگیرن. هرسال بهتر از سال قبل می‌شن. من ولی یه پروگرم دو ساله‌ی تیچر پریپریشن لازم دارم برا همین. یکی‌بیاد کلاسمو آبزرو کنه. یکی بیاد فیدبک بده. اه. ملت از هیچ برا خودشون حال و آینده می‌سازن. من از همونی که داشتم هم بلد نیستم یه چیزی بکشم بیرون. منِ خرم که برا عوض کردن لایف استایلم یه همچین تغییر بیرونی گنده‌ای لازم دارم. -دوسال میگذره از وقتی هربار سفرِ آمریکا به یه صفحه نوشتن ِتغییرهایی که میخوام بکنم ختم شده و باز تا رسیدم تهران خزیده‌م به روزمرگی خودم-

نخی که همه‌ی اینا رو به هم وصل می‌کنه٬ اینه که هیچی‌به اندازه‌ی این رفتن برام خوب نیست و هیچی‌ به اندازه‌ی این رفتن برام بد نیست. به این رفتن نیاز دارم و عصبانی‌ام از هر عامل بیرونی و درونی که این نیاز رو تولید می‌کنه. چه خودم و شل و ولیِ تنیده تو لایف استایلم باشه٬ چه شریعتمداری باشه و مقاله‌ی مزخرفش تو کیهان.

پ.ن: بله خاک بر سر ناشکرم کنن و اینهمه آدم دربه‌در دنبالِ داشتن این موقعیت‌ن و فلان. خسته‌م کردن ملت با تکرارِ این حرفا. بابا به خدا بهتر بودنِ زندگی در آمریکا از زندگی در ایران یک فکت نیست. آسایش برای آدمها تعاریف مختلف داره. یکی شاید زبان درس دادن تو کرانه‌ی باختری رو به کار کردن تو یه سازمان ناسودبر بین‌المللی تو دی‌سی ترجیح بده. حداقل مطمئنی مالیاتی که میدی اسلحه نمی‌شه برا اسرائیل. اه. این غرغرا پست جدا می‌خواد. شب بخیر.

Friday, 29 August 2014

عسلِ نارنگی

که یعنی

مربای پرتقال

پسرک رفته مهدکودک و من نشستم تنهایی به همین چهار کلمه هارهار می‌خندم.

Wednesday, 27 August 2014

دامن دوست به صد خون دل افتاده به دست
به فسونی که کند خصم رها نتوان کرد

الان که این را می‌نویسم، صبح است. آفتابِ معجزه‌گرِ ده صبح از پنجره‌های بزرگ استارباکس می‌آید تو. دارم یکی یکی ایمیل‌های تو-دو لیست این روزهایم را می‌نویسم. دارم به هرکه این مدت دیده ام و با هم توافق کرده‌ایم که معلم ادبیات شدن اینجا زیادی سخت است ایمیل میزنم و ازشان می خواهم که دوباره به آپشن‌ها برش گردانیم. نظرشان چیست غیر از اینکه کار سختی است؟ واقع بینانه، کار پیدا می کنم؟ سیستم راهم میدهد؟  به طور فنی، چندتا کورس آندرگرد باید بگذرانم؟ چند ترم اضافه می‌شود؟ چقدر خرج؟ این جزئیاتِ فنی را بررسی کردن حالم را خوب می‌کند. یادم می‌آورد که چقدر نزدیکم.

الان که این را می‌نویسم، دیشب را گذرانده‌ام. ترس و احساس ضعف و "نمی‌توانم" و "نمی‌ارزد" و آخرسر هق هق گریه‌ام را با هزارنفر شریک شدم دیشب. هرکدام یک طوری برای آرام کردنم سعی کردند. تا آخرین لحظه‌ی به خواب رفتن شیر اشکم باز بود. اما خب. حالا صبح است. انگیزه و امید دوباره آمده‌اند. به این فکر می‌کنم که اینهمه آدم هستند که برای یک "ترسیده‌م" که میفرستم اینطور سیل مهر شان را به سویم روانه می‌کنند. به اینکه اگر اینهمه آدم قرار است بیایند فرودگاه برای بدرقه، باید شکر کنم به جای ترسیدن.

باید این گنج را کنج سینه‌ام حفظ کنم توی هر گردبار و سیل و طوفانی. باید یادم نرود هی نگاه کردن بهش و گرد و خاکش را گرفتن را. چرا نشود؟ کجای زندگی ام تا به حال، "میشود/نمیشود"های معمول جهان را جدی گرفته ام؟ خیلی‌هاش نشد آخرش. اما تعدادی هم بود که شد. و وقتی شد، چنان دستاورد عظیمی شد که تا سال‌ها می‌توانم ازش خرج کنم. اصلاً جهانی قد علم کنند روبروی من که نمی‌شود. یواش می‌گویم "باشه" و از کنارشان راهم را می‌کشم می‌روم با دو چمدان بیست و سه کیلویی لابد. می‌روم یک گوشه‌ای دور از هیاهو، صندوقچه ام را باز می‌کنم از درخشش آرام می‌شوم. خون جگر به چه درد دیگری می‌خورد جز لعل شدن سنگ؟ عمر من به چه درد دیگری می خورد جز اینکه خودم را برسانم به سپیده ای که جان آدمی هماره در هوای اوست و اینکه دوستانِ جانم را از لای تمام طوفان ها و گردباد ها با خودم ببرم هزار جای جهان اصلاً؟

حالا صبح است. لابد شب دوباره دیوانه می‌شوم. اما وبلاگ خوبی ش همین است. یک جایی ثبت می‌کنی که یک روزی زیر آفتاب داغِ ده صبح، فکر می‌کردی می‌شود. فکر می‌کردی می‌توانی. امیدوار بودی و خون به صورتت می‌دوید از فکرش.

پ.ن: جهان طوری اداره می شود که درست لحظه ی پابلیش کردنِ این پست، مشتی فرود بیاید و ببینی که دقیقا داری از چی حرف می زنی. 

Tuesday, 26 August 2014

یکی یه چیزی نوشته بود راجب رفتن دوستاش٬ یه اشاره‌ای کرده بود به فرودگاه و اینکه این شعره چقدر شبیه‌شه «هی پابه‌پا نکن که بگویم سفر بخیر/ مجبور نیستی که بمانی٬ ولی نرو»

همین شد که یه لحظه تصور کردم روز فرودگاهو. وقتی دارم هی پابه‌پا می‌کنم که بگن سفربخیر. وقتی بار تمام خدافظی‌ها افتاده تو‌ یه زمان و یه مکان.

خواهرم که داشت میرفت اِن نفر اومده بودن فرودگاه. بعد لحظه‌ی آخر یه حلقه‌ی گنده شده بودن آدما٬ که دونه دونه بغلشون میکرد و باهاش خدافظی میکرد. و هی گریه‌ش شدیدتر می‌شد.

شقایق رو تصور کردم. دیدم نمی‌تونم. خدافظی رو نمی‌تونم تصور کنم.

بغلشون کنم؟ چطوری از بغلشون بیام بیرون که برم؟ بغلشون نکنم؟ چطوری چشم ازشون بردارم؟ چطوری اون شیشه‌ی لعنتی رو رد کنم؟ اون پشت که رسیدم چی‌ کار کنم؟ چقدر باید بگذره که بتونم به آینده فک کنم حتی اگه کهربای آرزو باشه؟ تو هواپیما که کنده می‌شم از زمین؟ تو توقف؟ کی؟

یهو واقعی شد‌. یهو دیدم که واقعاً شاید نتونم.

پ.ن: مسخره‌س که از الان بهش فک میکنم.
می‌دونم.ولی وقتی اینجام٬ همه چی‌خیلی نزدیک‌تر به نظر می‌رسه. یه سال دیگه نیست. همین الانه. برگردم درست میشه
پ.پ.ن: اینجا که هستم٬ حتی لیست مهمون‌های گودبای پارتی زو هم تو ذهنم می‌نویسم.

Sunday, 24 August 2014

«هنوز آن بلند دور
آن سپیده
آن شکوفه‌زار انفجار نور
کهربای آروزست
سپیده‌ای که جان آدمی هماره در هوای اوست
به بوی‌ یک نفس در آن زلال دم زدن
سزد اگر هزار بار
بیفتی از نشیب راه و
باز
رونهی بدان فراز»

.

سوم شهریور نود و سه
بیست و چهار آگست دوهزاروچهارده
فیلادلفیا- پنسیلوانیا

Friday, 22 August 2014

آقای پروگرم کو اوردینیتور گفت «وای نات؟»

و من پرکشیدم به روزی که معلم ادبیات انگلیسی باشم و کلاس نهم باشن و درسمون برسه به پرسپولیس و مرجان ساتراپی.

آخ که چه دلم می‌خوادش.. چه خود همونیه که دلم می‌خوادش..

می‌نویسم بیشتر. باید هضم بشه اول‌. باید پروانه‌های توی دلم آروم بگیرن اول..

Tuesday, 19 August 2014

مانترا

کلید نکن... شل کن... پنیک نکن.. فریک نزن.. آروم... نپرس... کلید نکن... شل کن... صبر کن... شش... کلید نکن... الان زوم نکن... ذره بین رو بذار زمین.. یواش... گازشو برا چی میگیری میری؟... کلید نکن.. شل کن... معنی نده به معمولی ترین چیزا.. بزرگش نکن... شل کن.. یواش... خب بابا حالا تو ام... کلید نکن.. بزرگش نکن... صبر کن... صبر کن...  ششش... نمیخواد بفرستی اینو... کلید نکن... شل کن... آروم... فریک نزن... صبر کن... آروم... بزرگش نکن.. شل کن...  کلید نکن... شل کن.. شل کن... شل کن... شل کن...

بخش زیادی از انرژی و سی‌پی‌یو م رو صرف این میکنم که فکرهای پی‌ام‌اس‌گونه‌م رو استپ کنم. فک نکردن بهش به اندازه‌ی فک کردن بهش از خودم انرژی می‌گیره واقعاً. ولی پوینت اینه که ملت رو سرویس نکنی.

پ.ن: پی‌ام‌اس‌م واقعی نیست. ذهن من مدت‌هاست توی یک فضای هورمونی‌ای گیر کرده. دارم لگد بیرونش می‌کنم تقریبا

Monday, 18 August 2014

متشکرم رنه! برای سورئالیسم و برای خیلی چیزهای دیگه


توی شیکاگو یه نمایشگاه دیدم از نقاشی‌های رنه ماگریت. (همون که یه پیپ هم کشیده و زیرش نوشته این پیپ نیست)
برای اولین بار در زندگیم احساس کردم یه چیزی از جنس سورئالیسم داره روم تاثیر می‌ذاره. یعنی داره یه ورودی بهم می‌ده اصن.
درواقع اولین بار بود که درهام رو بهش باز کردم. در مواجهه باهاش ذهنم رو از چیزهای دیگه خالی کردم و سعی کردم معنی‌های شخصی خودم رو به زور نچپونم به نقاشی‌ها قبل از اینکه دریافت حسی‌ای ازشون داشته باشم. پررو بازی هم درنیاوردم و پذیرفتم که من این نوع هنر رو نمی‌فهمم تنهایی. و تمام توضیح‌های اثرهار رو خوندم. براش وقت و انرژی گذاشتم٬ و شد. در یک لحظه‌ی لذت‌بخش، دیدم مدتیه که دارم به یه تابلو نگا می‌کنم و دلم نمی‌خواد برم بعدی. دلم نمی‌خواد توضیح و اسمشو بخونم. 
le ciel meurtier                                             آسمان قاتل

جواب داد. و البته کلی انرژی گرفت. یعنی وقتی از نمایشگاه اومدم بیرون سرم درد می‌کرد و استراحت لازم داشتم. حتی اینکه برم یه جای دیگه ی موزه و مجسمه‌های بودا رو نگاه کنم زیادی‌م بود. فقط نشستم و به دیوار سفید خیره شدم. اما کیف داد. احساس 
می‌کنم راهم به یکی از بی‌نهایت جهان‌های موجود باز شده.
من همیشه برخوردم با هنرهای تجسمی اینطوری بوده که یا در لحظه‌ی اول باهاش ارتباط برقرار می‌کردم، یا دیگه تموم شده بود. یه برچسبی به خودم می‌دم شبیهِ همین "سورئال نفهم".
در واقع فکر می‌کنم فقط هم هنرهای تجسمی نبوده. اولش با هرچیزی غیر از ادبیات اینطوری بودم. دوست پسر قبلیم من رو به موسیقی باز کرد و با اون یادگرفتم چطور یه چیز کاملاً جدید رو بشنوم و کم کم دوست داشته باشم. بعد عکاسی. که دوست پسر جان به یه مدلی که همیشه بهش گارد داشتم بازم کرد و بعد به عکاسی مستند. یه دوستی هم یه جایی این وسط‌ها گاردم رو به "انفجار نور آبی در پس‌زمینه" نرم کرد. انفجار نور آبی در پس زمینه اصطلاح درون‌گروهی ماست راجع به عکاسی هنری و انتلکت طوری مثلاً (اه چقد برچسب. خداییش منظورم رو متوجهید دیگه. نه؟)
این بار اولین بار بود که تنهایی این کارو می‌کردم و به نظرم همیشه دفعه‌ی اول سخته. آدم یاد می‌گیره که چطور خودش رو به ترس‌هاش نزدیک کنه. یاد می‌گیره چطور به جهان‌های ناشناخته‌ش نزدیک بشه.

بعد اینکه، یه چیزی که بیرون ایران دوست دارم، این قاطی بودن هنر با زندگیه. که ناهارتو می ری تو یه پارکی می خوری که توش ارکستر سفمونی شیکاگو داره اجرا می‌کنه. نمی‌دونم شاید تو تهران هم بشه حداقل با هنرهای تجسمی همچین حالی داشت. بری گالری ببینی، موزه ببینی، این چیزا. یعنی می‌گم شاید لایف استایلِ تو خونه و کافه چپیده‌ی منه که نداره این چیزا رو. یه سال از خونه‌م تا هنرهای معاصر 10 دیقه پیاده بود ولی یه بار هم نرفتم. مجموعاً هم خودم، هم جمع دوستای اطرافم که می‎بینم روزمره‌هاشون رو، کم هنر داریم تو زندگیامون. کم چیز خوب می‌بینیم. کم چیز خوب می‌شنویم. چیز خوب، چیز تازه، چیز جالب..

همه‌ش به این فکر می‌کنم که این یکی از چیزهاییه که دلم می‌خواد با مهاجرت تو لایف استایلم تغییرش بدم. (چرا تو همون تهران تغییرش ندم؟ نمی‌دونم. شایدم بدم..)

پ.ن: قرار بود یه پست کوتاه راجع به سورئالیسم و مارگیت باشه. یهو همه‌ی اینا باهاش اومد. 
پ.ن: رنه ماگریت در ویکی‌پدیای فارسی و انگلیسی

Sunday, 17 August 2014

برنامه م این بود که تو سفر دیتا جمع کنم فقط. بعد برگردم سر خونه زندگیم٬ همه ش رو بذارم جلوم٬ اصن اگه لازم شد بنویسم همه چی رو روی یه کاغذ گنده٬ بهش فک کنم و تصمیم بگیرم. آدمهایی رو پیدا کنم که تو این شهرا و دانشگاها بوده‌ن و باهاشون حرف بزنم.‌

حالا ناگهان٬ یه طوری شده که انگار باید شهرِ دو سال از زندگیم رو هم انتخاب کنم تو همین دو هفته.ایالت رزیدنسی م رو عوض کنم اگه بشه٬ که خرج دانشگاه نصف بشه بعدا. سرم داره سوت می‌کشه.

این اتوبوس زودتر برسه و من بخوابم رو تخت هتل و نفس بکشم یه کم.

Friday, 15 August 2014

بار دیگر شهری که فلان :دی

دارم میرم نیویورک. آیا چرا من اینهمه این شهرو دوست دارم؟
خون تو رگهام سرعت می‌گیره از خوشی.

Thursday, 14 August 2014

پسرک موقع خواب به بابام گفته «خاله نا از مسافرت میاد٬ ما خوشال می‌شیم می‌خندیم»

دلم ریخت.
به این فکر می‌کنم که با خدافظی بعدی دیگه نمی‌تونم بگم «دو هفته دیگه برمی‌گردم می‌ریم مسافرت با هم»
با خدافظی بعدی مدت زمانی که باید برای دوباره دیدن هم صبر کنیم بیشتر از چیزیه که بتونه بفهمتش. با خدافظی بعدی اگه توبغلم بشینه و تکیه بده به دستام٬ بعد اونجوری سرشو کج کنه واسه اولین بار بگه «میخوام شب با تو بخوابم» به جای اینکه مامانم بخوابونتش٬ دیگه نمی‌تونم با یه مکثی لبخند بزنم و بگم «نمی‌شه خاله.. من باید برم سوار اتوبوس بشم». ایندفه دیگه گریه م می‌گیره از شدت زلالی‌ش.

طبق زمانبندی فعلی٬ وقتی که بالاخره تو یه شهر زندگی کنیم میشه حداقل ۶ سال دیگه. ۸ سالگیش.

دلم براش تنگ شده..

Tuesday, 12 August 2014

در‌سفر

کسی که تو این شهر پیشش می‌مونم٬ خونه‌ش طبقه‌ی چهلم‌ه و یه تراس داره رو به دریاچه و شهر.

فکر نمیکنم. نمیجورم بیخود. حالم خوبه.

Saturday, 9 August 2014

دارم هی تا ده می‌شمرم که عصبانیت و دلخوریم بخوابه٬ بیام از یه موضوعی بنویسم.
هی تو ذهنم می‌نویسمش٬ هی باز پر از طعنه ست. هی دوباره می‌شمرم. می‌ذارم برا بعد. هی باز پر از طعنه‌ست..

Friday, 8 August 2014

و این همه‌ی اعتراف‌هاست

ابروهام را که برداشتم٬ یادم آمد چطور گاهی از نگاه کردن به آینه خوشحال می‌شدم. یادم آمد که گاهی چهره‌ام را دوست داشتم و این دوست داشتن حالم را خوش می‌کرد. یادم آمد زمان‌هایی بوده که از هر سطح صیقلی‌ای برای نگاه کردن به خودم٬ گیرم برای کسری از ثانیه٬ استفاده می‌کردم. یادم آمد روزهای زیادی است که بعد از دست و رو شستن صبحگاهی٬ عینکم را تا وقتی به اندازه‌ی کافی از آینه دور نشده باشم نمی‌زنم.

یادم آمد اصلا زیبا بودن را. زیبا شدن را.

حالا هی دست و پا بزنم که توضیح بیشتر بنویسم. کلمه ندارد.

من زیبا بودن را فراموش کرده بودم.

Tuesday, 5 August 2014

دارم برنامه می‌ریزم برا سفر آمریکا. اولش قرار بود سفر دو تیکه باشه. تیکه ی اولش برم سمت غرب و کالیفرنیا که تا حالا نرفتم٬ بعدش شرق طرف نیویورک و پنسیلوانیا. هدف هم اینه که با استادا و پروگرم چِر های مختلف حرف بزنم و لینک بسازم و باهاشون مشورت کنم  که با این تجربه‌ها و این تصمیم فعلی‌ای که برا آینده‌م دارم٬ چه پروگرمی به دردم می‌خوره بیشتر.
تو رزومه‌م معدل لیسانسم رو ننوشتم.در نتیجه رزومه‌ی درخشانی دارم در کارهای مربوط آموزش. خیلی با اعتماد به نفس به دانشگاهای رنک یه رقمی هم ایمیل زدم.
غربیا کلاً جوابمو ندادن اما طرف شرقش خوب شد. در این نقطه غرب رو بی خیال شدم و اون چند روز رو تصمیم گرفتم برم پیش یکی از دوستام.
دیشب الف اومد خفتم کرد که بابا چه کاریه.اینهمه وقت داری ایالت های دیگه ایمیل بزن.
این شد که برنامه‌ی فرضی فعلی شد یک سفر سه هفته‌ای دیوانه٬ که از شیکاگو شروع می‌شه و بعد میره ایندیانا و بعد نیویورک و بعد پنسیلوانیا و بعد اگه شد حتی دی‌سی دوباره. بعد حالا میگم «پنسیلوانیا» خودش یعنی سه روز فیلادلفیا و سه روز کالج پارک.
هنوز هم همه جواب ایمیلم رو ندادن درنتیجه ممکنه ترتیب سفرهای توی یک ایالت اصلا بهینه نشه. نمی‌تونی به رئیس یه پروگرم تو یه دانشگاه آی‌وی لیگ ایمیل بزنی که لطفا در دقیقاً فلان روز به من وقت بده.

نمی‌دونم ولی چه مرگمه که از کل هیجان اینطور سفری٬ فقط استرس‌ش مونده.
این رو می‌فهمم و به خودم حق می‌دم که تمام کارهای مربوط به اپلای ازم دوبرابرِ قبلاً انرژی می‌گیره. می‌فهمم که رو تصویر درخشان کلمبیا یونیورسیتی و تیچرز کالجِ معروفش یه گَردِ کدری نشسته باشه.
اما منِ اینهمه تشنه‌ی سفر٬ چرا فقط نگرانِ دیوانگی‌های جاده‌ایم می‌شم؟ چرا هی روز می‌شمرم که نکنه پی‌ام‌اس بیفته رو یه اتوبوس سواریِ طولانی تو جاده. چرا هی با کلافگی گوگل مپ رو می‌بندم به جای اینکه با شوق جاده‌ها رو نگا کنم؟ چرا فکرِ موندن پیش آدمایی که نمی‌شناسمشون و دوست ِدوستامن تو شیکاگو و فیلادلفیا فقط استرسی‌م می‌کنه؟

سِیف زُن‌های اصلی زندگیم تلنگر خوردن و حالا از این سِیف زُن‌های دیگه نمیخوام بیام بیرون. از خونه‌ی خواهرم٬ از خونه‌ی دوستم تو یه شهر کوچیک تو ایندیانا٬ از نیویورک که می‌شناسمش یه کم..

کاش مثل همیشه٬ تنها سفر کردن منو یه آدم دیگه کنه. کاش اون لحظه‌ای که می‌رم تو اتوبوس دچار خودم نباشم. کاش همون سبکی و اعتماد به نفسِ تنها تو آمریکا سفرکردن که گاهی تو آخرین لحظه پیداش میشه٬ این بار هم بیاد...

Saturday, 2 August 2014

هربار یه وبلاگ تازه می‌سازم٬ آدرسشو به یه آدمایی می‌دم٬ بعد یهو می‌رسه به یه نقطه‌ای که دلم می‌خواد تمام دیوونگی‌هامو بلند بلند بنویسم. بعد می‌بینم نمیشه. هربار بالاخره یکی هست که از «تمام دیوونگی‌های من» ناراحت بشه. برنجه. اذیت بشه.
می‌رسه به یه جایی که حتی تو درفت‌ها هم نمی‌تونم بنویسم.
از اون نقطه به بعد دیگه اون وبلاگ تا حد خوبی غریبه‌ست. و من تا حد خوبی دروغ‌گو٬ یا در بهترین حالت پنهان‌کار.
منظورم هم دقیقاً دیوانگی‌های این روزها و دقیقاً همین وبلاگه.

Monday, 28 July 2014

می‌دوم دنبال پسرک و از هیجانِ تعقیب شدن بلند بلند می‌خنده. می‌رسم بهش. بلندش می‌کنم و تو هوا جیغ و داد می‌کنه و می‌خنده. "بذار پایین منو" با اون "ز"هاش که می‌زنه هنوز و دل آدمو می‌بره. با اون لبخند ناب و اون برق تو چشماش. یه لحظه‌ای هست که نمی‌دونم چی میشه. اما یهو شل میشه و سرش رو روی شونه‌م ول می‌کنه. دست کوچولوش روی اتصال گردن و شونه‌مه. یه ذره اینطوری باهم راه می‌ریم و من کیف می‌کنم و قربون صدقه می‌رم، تا یهو دوباره سرشو بلند کنه و "بذار پایین منو"
بعضی‌ وقتا که زیادی بغل و بوسش کنی یهو شاکی می‌شه٬ میگه «آیم نات بیبی» . بعضی‌وقتا هم میگه «بیبی شدم» و باید افقی بغلش کنی و به جای حرف زدن صدای گربه میده.
یه لحنی داره برای وقتی میدونه قرار نیست اجازه بدن بهش. «میشه این کارو بکنم؟» با یه اینتونِیشنِ زیادی رو به بالا. سرشم به یه طرف کج میکنه تا گوشش برسه به شونه‌ش. بعد یکی بهش میگه نه. به سرعت میگه «باشه» و سرشو به اون یکی طرف کج میکنه.

کی پس؟ کی یه جا زندگی کنیم؟
کی «شب بریم خونه‌ی خاله نا»؟ کی خاله نا سوار هواپیما نشه برا اومدن؟ کی پسرک با هر خدافظی فک نکنه دارم میرم سوار هواپیما بشم؟




Saturday, 26 July 2014

چو تخته پاره بر موج

یک حال معلق و بی وزن عجیبی دارم. زمین و هوا.
سبک‌تر شده ام. این قطعاً حالم را بهتر می‌کند و اصلاً آدم بهتری می‌کند مرا. از زیر وزنِ یک چیز سنگینی انگار بیرون آمده باشم، روان‌تر خواهم بود و گیر نمی‌کنم به هر چاله‌ای و راحت‌تر می‌شود باهام کنار آمد، خوشحالی کرد، حرف زد، سکوت کرد، زندگی کرد.
اما سبکی هیچ وقت مفت به دست نمی‌آید. ناامن شده‌ام. دوباره به آینده که فکر می‌کنم سردم می‌شود. 

انگار جهان کمر بسته باشد که به من "let it go" یاد بدهد. که هرطور شده مجبورم کند مشت‌های محکمم را باز کنم. مجبورم کند با اینهمه "نمی‌دانم" کنار بیایم. کنار بیایم با اینهمه چیزهای خارج از کنترل من. مجبورم کند به زمان بسپرم.

راه دیگری ندارم. می‌سپرم. مشت‌هایم را باز می‌کنم و می‌گذارم برود. دست برمی‌دارم از این دائم دنبال اطمینان گشتن. دست بر می‌دارم از این دو قطبیِ دانستن و ناامید شدن. دست برمیدارم از وسواسم بر قرار نگرفتن در موقعیت تعلیق. از تصمیم گیری های زودهنگام، برای فرار از "شاید"ها. می‌گذارم این بار این تعلیق مرا بشورد با خودش ببرد. می‌گذارم موج بزند و بکوبدم به در و دیوارِ صخره‌هایی که زمانی جای پای محکم‌م بودند.
می‌گذارم موجش مرا با خودش ببرد و آدم دیگری بسازد از من. آدمی که دندان‌هایش را به هم نمی‌فشارد و دست‌هایش را در خواب مشت‌ نمی‌کند و از منتظر بودن تا حد مرگ کلافه نمی‌شود. آدمی که هی برای چیزهای خارج از کنترش تعیین تکلیف نمی‌کند. برای رابطه‌ها، آدم‌ها، احساس‌ها، موقعیت‌ها..
هزار خط هم که بنویسم، تهش می‌رسم به همین. آدمی که دست‌هایش را در خواب مشت نمی‌کند.
چیزهایی که بلد نیستی را اگر یاد نگیری جهان خودش میاید که یادت بدهد. جهان اما حالیش نمی‌شود که همه ی زندگی تو متریال آموزشی نیست. نمی‌فهمد که هر چیزی را نمی‌شود گذاشت به جای بهای آموختن. نمی‌فهمد این چیزها را یاد گرفتن نمی‌ارزد به ریسکِ از دست دادنِ .. از دست دادنِ چی؟ چطور بنویسم که اگر نشد چی از دست می‌رود؟

باید تمام آیدا در آینه را بنویسم و دوبار بنویسم که "در من زندانی ستمگری بود که به آواز زنجیرش خو نمی‌کرد"...
تهش هم اضافه کنم که کاپل‌های لانگ دیستنس دور و برمان یکی یکی شکست میخورند. و یادآوری کنم که من پاییز سال دیگر عازمم و نیامدن او قطعی.